- صفحه ی اصلی
- پدیدار شناسی از آغاز تا انجام
- هراکلیتوس
- ارسطو
- فلسفه در قرون وسطی
- رنه دکارت
- بندیکت اسپینوزا
- لایپ نیتس
- جان لاک
- فردریش نیچه
- پرداخت های فلسفی
- تحقیق و تفسیری بر نهیلیسم
- بخش فلسفی_ ادبی به زبان کردی
- و صادق هدایتDeconstraction
- صادق هدایت نیچه ی ایرانی
- درس گفتارهای رادیو بیستون
- بوفِ فکورِ قصهً بوف کور
- بوف کور_ صادق هدایت
- مکالمات سقراطی
- غزلیات
- مقاله ها
- کتاب ها
- جغد های سرگردان
- چهار پاره ها
- آثار دیگران
- شعر نو
- داستان_ درّه ی جزامیان
- تحلیل و ساخت گشایی_ نقد آثار دیگران
- کاروانی شعری هه ورامی
- مصاحبه با بهمن قبادی کارگردان دلسوز
- تاریخچهً شوراهای سنندج_ فتی کلاه قوچی
- Shame on Denemark شرم بر دانمارک
- اطلاعیه ها
- اخبار کارگری_مصاحبه ها_تحلیل ها
- اعدامهای فرودگاه سنندج1358
- نوشته های اردشیر نصرالله بیگی
- تماس با ما
- کتاب آرش زمانه_فرزاد کمانگر
- داستان-یادت هست-فلسفی
- ادبیات کارگری
- گردان شوان- واقعیتی بسیار تلخ
- fotos pishmarge
بندیکت اسپینوزا
اسپینوزا در 24 نوامبر 1632 ودر21فبروری 1677درشهر آمستردام هلند، درگذشت. خانواده ی اسپینوزا، یهودیانی اهل پرتغال بودند وآنزمان، کشورهای اروپایی تحت تاثیر شدید انگیزسیون( تفتیش عقاید)ناچارا به هلند رفتند. هلند آنزمان ازلحاظ زندگی فکری، نسبت به دیگر کشورها آزاد تر بود. واسپینوزا درآمستردام به دنیا آمد.
دو نوع نگاه وفلسفه ی خاص در این دوره شکل گرفت. اول اینکه اردوگاه عقلیون بودند وسه فیلسوف دراین زمینه مطرح شدند. دکارت_ اسپینوزا ولایپ نیتس به رشد اردوگاه رشنالیسم( عقلیون)پرداختند و فلسفه ی قرون وسطی را به شیوه های خاص خود دنبال کردند. در برابراین سه نفرتجربیون قرار داشتند. کسانی مثل لاک_ بارکلی وهیوم که هرسه در انگلستان بودند. ازاینرو فلسفه ی اروپا عملا تقسیم شده بود. اسپینوزا ازهلند-دکارت ازفرانسه ولایپ نیتس ازایتالیا ودربرابرایشان لاک وبارکلی وهیوم ازانگلیس.
از لحاظ فلسفی عقلیون می گفتند که آدمی تنها با استفاده ازذهن وفکرش می تواند به کسب شناخت های مهم در باره ی عالم هستی، دست یابد. و درمقابل تجربیون می گفتند که هر پدیده ای درجهان هستی میبایستی نهایتا به تجربه در بیاید ویا اینکه به شکلی ازاشکال تجربی در بیاید. ایده ی دوم بیشتر به فلسفه ی پیشا سقراطی نزدیک است وعقلیون درراستای اندیشه های اولین استاد یعنی سقراط به پیش می روند. بارزترین نکته در این زمان چیزی است که از سوی دکارت مطرح شده وفاکت مشهور اوبعد ازکنکاش وتحلیل مسائل هستی چنین است که می گوید: من می اندیشم، پس هستم.
یعنی اندیشه درمقام بالاتری قرار دارد وذهن درجایگاهی والاست. درحالیکه تجربیون می گویند: من هستم، پس می اندیشم. این نکته ی کمی نیست زیرا که تا زمانی اگزیستانسیال انسان موجودیت نداشته باشد، به هیچ وجهی «ذهنیت»معنایی نخواهد داشت. واین نکته در مقابل سیستم دکارت و سقراط ولایپ نیتس و اسپینوزا و کانت می باشد.
اسپینوزا دستگاه فکری فلسفی اش را به شیوه ی «هندسه اقلیدس» و در کتابی به نام« اخلاق» بیان کرد. یعنی از چند اصل ساده ومفهوم اولیه شروع میکند واز طریق«منطق قیاسی»به اثبات سلسله ای درازازقضایای پیاپی، می پردازد. همه ی این موضوعات شماره گذاری شده اند ومجموع این شماره ها، تعریفی فلسفی یک جا ازجهان هستی است. ازاینرو اسپینوزا تنها فیلسوفی است که تعریف خود از هستی را مجموعا دریک کتاب آورده است و دیگران ، تکه تکه به این کار پرداخته اند.
او باور داشت که جهان هستی یکی است و بخش بندی آن به اجزاء مختلف از قبیل نفس و اشیاء مادی، درست نیست. به عبارتی دیگر بینش عارفانه ی اسپینوزا خدا را درهمه ی اجزاء هستی، جای داده وخدارا ازآنها جدا نمی داند. به تعبیری دیگر، خداوند،طبیعت،زمان و مکان؛ یکی هستند.
او می گوید اگر جهان از خداوند جدا باشد، خداوند دارای حد و مرز می شود و در آن صورت بایستی گفت که خدا حّد و حدودی دارد اما اگر خدا بی اندازه باشد، اندازه ی صادق آن، مساوی است با همه ی پدیده های هستی. از اینرو خداوند از طبیعت جدا نیست و طبیعت خداوند است.
از نظر اسپینوزا، به خاطر«کمال خداوندی» نمی شود طبیعت را محصول فرعی منفعل وبدون تاثیر از خداوند، درک کرد. یعنی کمال خداوندی خود در تعریف، شامل همه چیز می شود. طبیعت کل، هر چیزی است که به تصوردرمی آیدچون علت طبیعت درخود طبیعت نهفته است وموجودی کامل است. یعنی کاملترین موجودی که میتواند موجودیت داشته باشد. او می گوید که خدا و طبیعت را نمی توان ازهمدیگر جدا کرد، زیرا که دراین صورت هر کدام دیگری راناقص خواهد کرد. ازاینرو طبیعت نمی تواند مخلوق خدای باشد. چونکه اگر طبیعت را ازخداوند جدا کنیم، خداوند ناقص خواهد بود. درحالیکه می دانیم که طبیعت خود کامل است. ازسویی دیگرطبیعت ناقص خواهد بود چونکه آفریننده ی آن، نا تمام وناکامل خواهد بود. ودراین صورت خدا وطبیعت ازهم جدا نیستند.
با توجه به ساختار فکری اسپینوزا، کاملا پیداست که با وجود طرفداری اوازطبیعت، هنوز اسپینوزا به سیستم ایده آلیستی پایبند است ودراین صورت، دین یهودی راغیرمستقیم یاری می دهد. درحالیکه یهودیان و روحانیون آنزمان اسپینوزا را از محافل، دیرها ومحموعا از یهودیت، ترد ساخته و او راتکفیرکردند. که دلیل این کاربه موضع فلسفی اسپینوزا برمی گردد. چرا که اوبه میگفت: طبیعت از خداوند جدا نیست ومخلوق خداهم نیست چونکه طبیعت خود پدیده ای کامل است وپدیده ی کامل نمی تواند از نا کامل و ناقص، به وجود بیاید. واین نکته ای بود که یهودیان را برعلیه اسپینوزا، شورانیده ودرخطر مرگ قرار داد. اما به خاطر اینکه اسپینوزا در هلند زندگی می کرد و ازسویی، آدم گوشه گیری بود، توسط تندروان یهودی کشته نشد.
اسپینوزا زندگی را از طریق تراش دادن شیشه های تلسکوپ و...می گذرانید و باوربراین است که تراش این شیشه ها واستنشاق گرد وغبارشیشه ها، باعث شد تا اوبه بیماری سل دچار شودوبه خاطرهمین بیماری درسن چهل و چهارسالگی، درهمآن شهر آمستردام درگذشت. اسپینوزا از لحاظ اخلاقی، انسانی بود که به هیچ وجه خواهان مال اندوزی و جاه ومقام نبود وبسیارانی بر صداقت اومهر تایید گذاشته اند. در اوئل شدیدا از اجتماع ترد شده بود وپس از مرگ است که به مرور، اندیشه هایش درمیان محقیقین و متفکرین رواج پیدا کرد و مورد احترام خاصی قرار گرفت. تلاش او مبنی برآشتی دادن دین و فلسفه وپر کردن درّه ی عمیق مابین این هردو، تلاشی است که دارای جایگاه خاصی است. اگر چه ایمانوئل کانت در قرن هژدهم، به چنین کاری دست زد اما هرگز نتوانست، به جایگاه اسپینوزا و لایپ نیتس برسد.
بین اسپینوزا و لایپ نیتس، دیداری صورت گرفت که از اتفاقات نادردر عالم فلسفه و بین دو فیلسوف می باشد. تعبیر«جوهر»در اندیشه ی ارسطو ودکارت، نکته ای است که اسپینوزا، آنرا دنبال کرد. ارسطو می گفت: جوهر آن چیزی است که نمودها وخواص آن تغییر می کند اما خود آن، همیشه پای برجاست. جوهربه کارکرد پدیده ها مربوط است. اگرهر پدیده ای کارکرد خود را از دست بدهد، جوهر آن هم از بین می رود. برای مثال اگر قطعات یک کشتی را به مرور زمان تغییر بدهند، تا زمانی که کشتی دارای کارکردی برای شناور بودن وحرکت کردن از نقطه ای به نقطه ای دیگر است، جوهر آن ماندگار است.
از اینرو ساختار و کارکرد پدیده ها، به تعبیر ارسطو، همآن جوهر پدیده ها هستند. واین چیزی بود که دکارت نیز دنباله ی آنرا گرفت. دکارت می گفت: اساسی ترین وماندگارترین جوهر حقیقی، خداوند است. وجود ها وجوهر های دیگر هستی را، به جوهر اولیه و حقیقی( از نظر دکارت)وابسطه هستند. دکارت برای دیگر اجزاء هستی مثل نفس( روح) ومواد، قایل به جوهر بود. اما این جوهرها از نظر او پایان پذیر ومیرا، توصیف کرد و تنها جوهر حقیقی را جوهر خداوندی نام نهاد.
اسپینوزا به این تعبیر اولیه ی دکارت چسبید وفلسفه اش را بر روی آن بنیان نهاد وبه جایی رسید که بگوید: خداوند از طبیعت جدا نیست ودر همگی اجزاء طبیعت حضور دارد از اینرو طبیعت و خداوند یکی هستند.
لایپ نیتس هم، به همین «جوهر» ارسطویی تکیه دارد ودر کتاب «مونادولوژی»می گوید: سسراسر جهان هستی، تمامی وجود مونادها هستند که در پایان، قابل بخش بندی یا تقسیم نیستند، از اینرو آنچه از مونادها می ماند، جوهر است که مادی نیست و فضا را اشغال نمی کند و دارای بعد یا امتداد نیست. از اینروجهان هستی مادی نیست بلکه جهانی است روحی.
جمع بندی فلسفی اندیشه ی اسپینوزا به اختصار در این است که، طبیعت موجودی کامل است و از آنجا که خداوند نیز کامل می باشد، این دو پدیده نمی توانند از هم جدا باشند در غیر اینصورت هر کدام همدیگر را دچار ناتمامی و نقص می سازند. در نتیجه«طبیعت خداست».
اعلامیه ای که توسط روحانیون یهودی انتشار یافتخود گواه بر این است که اردوگاه ایده آلیسم تا به چه اندازه، با فلسفه و دانش دشمنی و ستیزنده است. لازم به یاد آوری است که دستگاه تفتیش عقاید« انگیزسیون» باعث مرگ و اعدام بسیاری انسانهای فرهیخته بود واز آن میان دو چهره، از همه بیشتر مشهورند. اول گالیله و دوم کپرنیک که هر دودادگاهی شدند وهر دو به اعدام محکوم. این حکم در هر دو مورد، به اجراء در آمد. دستگاه دینی مسیحی و سنتی شدیدالحن آن زمان هر گز نمی خواست بپذیرد که کره ی زمین گرد است و این زمین است که به گرد خورشید می چرخد. وتا زمان اسحاق نیوتن، این مسئله برای مردم ودستگاه دینی-سنتی، قابل قبول نبود اما پس از رنسانس وجدایی دین از سیاست و قدرت سیاسی وحکومتی است که به تدریج، مخترعین_فلاسفه ومتفکرین به سرعت رشد می کنند واکتشاف های فراوان علمی، باعث میشود که اردوگاه ایده آلیسم، عقب نشسته و به حالت دفاعی کشیده شود. هرچند در کشورهای آسیای میانه، هنوز سیستم انگیزسیون قرون وسطایی، برقرا است و به دلایل پوچ و واهی مردم را به دار می آویزند.
در زیر عین اعلامیه ی یهودیان، بر علیه اسپینوزا می آید. خواننده خود با دیدن این اعلامیه، متوجه شکاف وتضاد بسیارزیاد مابین فلسفه و دین می شود.
{ به قضاوت فرشتگان وروحانیون، ما اسپینوزا را تکفیر میکنیم. از اجتماع یهودی خارج کرده واورا لعنت و نفرین می کنیم. تمامی لعنت های نوشته شده در کتاب «قانون»( منظور تورات و تلمود است)بر او باد. در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد، وقتی خواب است بر او لعنت باد وقتی بیدار است بر او لعنت باد. وقتی بیرون است، بر او لعنت باد ووقتی باز میگردد، بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد وخشم و غضب خداوند براو مستددام باد. خداوند نام اورا از زیر این خورشید محو کند واورا ازتمامی قبایل اسرائیل، خارج کند. ما شمارا هشدار میدهیم که هیچکس حق ندارد با او سخن بگوید چه به صورت گفتاری و چه نوشتاری.
هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند. کسی حق ندارد با او زیریک سقف بماند ودر دو متری او قرار بگیرد وهیچکس حق ندارد نوشته ای از او بخواند.}
این برخورد روحانیون یهودی است به شخصی که از میان خودشان برخواسته، در میان خودشان تربیت شده و خانواده اش همگی یهودی هستند. حال اگر فردریش نیچه در آنزمان می زیست، با او چگونه برخورد می کردند؟ اصولا دستگاه ایده آلیستی و دینی، در هرکدام از شاخه ها وشعبه هایش، به همین صورت با اندیشمندان، برخورد می کند. و این چیزی است که به ساختارخود این دستگاه های فکری مربوط است. در مورد اسپینوزا، این یهودیان هستند که چنین عکسلعملی را نشان داده اند، در اسلام هم که دارای گوهرستیزنده است، از این دست مسائل، کم پیش نیامده است. برای نمونه« منصور حلاج» که خود شخصی عرفانی است وتوسط تند روان اسلامی دستگاه خلیفه ی وقت، دست وپا وزبانش رابریده و اورا تکه تکه کردند. مسیحیت نیزکه خود باعث ایجاد سیستم تفتیش عقاید بودوازسوی واتیکان، هدایت ورهبری میشد، بسا بیشترازدیگران باعث کشتارشد وجنگ های صلیبی ، دقیقا نشانگر روند این شاخه از ادیان نوری است... از اینروجایگاه رفرم وپیش آمدن رنسانس، حایز اهمیت است( البته نباید نادیده انگاشت که درمسیحیت، توان رفرم وجود داشت اما در اسلام هرگز به این شیوه نیست واسلام به هیچ شکلی قابل رفرم نبوده ونیست وازریشه ی آن، دارای گوهری ستیزنده وخشک است و به همین خاطرنمی توان دراسلام رفرمی پدید آورد_ کسانی که در این راستا وبه عنوان اصلاح طلب ،می کوشند، به مانند این است که آب رادر هاون می کوبند.)
