- صفحه ی اصلی
- پدیدار شناسی از آغاز تا انجام
- هراکلیتوس
- ارسطو
- فلسفه در قرون وسطی
- رنه دکارت
- بندیکت اسپینوزا
- لایپ نیتس
- جان لاک
- فردریش نیچه
- پرداخت های فلسفی
- تحقیق و تفسیری بر نهیلیسم
- بخش فلسفی_ ادبی به زبان کردی
- و صادق هدایتDeconstraction
- صادق هدایت نیچه ی ایرانی
- درس گفتارهای رادیو بیستون
- بوفِ فکورِ قصهً بوف کور
- بوف کور_ صادق هدایت
- مکالمات سقراطی
- غزلیات
- مقاله ها
- کتاب ها
- جغد های سرگردان
- چهار پاره ها
- آثار دیگران
- شعر نو
- داستان_ درّه ی جزامیان
- تحلیل و ساخت گشایی_ نقد آثار دیگران
- کاروانی شعری هه ورامی
- مصاحبه با بهمن قبادی کارگردان دلسوز
- تاریخچهً شوراهای سنندج_ فتی کلاه قوچی
- Shame on Denemark شرم بر دانمارک
- اطلاعیه ها
- اخبار کارگری_مصاحبه ها_تحلیل ها
- اعدامهای فرودگاه سنندج1358
- نوشته های اردشیر نصرالله بیگی
- تماس با ما
- کتاب آرش زمانه_فرزاد کمانگر
- داستان-یادت هست-فلسفی
- ادبیات کارگری
- گردان شوان- واقعیتی بسیار تلخ
- fotos pishmarge
صادق هدایت، نیچه ی ایرانی
از آنجا که شخصا هدایت را، نیچه ی ایرانی میشناسم. خود را ناچار دیدم تا شرحی بر این ماجرا بنویسم. چیزی که مثل تیغه ی آفتاب برایم، روشن است. و به این ترتیب ابتدا از نیچه می آغازم و اینکه چرا اندیشه های این دو در بسیاری موارد، شبیه به یکدیگرند؟ و بستر این دریافت من از این دو اندیشمند و نویسنده چیست و یا کدام است؟
فردریش نیچه، فیلسوفی است که تاثیرش بر روند اندیشه و فلسفه، در اندازه ی بسیار بالایی است. نیچه کسی است که دستگاه فکری متافیزیکی را با قدرت هر چه تمامتر، فرو ریخته وآنرا سر نگون کرده است.
کاری که هدایت در ایران انجام داده است. شاید پیوند هایی بین زردشت و هدایت وجود دارد، نه تنها از لحاظ روند فکری و اندیشه و ترویج فرهنگ مهری؛ که در ایران باستان رایج بوده است که به واسطه ی ایرانی بودن این هردو. بخصوص اینکه در خلق بوف کور، یکی از رفرنس های هدایت « اوستا» است و تحقیقات فراوانی که از باستان ایران داشته و دقیقا با تاریخ ایران ، آشنا بوده است. و از سویی این نیچه است که« چنین گفت زردشت » را می نویسد. که این خود جای گفتگو و تحقیق دارد.
در هر حال نیچه متافیزیک و افلاطون باوری را دقیقا مورد بررسی و مطالعه قرار داده و در آثاری چون« دانش طربناک» دریافت هایی بسیار ژرفناک و عمیق را به دست می دهد. شناخت او از متافیزیک و افلاطون باوری، بسیار زیبا و اندیشه ساز است. همه اینرا می دانند که افلاطون، تا قبل از مرگ خود یاد داشت هایی در خصوص« متافیزیک» نوشت. اما هیچگاه آنها را انتشار نداد. و شاگرد او یعنی« ارسطو» بود که بعد از مرگ استاد، این یاد داشت ها را به عنوان « متا فیزیک» منتشر کرد. و از همآن زمان، اندیشه و تفکرِ همگی فیلسوفان و متفکرین را،سمت و سو داد.
«فیزیک» یعنی، طبیعت و م« متا» به مفهوم « بعد از» در یونانی است. علت در این بود که، فیلسوفان قبل از سقراط، همگی در مطالعه ی خودِ طبیعت می کوشیدند و هر آنچه را که پدیدار بود، مورد کاوش و بررسی قرار می دادند و چیزی به اسم« ماهیت پدیدارها» و درون و برون، مطرح نبود و درک و دریافتِ پدیدارها، امری واقعی و روندی طبیعی و زلال داشت. گویا برای اولین بار فیلسوفی به نام« پارمنیدس» جهان هستی را به دو بخش « بود» و « نمود» تقسیم کرد. یعنی آنچه را که پیدار و سطح ظاهری اشیاء بودند را« بود» خطاب کرد وآنچه را که دور و ناشناخته ونا پدیدار بود « نمود» قرار داد. بنا بر این او اولین کسی است که جهان هستی را به دو بخش تقسیم کرده است. ولی این افلاطون و ارسطو هستند که بعد دیگری در همین سمت و سو به ماجرا داده اند و در برابر ماده، چیزی را به اسم « روح» مطرح کرده اند.
و فضای زندگی این روح، در ماهیت و درون پدیدارها ، قلمداد گردید. و نهایتِ بحث ایشان، همآنا روحی بزرگ به نام « خداوند» بود که ایمانوئل کانت( فیلسوف قرن هژدهم آلمان) و دکارت و همچنین سورن کیرگه گارد دانمارکی، از همین ساختار و دریافت، به خداوند ایمان آورده و انتهای جهان نا پدیدار را به واسطه ی عدم توانایی درک انسان از این ناپدیدارها، خداوند نام نهاده و به او ایمان آورده اند.
این روند اندیشه، همواره در گذار قرنها، سایه گسترِ همگی اندیشمندان بوده است. تا اینکه نیچه می نویسد: روزی شخصی، چاقو به دست،خونین و هراسان، از کلیسا بیرون می آید و فریاد می زند که: من خدا را کشتم، خدا مرده.
این گزاره از نیچه ، هر چند ابتدا چندان مورد توجه قرار نگرفت؛ اما بعدها، فیلسوفان و متفکرین، در روزنامه ها نوشتند که این گذاره از نیچه، دارای اهمیتی فراوان است و از آنزمان به بعد، در صدر موضوعات فلسفی قرار گرفت. به هر حال از این گذار، این نیچه است که مرگ خدا را اعلام می کند و اندیشه ی متافیزیکی را به سقوطی سنگین می کشاند. به گونه ای که فلسفه ی غرب، تحت تاثیر اندیشه های نیچه، کلا مسیری تازه را در پیش می گیرد. نیچه برای شرح« حقیقت» ی که فیلسوفان به دنبالش، آواره و سرگردان بودند؛ از واژه ی « زن» استفاده می کند و میگوید: برای دریافت حقیقت، نا چارا بایستی «زن» بود. او اضافه می کند که: « زنان، بزرگترین پدیدار شناسان هستند.آنها استادان پدیدارند».
این واژه ی « زن» در اندیشه و رویکرد نیچه ، در بر گیرنده ی مطالبی بسیار عمیق است. او شرح می دهد که زنان، همواره ظاهر و پدیدار اشیاء را بر هر چیز دیگری برتری می دهند. و اضافه می کند که زنان در هنگام پیری، از همه ی مردها، بسیار شکاکتر، عمل می کنند.( ناگفته پیداست که شک ورزی در فلسفه است که متفکر را به وادی« واقعیت» و دریافت عمیق از پدیده ها می رساند.آنچنانکه ادموند هوسرل و دکارت، از همین شک ورزی هاست که به قطعیت« آگاهی» میرسند).و با در دست داشتن مسئله ی « قطعیت آگاهی» به سراغ مطالعه ی پدیده ها می روند..........« فنو منو لوژی». یا پدیدار شناسی که به دست ادموند هوسرل پایه ریزی شد و بعد ها هایدگر در همین مسیر گام برداشت.
در هر صورت نیچه«زن» را در سه رویکرد، مطرح می سازد. 1_ زن همچون قدرتی فریب کار.2_ زن به عنوان نیروی حقیقت. 3_ زن در مفهوم فراسوی هر دو قطب، زیبا و طرب انگیز است.
در مفهوم اول، زن عقیم و سترون است و از زمان افلاطون تا مسیحیت، در همین مرحله است. در مفهوم دوم، به واسطه ی اینکه، مابین دو جهان حسی و فرا حسی، شدتی حاصل شده است، سرای دیگر یا جهان دیگر، به جهان حقیقی شناخته می شود و حقیقت در جهان متافیزیکی قرار می گیرد. و در همین مرحله، زن با حقیقت یکی میشود و در همین زمان است که مردانگی، با دروغ و اختگی قیاس می گردد. در این روی کرد« زن » اگرچه ضعیف و ناچیز شمرده می شود( از سوی مردان) ولی دیگر نماد دروغ نبوده و نوید دهنده ی حقیقت است . و در رویکرد سوم، یعنی در گذار از مسیحیت به دوره ی مدرن و پسا مدرن، زن، طرب انگیز و زیباست، زیرا که همچون نیرویی حیات بخش،از « حقیقت و دروغ» می گذرد و منشی دیونی زوسی به خود می گیرد و دیونی زوس،دارای چهره ای دو گانه است و ماهیت زنانه و مردانه را، دارد.
تحلیل و بررسی ژاک دریدا، از این اندیشه ی نیچه نشان می دهد که «زن» یا همآن « حقیقت» ، در گذار از رنسانس به دوره ی مدرن و پسا مدرن، از بین رفته است...
نتیجه اینکه هیچ حقیقتی وجود ندارد و فیلسوفان و متفکرینی که به «حقیقت» باور دارند، به تعبیر نیچه؛ در زندان بی خبری اسیر شده اند. از اینروواژه های« حقیقت»_ « زن» و « خدا» ؛ هر سه یکی هستند . به همین خاطر است که نیچه می گوید: برای دریافت و درک حقیقت، نا چارا بایستی زن بود. و زنها خود خوب می دانند که هیچ حقیقتی در میان نیست، از همین رو آنرا یعنی حقیقت را مثل یک بازیچه، در دست دارند و از آن استفاده ی ابزاری می کنند. و به همین خاطر است که ایشان شدیدا به پدیدارها و ظاهر پدیده ها، کشش نشان داده وبه ظاهر اشیاء علاقه دارند. زینت و زیبایی هرچه بیشتر،و درک و دریافت این زیبایی ها، ازآنان بزرگترین پدیدار شناسان را، ساخته است. و این چیزی بود که در پیشا سقراطیان، مورد توجه بود. یعنی ظاهر پدیده ها یا همآن پدیدارها، دارای اعتبار و ارزش بودند و درست از زمان افلاطون و ارسطو است که قضیه حالتی برعکس به خود می گیرد و حقیقت،به تدریج، در لباس نا پدیدارها، به آنسوی آسمانها پرتاب می شود. و در این راستا ادیان و مذاهب گوناگون و خلاصه تر اینکه سیستم ایده آلیستی، رونق می گیرد. و این نیچه است که با دریافتی ژرفناک؛ این دیوار بسیار ضخیم را فرو می ریزد و مرگ خدا را اعلام می کند.
و هدایت با خلق بوف کور، چنین مسیری را طی می کند. قهرمان قصه ی بوف کور، در ابتدای ماجرا، « زن اثیری» است. اثیری با ث سه نقطه. اثیر، همآن ماده ی مشهور سیالی(روح) است. و زن اثیری یعنی خدای ادیان و مذاهب. روند بوف کور، به شیوه ای چیره دستانه، یکایک نشان می دهد که موضوع به« ماوراالطبیعه» یا همآن « متا فیزیک» مربوط است و این نکته ای است که در آغاز بوف کور آمده است.
آنجا که می نویسد:
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراالطبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ، بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد بود؟
.......
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید_ اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود،بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا یک فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه،فقط یک ثانیه همهً بد بختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید نا پدید بشود؛ دوباره ناپدید شد.....
***
پس در ابتدای بوف کور از متافیزیک یاد می شود و صاحب اثیری این متافیزیک، زنی است که به نام« زن اثیری» خوانده و معرفی می شود.
آنچه آشکار است، زن اثیری قسمت اول بوف کور به دست راوی یا قصه گوی موجود، کشته می شود. در واقع راوی او را نمی کشد( زیرا که نمی توان« هیچ» را کشت)، بلکه زن اثیری از پیش مرده بود و مثل یک خواب گرد، به اطاق ذهن راوی پای می گذارد و روایت کننده ی بوف کور، به خاطر اطمینان از مرگ قطعی« زن اثیری» شراب زهر آگین را در دهان او می ریزد. زیرا که می خواهد از مرگ او مطمئن باشد.
در قسمت دوم داستان، زن اثیری در قالب زن لکاته ظاهر می شود. «لکاته» در مفهوم به کسی گفته می شود که هر از گاهی، جسم خود را به دیگران می فروشد. و در مفهوم فلسفی بوف کور، همآن خدای اثیری و متافیزیکی است که هر دوره ای را در آغوش یکی از ادیان گذرانده است. از همین لحاظ نام او لکاته است. و همین « زن لکاته» باز هم به دست راوی بوف کور، کشته می شود. ولی یادگار چشمهای جادوییِ آن بر روی گلدان راغه، می ماند که نهایتا به دست پیر مرد خنزرپنزری، دزدیده می شود. زیرا که پیر مرد خنزری، برای استفاده ی ابزاری از این حقیقت، وادامه ی زندگی ایده آلیستی و متا فیزیکی اش،به آن نیاز دارد.
در بوف کور، بارها به گل نیلوفر اشاره شده است. و گل نیلوفر سنبل دین جدید است که از سوی زن اثیری به این و آن، تعارف می شود. گلدان راغه در شهر ری و به هنگام چال کردن« زن اثیری» از دل خاک در می آید. و در مقایسه ی نقاشی خود راوی از صورت آن زن( خدایی)دقیقا با نقاشی روی گلدان لعابی راغه، برابری دارد و عین همدیگر هستند. از اینرو، نشان دهنده ی این است که کسی یا کسانی قبل از راوی بوف کور، درست مثل او می اندیشیده اند. و نهایتا به دست روایت کننده ی قصه ی بوف کور، کشته می شود. در هرحال در قسمت اول داستان بوف کور زن اثیری توسط راوی از بین می رود و در قسمت دوم داستان همآن زن اثیری، به عنوان زن لکاته معرفی و باز هم به دست راوی و با گزلیکی که در دست دارد کشته می شود، کاری که نیچه در گذاره ی « مرگ خدا» آنرا اعلام کرد.
جدای همه ی اینها، شاهکار دوم و بسیار زیبای هدایت،و آخرین اثر او« توپ مرواری» است. در توپ مرواری، به شیوه ی ادبیات رئالیستی، و بسیار مدرن، تمامی سردمداران متافیزیک، از گوشه و کنار جهان و با عقاید و دین خاص خود، به چالش و استهزاء کشیده می شوند. کاری که تا همین زمان هم توسط هیچ صاحب قلم ایرانی، با همآن کیفیت؛ صورت نگرفته است.
به دلایل و توضیحات بالا و بسیاری دلایل دیگر که در آثار این نویسنده ی بزرگ، منعکس شده است، صادق هدایت، در واقع نیچه ی ایرانی است.