فلسفه_ ادبیات_ اندیشه_ سنگِ نادر

  • صفحه ی اصلی
  • پدیدار شناسی از آغاز تا انجام
  • هراکلیتوس
  • ارسطو
  • فلسفه در قرون وسطی
  • رنه دکارت
  • بندیکت اسپینوزا
  • لایپ نیتس
  • جان لاک
  • فردریش نیچه
  • پرداخت های فلسفی
  • تحقیق و تفسیری بر نهیلیسم
  • بخش فلسفی_ ادبی به زبان کردی
  • و صادق هدایتDeconstraction
  • صادق هدایت نیچه ی ایرانی
  • درس گفتارهای رادیو بیستون
  • بوفِ فکورِ قصهً بوف کور
  • بوف کور_ صادق هدایت
    • توپ مرواری
    • مکالمات سقراطی
    • غزلیات
    • مقاله ها
    • کتاب ها
    • جغد های سرگردان
    • چهار پاره ها
    • آثار دیگران
    • شعر نو
    • داستان_ درّه ی جزامیان
    • تحلیل و ساخت گشایی_ نقد آثار دیگران
    • کاروانی شعری هه ورامی
    • مصاحبه با بهمن قبادی کارگردان دلسوز
    • تاریخچهً شوراهای سنندج_ فتی کلاه قوچی 
      • مواضع وارونهً چپ و راست.نوشته ی فتی کلاه قوچ&
      • Shame on Denemark شرم بر دانمارک
      • اطلاعیه ها
      • اخبار کارگری_مصاحبه ها_تحلیل ها
      • اعدامهای فرودگاه سنندج1358
      • نوشته های اردشیر نصرالله بیگی
      • تماس با ما
      • کتاب آرش زمانه_فرزاد کمانگر
      • داستان-یادت هست-فلسفی
      • ادبیات کارگری
      • گردان شوان- واقعیتی بسیار تلخ
      • fotos pishmarge

      اندیشه های یک دیوانه بخش اول


      هنگامی که روبروی او قرار گرفتم ، سراسر اندیشه هایی که در خلال سالیان دراز در سرم چرخ خورده و تعدادی از آنها رسوب کرده بود به یکباره هویدا شدند. من با جهانی از تضاد روبرو بودم... به خود حقیقت نگاه می کردم و از اینکه هرگز هیچ پدیده ای را مطلق ندانسته و بسیاری از امور را نسبی  تعریف می کرد؛ صمیمانه شادمان شدم. حالا از دریایی به این وسعت، مات و متحیرم و اینکه چقدر مسائل هست و گاه چقدر شباهت، طوری که نمی توان همه را شرح داد مگر اینکه باز دوباره موهای زیبای کلمه را یکی یکی شانه کنم . ببینم حاصل امتحانم چه خواهد شد. برایم مهم این است که آنچه را فهمیده ام و حس کرده ام در قالب کلمات بنویسم. قدر مسلم خالی از اشکال نخواهد بود ولی  در دقیقه های گذر زمان و در حال حاضر اینگونه می اندیشم. بالا خره این گوی پرتاب شده در آسمان ِ دور و در کهکشانها جاری، در جایی فرود خواهد آمد...! کجا ؟ تقریبا باید بگویم که نمی دانم . اما شناختی نسبی از آن مکان دارم .

      ببینم چه شد ؟ کجا هستم؟ ولی فردا چه پیش می آید؟ دیگر سوال من نیست. فعلا می خواهم به سایه ی زیبایم بگویم که این کلمات و این حروف را با دقت نگاه کن. و از سافی خرد ِ خود عبور ده. شاید آنجا باز هم حقایق دیگری هستند که ما بی خبریم. به درازا خواهد رفت اما به سهم خودم تلاشم را خواهم کرد . و حالا اولین کلمه:

       

      آرامش...!

      خیلی ها دنبالش هستند. عمری را در پی آن سر کرده اند و خیلی ها نیز گفته اند که حقیقتا آنرا نداشته اند. بعضی ها اما می گویند که آنرا دارا هستند و از حضورش شادی زندگی را لمس کرده اند. اما پرسشی که پیش می آید این است که « چرا آرامش ها، همیشگی نیستند؟ و چرا غالبا در پی آن طوفانی مهیاست؟». دریا آرام می شود ولی نه همیشه.... ارامش آن گاهی حتی دلهره انگیز می شود. چرا که نشانه های طوفان را در خود نهان کرده است. و دیگر اینکه طوفان زدگان قعر دریا را، ساحل نشینان، هیچ تصور می کنند؟ به تعبیر حافظ:

       شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل       کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها ؟

      حالا حتی اگر فرض را بر این بگیریم که ساحل نشینان از حوادث طوفان و دریا آگاه شدند؛ چگونه می توانند در این قضیه مثمر ثمر باشند؟ و آرامش را به طوفان زدگان دریا هدیه کنند! از اینها که بگذریم. سوالی جانانه پرده بر می دارد که : آدمها آرامش را در چه می دانند؟ چگونه می شود آنرا بدست آورد؟ اصلا آیا یافتنی است یا ساختنی؟

      به نظرم آنچه هست در درون ، جریان دارد. و آرامش در همه جا هست؛ اگر کسی دقیقتر به طبیعت نگاه کند. و چون آدمها امروزه خیلی از طبیعت دور شده اند؛ نبود آرامش را هر چه بیشتر و بیشتر حس می کنند. وقتی به حلزون خیس راه، نگاه می کنی، رفتن کند او تو را به خنده می اندازد... اما سرعت حرکتش مهم نیست. طبیعت او چنین شکل گرفته و در همان رفتن کند و لزج، خیس و نرم؛ آنچه نهفته و آشکار است رفتن و حرکت اوست. هنگامی که گام بر می داری و عجولانه در پی انجام کاری هستی ، حلزونها را و موجودات کوچکتر را نگاه کن. آنها را زیر نگیر. بچه های کوچکشان در آشیانه منتظرند. آنها نیز جان دارند و جزیی از جان ِ جهانی مهر هستند.

       

      استاد...!

       

      آنرا دو سویه دیده ام. از زاویه ای هیچ استادی اعتبار کامل را ندارد ، چون بالا دست او کسی دیگر هست.و دیگر اینکه هر استادی پیشینیان خود را نفی، رّد و یا اندیشه های ایشان را تغیر داده و آنرا به سویی دیگر کشانده است. از اینرو در جهت سیر تکامل، هر استادی به مانند بچه ای است که به بازی خود مشغول است. و طبیعت که استادی بس بزرگ است، سالهاست که آدمی را سر چشمه برده، اما تشنه حیران کرده است!

      اگر صحبت از کلاه کج دانشگاه است، نزد خواص اعتبار چندانی ندارد. چه حقیقت و همان دروس تدریس شده در دست تغیرند. و خیام در این باره یک رباعی زیبا و با مفهوم دارد به این صورت که :

       

      یک چند به کودکی به استاد شدیم

      یک چند ز استادی خود شاد شدیم

      پایان بنگر چه حاصل افتاد و چه شد

      از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم

       

      آنچه به نظر می رسد جالب است چرا که اگر دو استاد را در کنار هم بگذاری و از آنها یک پرسش داشته باشی؛ دو گونه پاسخ خواهی گرفت!! پرسش یکی و علم ودانش ایشان در یک زمینه؛ اما جواب دو گونه و به صورتهای دیگرگون ! نتیجه اینکه همه حق دارند و همه حق ندارند. همه با حقیقتند و همه بی حقیقت!

      اگر اشتباه نکرده باشم، گویا رودکی بوده که از کوچه می گذشته و بچه ها بازی می کرده اند( بازی گردکان_ گردو) و یکی از آنها خطاب به گردوها می گوید:

      غلطان غلطان همی رود تا بن گوی

      و این استاد بزرگ آنرا شنیده و وزن رباعی را می سازد. به تعبیری دیگر یک کودک خردسال؛ استاد ِ استاد می شود و او را آموزش می دهد. سایه جان، از آنانکه علم فروشند، دور شو. هرگز این بچه و آن گردو های غلطان به سوی گوی را فراموش مکن. صد البته احترام استاد ها، انکار نمی شود.

       

      آزادی ....!

       

      آه که این کلمه چقدر ارزشمند است. و چقدر عمیق!!

      هستِ آن چقدر گوارا، و نبودش تا چه اندازه مشکل آفرین و اندوه زاست. اینجا نکته ای ظریف تر از مو هست. و آن اینکه آزادی بدون حرکت هیچ مفهومی ندارد ! اما چرا؟ چگونه ؟

      در حقیقت پس از حرکت پدیده هاست که آزادی مفهوم می پذیرد. اگر من تو را و او مرا از رفتن و حرکت باز داشته و بایستیم ؛ در هیچکدام از ما آزادی و آزادگی نخواهد بود. اگر من تو را و تو او را داوری کنی، قضاوت کنی؛ حرکت را به انزوا کشا نده ایم و در این صورت آزاد نیستیم. و اگر آزادی نباشد، معنای زندگی ضایع شده و کیفیت آن زیر طاق سوال می رود.آنکه ما را به قضاوت و داوری کردن همدیگر تشویق و یا وادار می کند، در حقیقت آزادگی را از ما می گیرد. چه با اینکار( داوری کردن همدیگر) هر کدام از ما دیواری خواهیم بود که حرکت دیگری را نا ممکن می سازد. و در اسلام دستوری داده شده مبنی بر اینکه :

      امر به معروف و نهی از منکر.

      در این دستور ضد آزادی و ضد انسانی و در این دستگاه فکری ،معروف چیست ؟

      آیا چیزی غیر آن است که قبلا توسط شخصی،  خوب و معروف معرفی شده؟ ولی سوال این است که از کجا معلوم آنچه را که نزد ایشان معروف و ستوده است ؛ حقیقتا با ارزش هست و این حقیقت مطلق می باشد؟!

      ای بسا نزد دیگری همان معروف، کاملا بی ارزش و بی محتوی باشد. تکلیف آن کس چیست ؟ در شرایطی که دیگری دستور گرفته و او را وادار به انجام معروف توصیف شده می کند. وآزادی عمل و اندیشه را از او گرفته و او را داوری می کند.

      به همین نسبت ( نهی کردن). یعنی باز داشتن. که همان عمل قضاوت و داوری است و در صورت دیگر طرح شده و مثل آمپول به اجتماع تزریق کرده اند.

      آنچه را که در این دستگاه فکری مردود دانسته اند، نهی شمرده و افراد و اجتماع را از آنها دور می سازند. و جالب آنکه هر آنچه در دایره ی ممنوعه قرار گرفت، آدمی بیشتر به همانسو کشش نشان می دهد. حتی اگر چنین پدیده ای ؛ روی آوردن به مخدرات باشد. ( بگذریم از اینکه در ایران امروزی ما آمار اعتیاد، چیزی آنسوی ابرها قرار گرفته و گویا قیمت مواد مخدر  بسیار اندک و ناچیز است، اما می خیام و شراب حافظ را اگر از دستت بگیرند؛ سرت بالای چوبه ی دار خواهد رفت ) .

      پس امر به معروف و نهی از منکر، یک دستور ضد حقیقت، ضد آزادی؛ و ضد انسانی است. چه با این دستور و انجام آن توسط مردم، هر کسی قدرت و توان قضاوت و داوری دیگری را دارد؛ از اینرو پیکره ی اجتماع سست و ضعیف گشته، و حکمرانی لویا تانها  بر آن ؛ بسیار آسانتر صورت می گیرد.

      آیا بیشتر بایستی سراغ ازادی رفت  یا حرکت؟ و دیگر اینکه بستر  آزادی را  چه جوری می توان در اجتماع فراهم کرد و آنرا پدید آورد؟ حرکت را چه ؟ آنرا چگونه ؟

      پاسخش با تو. چون من به حرف  ب رسیده ام و هنگامم کوتاه است.

       

      باران...!

       

      بسیار زیبا. بسیار زیبا. همیشه دوست داشته ام زیر باران بیاستم. من شستشوی بارانی را خیلی دوست دارم. برای همین خیلی از باران خوشم می آید. شما چطور ؟

      می دانی، من هر گاه زیر باران می ایستم، قطره های آرام و دل پذیرش، افکار مرا در سرم شستشو می دهد. من از همین شستشو خوشم می آید. چرا که مرا از افکار قدیمتر پاک کرده و دست کم آنها را حقیقی تر می سازد.

      ماجرای باران هم بسیار زیباست. اینکه اصولا در بستر اولیه چگونه ابرها دور هم جمع می شوند و کم کم متحد می شوند و یک پارچه. بعدش این ابرها که دارای بارهای الکتریکی مثبت و منفی هستند، با همدیگر و به واسطه ی میدان مغناطیسی که پدید می آید،بر خورد می کنند و رعد و برق به وجود می آید. بیچاره انسانهای نئا ندرتال و بسیار قدیمی ، این پدیده را نمی شناختند و شدیدا از بروز رعد و برق می ترسیدند و گویا یک فیلسوف از میانشان پیدا شده و گفته بود که خدایان خشمگین هستند، بایستی قربانی بدهیم ! آی داد و بی داد، ای داد و بی داد. و چه مکافاتی درست شد.چقدر آدمها برای هیچ و پوچ جانشان را از دست دادند !

      بگذریم با برخورد این ابر ها( رعد و برق) صورت گرفته و بالا خره باران شروع به باریدن می کند. دشتها و چمنها، سبزه ها و جنگلها، خاک تشنه و کوه ها و بیابانها را پر آب می کند. حیوانات تشنه لب را سیراب کرده و عطر زندگی را در همه جا می پراکند. البته عنصر دیگری به نام باد و زمزمه های او نیز در این نشو و نما تاثیر دارد، که ماجرای آنرا به گاهی دیگر می گذاریم.

      باری، باران زیباست. باران دوست داشتنی است و باران چه شستشو ها که نمی کند! درود بر باران.بخصوص به خاطر شستشو هایش. سر من را ، ها.... و الیته هر آنکسی که دوست دارد نیز. چون خیلی ها از شستشو می ترسند.

       

      بوسه ...!

       

      به نظر می آید که آغاز یک مهر ورزی زیبا و خوشایند. از نگاه باشد و درست پس از آن بوسه...

      تا تو چه تعبیر کنی. اما بوسیدن هنری است که خیلی ها آنرا نمی دانند، نمی شناسند و شادی و لذت ِ حاصل از آنرا درک نکرده اند. اینکه حساسترین پیام رسانهای عصبی بر روی لبها قرار گرفته. و اینکه در آدمها، تنها از راه لبها می توان بوسید؛ دلایل خاص خود را دارد. ولی قضیه به همین آسانی هم نیست چرا که حتی فلزات، همدیگر را بر حسب یک سری حوادث می بوسند. سر چهار راه ها و در داخل جاده ها، وقتی ماشینها به همدیگر نزدیک می شوند.....  ام م م م م م م ماچ.

      بله همدیگر را می بوسند.و خوب این اتفاق ساده ای نیست و فضای خاص خود را می طلبد. از اینرو نمی دانم وقتی که ماشینها مستعد ِ بوسیدن همدیگر هستند، چرا خیلی ها از این بوسه ی نازنین فراری هستند و ارزش آنرا نمی دانند! آه که چه پدیده هایی با بوسیدن شروع شده و به مهر ورزی زیبایی کشیده می شوند! بوسه ی باران بر گلها و گیاهان، بر خاک، بر آدمها، بر سطح جاده،بر سخره ها و کوه ها..... ام م م

      و بوسیدن مادران ، فرزاندانشان را.

      بوسه ی مهر جویان، مهر ورزان را.و بوسه ی باد ها، با آن زمزمه های زیبا؛ بر سراسر آنچه حضور دارد، حتی دیوار و سنگ را. حتی فلز را و پنجره ها را.

      در جایی خواندم که نوعی قورباغه هست که با نگاه به جفت خود، او را می بوسد و حتی از طریق نگاه با او مهر ورزی می کند( من می گویم مهر ورزی، شما بگویید عشقبازی). ولی به هر حال بوسه حرف اول و آخر را می زند. و فضای آن گیرا و ارزشمند است. سایه جان،می توانیم ما هم گلها و گیا هان را ببوسیم. می توانیم لبهایمان را به باد بدهیم تا در دور دستان دور، کنار جنگل و دریا، خاک مرطوب ساحل را ببوسیم. ما این استعداد را داریم. حیف است که دست یار را نبوسیم،و حیف است که مثل باد در گوش برگهای درختان،مهر را زمزمه نکنیم و یکا یک برگها را نبوسیم. بگذار بگویند فلانی پاک عقلش رو از دست داده. بگذار هر کسی دوست داشت، داوری بکند. کار من و تو بوسیدن است . از باران، از باد، از موجها به ساحل، از پاروی قایقران به کف دریا، از نگاه موجودات ریز و درشت، از بادها و از مهر بیاموزیم که ببوسیم.

       

      برزخ...!

       

      نام دیگرش جهنم است. اما در همین نقطه یک سوال.

      حتی در دستگاه ایده آلیستی و در ادیان که گفته شده( خداوند بسیار مهر بان است) چگونه ممکن است از کمال مهر بانی، نا مهر بانی بیرون زاید؟ چگونه ممکن است کسی را به خاطر چنین موهومی بلرزاند و بترساند که اگر این نکرده ، آن نکنی ؛ جهنم جایگاه توست ؟ مگر می شود خالقی با آنهمه توان و قدرت ، از ترفند برزخ استفاده کرده و آنرا به رخ بنده ی بیچاره بکشد؟ یعنی اینقدر ندید بدید است؟ و همه اش باید حرف او باشد؟( البته این هم آشکار است که آنچه را بر کوی و منبر ها فریاد می زنند، و به او( خداوند) مربوط می سازند؛ کاملا توسط حکمرانانی است که نمی خواهند از گرده ی توده ها پایین بیایند.چه استثمار ایشان با همین اندیشه هاست که هموار می شود. و بهشت را که دست کمی از جهنم ندارد، باز پیش کشیده و برای تشویق کسانی که در همان راه( راه پیشنهادی ایشان) گام بر می دارند، ایشان را زنجیر می زنند. اما یک پرسش.

      اگر شما آنقدر سالم و زنده و خوب ، در این دنیا زندگی کرده اید؛ دیگر چه نیازی به بهشت دارید؟ آیا اینها که گفته و می گویند( بهشت و برزخ) چیزی جز وهم نیست؟ تو اگر از ته دل ، آزادانه، و درست،پدیده ای را دوست نداشته باشی؛ و تنها به خاطر ترس از عقوبت در برزخ به اسمانها کرنش ببری، کار تو ارزشی نخواهد داشت.خوش به حال آنکه از موهومات فاصله دارد. و به جان جهانی احترام و ارزش می گذارد. گفته شد جان جهانی.... و این جان جهانی شامل همه ی هستی است و تو خود یک جانداری هستی که جزیی از جان جهانی بشمار می آیی.

      سایه جان پیش از بدرود گفتنم... خواستم غزلی برایت بنویسم ولی  وقتم از همین مصراع  که در پایان می نویسم ،بیشتر کفایت نبود.و در ضمن مدتی است که از شاعری استعفا داده ام و بیشتر با کلمات مهر ورزی می کنم. اگر روزی به دیدارم در دیوانه خانه آمدی،با کتابی از نیچه و بوسه ای خیس بیا. 

      آرام و آزاد آری  بوسه بر باران  و بر یارت بزن.

       

       



                                                 اندیشه های یک دیوانه_ قسمت سوم.

       

      با درودی دیگر و پس از مدتها به تو همراه و هم اندیش ِ صمیمی در عالم کلمه و اندیشه، سایه ی عزیزم. این روزها مثل بسیارانی دیگر سر م شلوغ  است و زیاد از گذر زمان، مرا خبری نیست مگر وقتی که سایه ی اندوه حقیقتا سنگینی بکند. به خصوص روزهای آخر هفته که انگار خیلی چیزها از مفهوم حرکتشان می ایستند و هم از اینرو، دل آدم کمی سنگین تر و غمناکتر می شود ولی خوب دیگه این هم خود ِ زندگی است که یه جورایی دچارش شده ایم . و هر کسی به طریقی  آنرا طی می کند تا روزی یا شبی به آخر ماجرا رسیده و آرام در گوشه ای چشمهایش را ببندد. با این امید که دیگر از سر و صدا و شلوغی اطراف خبری نباشد. یادم هست در جایی خوانده بودم که اگر کسی ناچار باشد دوباره به این دنیا آمده و زندگی را از سر بگیرد؛ چه حال وخیمی خواهد داشت( البته شاید بسیارانی بخواهند که ماندگار باشند برای ابد و یا اینکه باز هم به زندگی پای بگذارند) ولی آنچه که هویدا و آشکار است ؛ تکرار همین درد سر ها و آزارهایی است که می بایستی متحمل نمایند. به هر روی این به کار ما فعلا مربوط نیست و پس از مدتها فرصتی به دست آمد تا جریان حروف و کلمات را از سر گرفته و بر زلفهای کلام و حروف شانه ای بزنیم. و تا آنجا که به یاد دارم  درکلمات  گروه (ت) یک کلمه بدهکار شده بودم. چرا که از ترس مسائلی را قلمی کردیم و ادامه ی کار افتاد به امشب. و حالا در این راستا من کلمه ی  توهم را در نظر دارم که همین الآن هم به فکرم رسید.

       

      توهم...!

       

      ریشه ی این کلمه (وهم) هست. و مفهوم آنرا خیال و خرافه  و دور از حقیقت آورده اند. بعضی از افعال آن از اینقرارند: توهم_ موهوم_ موهومات_ توهمات_ابهام  و .... 

      و این کلمه یا موضوع، مثل دیگر کلمات دارای بار های خاص خود ش بوده که در ادامه تلاش خواهیم کرد آنرا باز کنیم تا ببینیم چه از آب در خواهد آمد؟

      یکی از مفاهیم این کلمه ( وحشت) هست. و از سویی می بایستی که این بار را حقیقتا به دوش بکشاند تا تاثیر خود را بگذارد. از اینرو موهومات غالبا، همرا با ایجاد نوعی وحشت و نگرانی به ذهن انسانها سرازیر شده و شخص را متاثر می کنند.

      بارها و بارها دیده و شنیده شده که کسی در دور دستان شیی ، شخصی یا موضوعی را از روی وهم و خرافه، حس کرده و یا از روی عمد آنرا در اطراف و اکناف و در میان جامعه رواج داده است و همان وهم، در گذر زمان، لباسی دال ِ بر حقیقت داشتن پوشیده و بسیارانی آنرا حقیقت شمرده اند و می شمارند!

      این موضوع مقدار زیادی پیچیده نیز  هست. چرا که روند این ماجرا از آغاز ( یعنی وهم اولیه) تا پایان و حالت فعلی اش؛ کار آسانی نیست و دارای پیچ و خمهای بسیار زیادی است که در حوصله ی این مقال نیست. ولی اصولا ما هم از کنار آن به آسانی عبور نخواهیم کرد.

      همه میدانند که در میدان ارک تهران، یک توپ وجود داشته که آنرا توپ مرواری می خواندند. و کتاب مشهور صادق هدایت( توپ مرواری) به همین مسئله مربوط است. ماجرای آن به گونه ای کوتاه و سریع از اینقرار است که:

      از دختر های هنوز ازدواج نکرده و در آرزوی ازدواج و همسر داری گرفته ؛ تا زنانی که بار دار نمی شده اند، به زیارت این توپ رفته و به آرزوی خود رسیده اند. قاعدتا می دانید که اینجور اماکن مقدس، نگهبانانی  و مراقبانی داشته و دارد و  هیچکسی نمی توانسته با چشم چپ ، به این توپ نگاه بکند.

      به هر حال این دخترهای نا زیبا و زنانی که بار دار نشده اند، از بهترین مشتریان و خواهندگان ِ این توپ بوده اند و هر روز دور این توپ شلوغ و زائرین در رفت و آمد بوده اند. و از همین طریق بازار نگهبانان و مراقبین توپ ، گرم، جیبشان پرِ، و کیفشان کوک بوده که جای تعریفی ندارد و آشکارا پیداست که در نهان ِ پرده چه اتفاقات عجبی رخ می داده....!و چه زنانی بار دار می شده اند... و به آرزویشان رسیده اند.

      ماجرای کامل و جذاب توپ مرواری را خودتان می توانید با خواندن کتاب (توپ مرواری) اثر صادق هدایت، متوجه بشوید. گویا این توپ به دستور شاه وقت، به یکی از پادگانهای تهران برده شده و در اصطبل آنجا خاک شده است. و دیگر از آنزمان تا به حال کسی از آن خبری ندارد. این قضیه، کاملا آشکار است که باور داشتن به چنین چیزهایی ، دقیقا از چشمه ی گل آلود ِ وهم و خرافه آب می خورد. اما  فقط این نیست. صفره ی بیبی شهر بانو، صفره حضرت عباس، امامزاده های گوناگون و زیارت گاه های بیشمار ، مساجد و تکایا ، کلیسا ها و کنشت ها، دیر ها و معابد، و خلاصه صد ها و هزاران مکان مقدس شده و جود دارند که رودخانه ی خروشان ِ موهومات را گسترش داده و می دهند. و شدت این اوهام و باور مردم به آنها به گونه ای است که اگر شما حقیقت پنهانی پشت این موهومات را برایشان آشکار ساخته و نشان بدهید، ای بسا که جان شیرنتان را از دست بدهید. چه، دیگران به این موهومات باور دارند و آنها را از مقدسات زمین و زمان می شمارند و حاظر نیستند که مویی از سر این اوهام کاسته بشود.... اشاره ی ما به موضوع، تنها نشان دادن حضور موهومات و خرافاتی است که در بطن جامعه ریشه دوانیده و هنوز هم ماندگارند... ولی اینکه چه کسی و از روی چه هدف خاصی توهم اولیه را در میان مردم رواج داده ، کار ما نیست. اما حاصل این کار و نتیجه اش چه می باشد؟ کاملا به یک یک افراد جامعه مربوط هست. از اینرو در نتیجه گیری کوتاه از کلمه ی توهم، تنها به این اشاره می کنم که؛ موهومات همواره باعث ضعف تنه ی اصلی اجتماع بوده و آنرا به قهقرا برده و می برد. توهماتی که به نام حقیقت به خورد مردم داده اند، حقیقتا ویران ساز و خراب کننده ی راه و جهت و هدف اجتماعات بشری بوده است. از اینرو ، کسانی که خود را روشنفکر می نامند، اولین وظیفه بر روی دوششان، تخریب توهمات و موهومات یا خرافاتی است که در جامعه اشان  ریشه دوانیده است. و با نگاهی حتی گذرا به هنرهای موسیقی و یا شعر؛ رگه هایی از اوهام نمایان می شوند . چراکه شعرا و سرایندگان، در بسیاری از آثارشان ، دانسته یا ندانسته، انواع موهومات را در جامعه رشد داده اند. و کلامی که در آهنگها به گوش شنونده گان  می رسد؛ در بسیاری از آنها ، وهم و خرافه را ترویج کرده اند. از اینرو چاره ای نیست جز اینکه دل از زیبایی اینگونه آهنگها و اشعار کنده، و آنها را دور ریخته و به جایشان کلامی پیشرو نهاده شود که دست کم خالی از توهم و خرافه باشد که این هم کار آسانی نیست.

      در این گذر به حرف( ث) رسیده ایم. که در گوش من کلماتی چون... ثریا( و آن شش ستاره است  متصل به همدیگر و آن منزل سوم است از منازل قمر.... فردوسی گوید: همه رودها همچو دریا شده //// ببالیز گل چون ثریا شده..... و بیتی از خاقانی که اینگونه گوید: آخر تو آسمان شکنی یا کمر شکن////از درج درّ و برج ثریا چه خواستی _ ثمر_ ثانی- ثری(مرد بسیار مال)،غنی_ثمج(با هم آمیختن)_ ثمثام( آنکه چون چیزی را بگیرد، بشکند._ ( فرهنگ دهخدا).

       

      به هر صورت از فهرست بالا ، کشش جان سوی ثریا میرود بیشتر. هر چه جستجو کردم کمتر کلمه ای دیدم که با حرف ث آغاز شده باشد ... ایرانی  و فارسی باشد و مفهومی گیرا. به همین خاطر به فرهنگ دهخدا پناه آوردم و آنچه را که در بالا می بینید، در اینجا نوشتم.

       

       ثریا...!

       

       

       

       

      و  اضافه آنکه ستاره ی ثریا همآن پروین خودمان  است .... پروین ز ما و روی ثریا از تو_ این نقد بوسه ز ما  پرییا از تو!

      فکر می کردم شعر و شاعری را کلا ترک کرده ام، اما بیت بالا همینجوری از قلم پرید. به هر حال  هنگامی که صحبت ستارگان پیش می آید، هزاران اندیشه در سرم به دوران می افتند. اینکه چقدر از این ستاره ها گفته اند و می گویند و چقدر ستاره شناس داریم و تا چه اندازه کسانی سود، جو ستاره ی اقبال ساده لوحان را می نگرند و برایشان چه اراجیفی که نبافته و چه خرافاتی  که اشاعه نداده اند!!  ستاره شناس ، دعا نویس ، فال گیر،کف بین و و و وو

      و این مسئله تنها در جوامع عقب افتاده نیست.چه در کشور های اروپایی نیز گوشه ای از روزنامه ها را همین ستاره بین ها و فالگیر ها پر می کنند و اتفاقا بازارشان هم داغ داغ هست. اما از اینها که بگذریم من با کلمه ی ثریا یاد نویسنده و یک تئوریسین به نام اریک ون دانیکن افتادم که اهل سویس هست و کتابهای زیادی را انتشار داده. مشهورترین کتابهایش که تا به حال به زبان فارسی ترجمه شده از اینقرارند: ارابه ی خدایان_ طلای خدایان_ بازگشت به سوی ستارگان_ آسمان سیاه_ خدایان از ماوراء فضا .

      اولین اثر او (ارابه ی خدایان) است ودر آنجا تئوری خود را پایه ریزی کرده و در کتاب دوم یعنی طلای خدایان به تئوری خود استحکام بیشتری می بخشد. اریک ون دانیکن معتقد هست که نوع آدمی را موجوداتی فضایی که هزاران سال پیش به کره ی زمین آمده اند؛ ساخته اند. و بارها و بارها به زمین آمده و حاصل و روند کار خود را( انسان) را مورد تحقیق و بررسی قرار داده اند و حتی در دوره ای تعداد بسیار زیادی از انسانهای آلوده به نوعی بیماری را از بین برده اند تا دیگران به آن بیماری دچار نشوند. او از غارهای اکوادور، پرو و کشورهای آمریکای لاتین دیدن کرده و حتی شش ماه را در ایران و در شهر دامغان بسر برده و عکس های فراوانی از غارهای موجود و ستون هایی که به دست ایشان(فضاییان) ساخته شده؛ گرفته و در آثارش باز تاب داده است. هیچ موزه ای و هیچ اثر تاریخی از زیر نظر دقیق و تیز بین اریک ون دانیکن ؛بدون تحلیل و بررسی نگذشته است. از اینرو نظریه ی او قابل اهمیت و ارزشمند می باشد. آنچه نویسنده و محقق سویسی در سخنرانیها و آثارش ارائه داده است، همگی با پشتیبانی مدارک و آثار باقیمانده ایست که به دوره های بسیار دور بر میگردد. فسیل ها ، نقاشیهای روی دیواره ی غارها، دره های نا دست یافتنی و عمیق، شهر ها و ویرانه هایی که در قعر جنگل ها گم شده اند؛ و یا آثاری که در موزه های گوناگون وجود دارند؛ همگی نظریه ی او را تایید می کنند. او حتی موفق به یافتن لوح یا نوشته ای شده که در آن اسکلت یک انسان قرار دارد و در کنارش از بالا تا پایین خطی و نوشته ای هست که تا امروز هیچ زبان شناسی نتوانسته که آنرا درک کرده و بشناسد. و برای مثال دو قطعه فلز بلند یافته که یکی از آنها در اکوادور  و در زمین فرو رفته  و دیگری در حیاط معبدی است در هندوستان. خصوصیت این دو قطعه فلز، این است که نه طلا,قلع,مس و یا هر آلیاژ دیگری نیستند. و هزاران سال از عمرآنها می گذرد اما نه زنگ زده اند و نه اکسیده شده و هیچ تغییری نکرده اند. و این برای علم آدمی شرم آور است که هنوز نوع این آلیاژ ناشناخته مانده است.

      به هر روی ماجرای ثریا و ستارگان بسیار دور تر از آن است که در این نوشته بتوان به آن  ادای دین نمود .

       

      از میان کلماتی که در بالا و در خصوص (ث) نوشته شد. آن دیگری و آخری را ثمثام ، قرار می دهیم. که به روایت دهخدا، معنی اش این است که: آنکه چون چیزی را بگیرد، بشکند.

       

      ثمثام...!

       

      و کسی که آنچه را به دست آورد بشکند، از نظر من به نوعی بیماری دچار است. چرا که مفهوم هستی در فرهنگ ایران،جان و زندگی است. و آنکه جان را گرفته و زندگی را بکشد، دور از مهر بوده و دشمن زندگی به حساب می آید. گیرم اهالی شهر ایدآلیسم و ادیان و مذاهب، فریادشان در آید که آنکه می کشد،(خدا) دوباره جان می دهدو ما اگر این را بر فرض درست بودن هم حتی اگر بگیریم، باز گوشه ای از ماجرا به عصا نیاز دارد چه، این سوال پیش می آید که از ابتدا چه نیازی بوده که آفریده شود(پدیده ای) و اگر آفریده شد، چرا باید زیر تیغ مرگ بیاستد؟ و از بین برود؟ آیا این هم نوعی سادیسم نیست؟

      نه از روی اتفاق که از روی آگاهی و خرد؛ خیام درست تشخیص داده بود که کارگاه کوزه گری آسمانی، کارگاه دیوانه ایست که نمی داند چه می کند. کوزه ای به این زیبایی را می سازد، و همآن کوزه را ( انسان) را بالای سر برده و با شتاب بر زمین می کوبد!!!

      نمای دور و نزدیک چنین کارگاهی، هیچ بجز دیوانه خانه ای احمقانه نیست. و این ثمثام حقیقتا به یک جور بیماری مبتلاست که به نظر می آید هرگز علاج پذیر نباشد. ثمثامی که می سازد و از بین می برد!!! ا ا ا م م م م م م م . ما که عقل را طلاق داده ایم چنین نمی کنیم در همین دیوانه خانه؛ او که عاقل و هشیار است چرا باید چنین؟

       و حالا چند رباعی که حقیقتا نوشته ی خیام هستند و تا قبل از آن اشاره به این نکته ضروری است که رباعیات فراوانی را که مشتمل بر بیشتر از هزار و اندی هستند و به خیام نسبت داده اند، به هیچ روی  حقیقت ندارد و خیام آنها را ننوشته است. و به درستی  رباعیات خیام شامل 68 رباعی هستند که هدایت آنها را در کتاب (ترانه های خیام) آورده است. برای روشن شدن این مطلب به سایه ی عزیزم توصیه می کنم که کتاب ( ترانه های خیام) نوشته ی صادق هدایت را پیدا کرده و بخوانی.که به (خیام صادق) مشهور است. در آنجا و در مقدمه به مسایلی اشاره شده که کمتر محققی به آن توجه نشان داده است.رباعیات زیر از خود خیام می باشند و از همآن کتاب نقل می شوند.

      دارنده چو ترکیب طبایع آراست

      از بهر چه افکندش اندر کم و کاست؟

      گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود؟

      ور نیک نیامد این صور، عیب کراست؟* ( معنی مصراع: اگر این تصویر، خوب و نیکو نبود؛ عیب از کیست؟)

      *****

      * وهمی که در زمانهای دور به آن باور داشته اند حاکی بر این بوده که  زمین  بر روی شاخ گاویست و هنگامی که زلزله روی می دهد؛ این گاو زمین را از شاخی به شاخ دیگر پرت می کند! یا جل اللکاته...!

       

      گاویست بر آسمان قرین پروین

      گاویست دگر نهفته در زیر زمین

      گر بینایی، چشم حقیقت بگشا

      زیر و زبر دو گاو، مشتی خر بین

      ****

      گر من ز می مغانه مستم ، هستم

       گر کافروگبر و بت پرستم، هستم

      هر طایفه ای به من گمانی دارد

      من زآن خودم، چنانکه هستم،هستم

      ****

      خوب سایه جان . نوشتن را در اینجا به آخر می رسانم و اگر نفسی بود ، در آینده به حرف بعدی خواهیم پرداخت. روز و شبت نیکو. و همیشه پیروز و شادمان باشی. اینجا هم خبر خاصی نیست . جز پنجره ای که مشرف به باغ می باشد و من از آنجا هر ازگاهی به دور دستان نگاه می کنم و از این راه بسیار دور تو را حس می کنم. می دانم مشغولی و اسیر سر و صدایی اما فراموش نکن که این نوع زندگی را خود تو برای خود مهیا کرده و ساخته ای. من از نصیحت بیزارم .صحبت های مستقیم مرا هیچگاه به حساب نصیحت نگذاری.

      بدرود.

       

       

                                                  اندیشه های یک دیوانه_ قسمت پنجم.

       

       

      متا سفانه خیلی وقت است که فرصت چندانی برای نگارش به دست نیامد. آدم واقعا نخواهد توانست در درازنای زندگی به چند موضوع متفاوت و مهم رسیدگی کرده و همه ی آنها را سالم و صحیح به سر منزل مقصود برساند. من الآن تصور می کنم که علی اکبر دهخدا،برای نوشتن آن فرهنگ چقدر با مشکل مواجه بوده. قدر مسلم اینکه تمام وقتش را برای نوشتن آن به کار گرفته است. و پس از سالی من هنوز روی پل (چ) مانده ام. چرا ؟ بهتر همآن که سکوت کنم و چیزی درین خصوص ننویسم. همینکه می بینم به حروف قبلی نیز آنطور که باید ادای دین نشده، خود برایم اندوهی را به دنبال دارد. اگر چه من در ابتدا هم اشاره کرده بودم که این تنها تلاشی است در جهت برداشت ها و در خصوص حروف و کلمات. و در این شکی نیست که واژه ، دارای ژرفنا و اهمیت خاصی است. بسیارانی واژه ها را در جملات به کار می برند اما از محتوای مفهوم آن دقیقا آگاه نیستند. و سنگ تنها می تواند گوشه ای از این برداشت ها را بروی کاغذ بیاورد. به تعبیر ژاک دریدا: جهان هستی درمتن قرار دارد. و منظور او از متن ؛جهانِژرفناک واژه هاست. او زندگی ها را به یک متن می شناساند. مثلا در جایی گفته که: زندگی مارتین هایدگر خود یک متن یا یک تکست است. از اینرو واژه ها بار معنایی_نهفته و نهانی وآشکاری را در خود دارند که در خور تحقیق و بررسی اند. بگذریم که این موضوع بسیار دور تر از آن است که در اینجا بتوان غیر از اشاره ای _ کلیت آنرا توضیح داد.

      و می بینم که به حرف های (چ) و ( ح) رسیده بودیم و من به سایه پیشنهاد کرده بودم که از این میان به کلمات _ چادر_ چشم_ چمدان_ چهره_ و چکاوک بپردازد. اما متاسفانه به نظر می رسد که سایه از من بسیار مشغولتر است و در این خصوص هیچ اقدامی نکرده و موضوع همچنان در پرده ی ابهام و خاموشی مانده است. بگذریم. این هم کلمه ی چادر.

       

      چادر ...!

       

      قبل از هر چیز این دو پرسش که: چادر اصولا چیست و از کجا آمده؟

      کمی تحمل. کمی اندیشه. کمی در خود فرو رفتن و تصویر چادر را _آنچنانکه هست،در نظر آوردن..!

      گفتم کمی تحمل و اندیشه و لی خودم الآن درست چهار ساعت است که از طریق نت و تماس با دوستانی در این خصوص صحبت کرده ام. و نتیجه را در زیر می آورم. اولا برایم آشکار شد که در جهان نت به مسئله ی چادر چندان رسیدگی نشده و چیز زیادی در این بابت منعکس نیست غیر از دو سایت و دو لینک و یکی از آنها سایت چهل گیس است که مطلب و لینک آن از قرار زیر است:

       

      http://www.40gis.com/blog/?p=681&cpage=1#comment-26762

       

       موضوع آن ( تاریخچه ی اولین چادر در ایران است). نویسنده با اشاره به دوره ی ابنیه ی ارگیلی و نشان دادن تصویری (زنی چادر به سر) متعلق به شمال غربی  آناتولی است که برای اولین بار چادر در شکل اولیه اش را نشان می دهد. زنی که بر اسب سوار است و دارای چادر می باشد. بعضی ها معتقدند که چادر به دوره ی هخامنشی و بعضی ها به دوره ی ساسانی مربوط می دانند.

      در هر صورت آنطور که پیداست چادر از دور دستان مورد مصرف زنان بوده است. و از سویی نمی توان گفت که پدیده ی چادر به واسطه ی سیستم مرد سالاری، به زنان تحمیل می شده است( با کمی تردید!) اما به هر روی پدیده ی چادر، نوعی جدایی را از دیگران سبب گشته و گویا به خاطر باز شناسایی شدن خاتون های هخامنشی از دیگر زنان، ایشان چادر داشته اند.

      در این راستا و در صدر اسلام ،چادر نقش کمی نداشته و حتی رنگ های آن مورد بحث و خواستگاه قبایل آن زمان بوده است. و به تعبیر دوستی، چادر های سیاه به قبیله ی بنی امیه تعلق داشته و سفیدِ آن گویا به قریش.

      دوستی دیگر اندیش، اشاره نمود که پوشش به ابتدای خلقت آدمی مربوط است. توضیح اینکه در سوره ی اعراف قرآن ، آیه های بیست تا بیست و هفتم و در آیه ی 26 چنین آمده است:

      يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًا يُوَارِي سَوْءَاتِكُمْ وَرِيشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَىَ ذَلِكَ خَيْرٌ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ ﴿۲۶﴾اى فرزندان آدم در حقيقت ما براى شما لباسى فرو فرستاديم كه عورتهاى شما را پوشيده مى‏دارد و [براى شما] زينتى است و[لى] بهترين جامه [لباس] تقوا است اين از نشانه‏هاى [قدرت] خداست باشد كه متذكر شوند (۲۶

       

       در همین سوره و در آیه ی شماره ی 22 با مسئله علت ریشه ای پدید آمدن حجاب بر خورد می کنیم آنگونه که به خاطر گول خوردن آدم و حوا،توسط شیطان و میوه ی درخت سیب را خوردن_  عورت هایشان( آلات تناصلی بدنشان آشکار می شود!) به نظر می رسد که مسئله ی شرم! در این نقطه از ماجرا دخیل است. اما به هر روی عین آیه ی 22 در سوره ی اعراف چنین است:

      فَدَلاَّهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّكُمَا إِنَّ الشَّيْطَآنَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُّبِينٌ ﴿۲۲﴾ پس آن دو را با فريب به سقوط كشانيد پس چون آن دو از [ميوه] آن درخت [ممنوع] چشيدند برهنگى‏هايشان بر آنان آشكار شد و به چسبانيدن برگ[هاى درختان] بهشت بر خود آغاز كردند و پروردگارشان بر آن دو بانگ بر زد مگر شما را از اين درخت منع نكردم و به شما نگفتم كه در حقيقت‏شيطان براى شما دشمنى آشكار است (۲۲)

       

      و اینجاست که از نقش  برگِ درختان برای پوشش ایشان، یاد می شود. و آنگونه که دیدیم در آیه ی 26 از همآن سوره_ مسئله ی لباس مطرح می شود. نتیجه اینکه شرم کردن از بدن و عورت خویش، دلیل ریشه ای پدید آمدن پوشش قلمداد می شود.

      به تعبیر ژاک دریدا درمبحث متافیزیک حضور و در شرح اندیشه های افلاطونی_ دو گانگی های دکارتی و پدید آمدن (حضور) در خلال قرنها و هزاران سال، در اندیشه ی بیشتر فیلسوفان؛ آنجا که اردوگاه متافیزیکی هر چیزی را خیلی به رخ کشانیده و در طرح آن اصرار می ورزد،می بایستی درست به عکس آن پرداخت. مثلا اگر تا امروز گفتار بر نوشتار برتری داشته است(ارسطو و افلاطون در برتری گفتار بر نوشتار اصرار داشته اند) و نوشتار را به گوشه و کنار و زاویه ها کشانیده اند؛ وظیفه ی هر محقق و اندیشمندی است که نقطه ی مخالف آنرا طرح نموده و به زوایای تبعید شده ی آن بپردازد و آنرا شرح و بست بدهد. این بهترین راه برای سرنگونی دستگاه فکری متافیزیک حضور است.....

      و در خصوص مطلب چادر، پوشش و حجاب. الآن با قضیه ی زیر بته ی شرم مواجهیم. و این در حالی است که در اقصا نقاط جهان،بسیارانی به لخت بودن و بی پوششی باور دارند و حتی در رسانه های گروهی،گرد همآیی های خود را نشان می دهند. از اینرو برای ایشان نه تنها شرم وجودی خارجی ندارد که اصولا باور ایشان بر این است که طبیعت آدمی از آغاز هم به همین ترتیب بوده است و پوشش و لباس هیچ نقشی نداشته است مگر به خاطر سرما و برودت و حفاظت خود از آن. امروزه هم شاهدیم که در اعماق جنگل ها ،به هنگام بارندگی، میمون ها شاخه های درختان را شکسته و بر روی خود به شکل حفاظ قرار می دهند؛ تا تاثیر سرما را کاهش دهند. و این پیش پا افتاده ترین چیزی است که در اولین لحظه از احساس سرما برای یک وجود،و در اندیشه ی او روی می دهد. از اینرو منطقی به نظر نمی رسد که خداوند،آنگونه که در سوره ی اعراف_ آیه های یاد شده_ برای آدم و حوا، لباس دوخته باشد! چنین چیزی غیر از یک شوخیِ خالی از مفهوم، نمی تواند هیچ واقعیتی را در بر بگیرد.

      پس در مجموع و تا آنجا که نظاره کردیم،پوشش تنها می توانسته در قبال سرما، مورد استفاده ی آدمی قرار گرفته باشد و اما چادر... ببینیم که نگاه و تعبیر دهخدا از آن چیست و شعرای مختلف به خصوص فردوسی چگونه آنرا تصویر کرده اند؟!!!!


       
      چادر
       خيمه . سايبان . بالاپوش زنان . ردا. (حاشيه برهان قاطعچ معين ). پارچه اي کهزنان براي پوشانيدن چهره و دستها و ساير اعضا و البسه بر روي همه لباسها پوشند. جامه رويين زنان . جامه بي آستين زبرين زنان که تمام سر و تن و پاي و دست را ازنظرها مستور دارد. پارچه اي است عريض و طويل که زنهاسر ميکنند. (فرهنگ نظام ). ردايزنان . بالاپوش . پرده . حجاب . و رجوع به حجاب شود: زن از چادر غافل ماند، گوشهچادر بگشاد... پاره اي خاک در چادر بست . (سندبادنامه ص 70). در مثل ميگويند: «حمامنرفتن بي بي از بي چادري است » يا «خانه نشستن بي بي از بي چادري است ».

      ·
        روپوش .روبنده . حجاب . رجوع به حجاب شود. ترجمه وطاء و بدين معني با لفظ درسرکشيدن و به چهره کشيدن و پوشيدن و بر کتف برافکندن و از پشت برکشيدن . (آنندراج ).

      ·
        مطلق سرپوش . پوشش . مطلق پوشش . هر چيزي از پارچه و جز آن که جايي يا کسي ياچيزي را بپوشاند.

      ·
        پارچه عريض و طويل که رختخواب در آن مي بندند. (فرهنک نظام ). چادر شب .

      ·
        لحاف . روپوش که هنگام خواب بر روي خود اندازند. لحاف ... هرجامه اي که بالايجامه ها باشد همچو چادر و مانند آن . (منتهي الارب ). ملحفة. چادر (منتهي الارب ):
      بخسبند و يک گوش بستر کننددگر بر تن خويش چادر کنند.


      فردوسي .


      بخفت اندران سايه بوزرجمهريکي چادر اندر کشيدهبه چهر.


      فردوسي .


      بگفت اين و چادر بسر برکشيدتن آساني و خواب رابرگزيد.


      فردوسي .


      از سنگ بسي ساخته ام بستر و بالينوز ابر بسيساخته ام خيمه و چادر.


      ناصرخسرو.
       

      ·
        خيمه . خرگاه . شادروان . سايبان . صاحب آنندراج نويسد:«در ترکي به معني خيمه وبا لفظ زدن مستعمل است ».

      ·
        سفره و سماط. (ناظم الاطباء).

      ·
        خرقه . (ناظم الاطباء).

      ·
        آبشار. (ناظم الاطباء).

      ·
        بالن .

      ·
        کفن:
      سرانجام با خاک باشيم جفتدو رخ را به چادر ببايد نهفت .


      فردوسي .


      همه دشت از ايشان تن بي سر استزمين بستر وخاکشان چادر است .


      فردوسي .


      بر چشمه تختي و مردي بر اويبمرده به چادر نهانکرده روي .


      اسدي .


      اتحمي ; نوعي از چادرهاي يمن . اتحميه ; نوعي ازچادرهاي يمن . تحمه ; چادرهايي که بر آن خطوط زرد باشد. ازار; چادر و شلوار. لفاع ; چادر يا گليم يا گستردني ... جرده ; چادر سوده و کهنه . جنينة; نوعي از چادرابريشمي است . جلباب ; پيراهن و چادر زنان و معجر يا چادري که زنان لباس خود رابدان از بالا بپوشند. خملة; چادر جامه خواب دار و جامه مخمل مانند چادر و جز آن . خميلة; چادر مخمل خواب دار. رداء; چادر. مرداة; چادر. ريطة; چادر يک لخت يا هر جامهنرم و تنک که زنان بر سراندازند. رائطة; چادر يک لخت که زنان بر سر افکنند.سيح ; نوعي از چادر. سند; نوعي از چادرها. سمط; چادربي آستر که بر دوش اندازند يا چادر ازپنبه . شرعبي ; نوعي از چادرها. صيدن ; چادر درشت بافت . صتية; چادر وجامه اي استيمني . طيلس ; چادر. طيلسان ; چادر. طرحة; چادر. عصب ; نوعي از چادر. عطاف ; چادر. عاطف ; چادر. معطف ; چادر. عبعب ; چادر باريک و نازک از پشم شتر. غدفلة; چادر فراخ . فوطة; چادر نگارين يا چادر خط دار. قرطاس ; چادر مصري . تحول الکساء; چيزي درچادر نهاد و بر پشت برداشت آن را. کرُ; چادر. لوط; چادر. معقد; نوعي از چادر. ملف ; چادر. ملاءة; چادر يک لخت . ريطة; چادر يک لخت . مريش ; چادر منقش . مئزر; چادر. مهاصري ; چادري است يمني . نصيف ; چادر دو رنگ. تجواز; نوعي از چادر منقش . التفاع ; چادر درخود پيچيدن . (منتهي الارب ):
      پوپک ديدم بحوالي سرخسبانگک بربردهبه ابر اندراچادرکي ديدم رنگين بر اورنگ بسي گونه بر آن چادرا.


      رودکي .


      يک سو کنمش چادر يک سو نهمش موزهاين مرده اگرخيزد ورنه من و چلغوزه .


      رودکي .


      بگفت اين و بگشاد چادر ز رويهمه روي ماه وهمهمشک موي .


      فردوسي .


      ز کافور زير اندرش بستريکشيده ز ديبا بر اوچادري .


      فردوسي .


      چو پنهان شد آن چادر آبنوسبگوش آمد از دور بانگخروس .


      فردوسي .


      چوپيدا شد آن چادر زرد رنگاز او گشت گيتي چو پشتپلنگ.


      فردوسي .


      چو شب چادر قيرگون کرد نوز شهر و ز بازار برخاستغو.


      فردوسي .


      چو خور چادر زرد بر سر کشيدبشد باختر چون گلشنبليد.


      فردوسي .


      چو خورشيد از آن چادر لاجوردبرآمد بپوشيد ديبايزرد.


      فردوسي .


      تو گفتي که جامي ز ياقوت زردنهادند بر چادرلاجورد.


      فردوسي .


      دوياره يکي طوق با افسريز ديباي چين بافتهچادري .


      فردوسي .


      ز ديبا کشيده برو چادريز هر گوهري بر سرش افسري .


      فردوسي .


      هامون گردد چو چادروشي سبزگردون گردد چو مطرف خزادکن .


      فرخي (ديوان چ دبيرسياقي ص 271).


      سلاح يلي بازکردي و بستيبسام يل و زال زر، دوک وچادر.


      فرخي .


      تو گويي بباغ اندرون روز برفصف ناژوان و صفعرعرانبسي خواهرانند درراه رزسيه موزگان و سمن چادرانبپوشيده درزيرچادر همهستبرق ز بالاي سر تا به ران .


      منوچهري .


      چهل جنگي همه گرد دلاورکشيده چون زنان در رويچادر.


      فخرالدين اسعد (ويس و رامين ص 491).


      پس آنگه چون زنان پوشيدهچادربه پيش ويس بانوشد سراسر.


      فخرالدين اسعد (ويس و رامين ).


      مر او را گفت رامين ايبرادربپوش اين رازما را زير چادر.


      فخرالدين اسعد (ويس و رامين ).


      بيارم ويسه را با کيش وچادرپياده چون سگان در پيش لشکر.


      فخرالدين اسعد (ويس و رامين ).


      ز خون رخ به غنجار بند ودخورز گرداندر آورد چادر بسر.


      اسدي .


      چو شير ژيان جست از افراز تختگرفتش گلوبند وبفشارد سختبدريد چادرش و بفکند پستدهانش بياکند و دستش ببست .


      اسدي .


      نهالي به زيرش غليژن بديز بر چادرش آب روشن بدي .


      اسدي .


      فکرت ما زير اين چادر بماندراز يزداني برون زينچادر است .


      ناصرخسرو.


      گل سرخ نوکفته بر بار گوييبرون کرده حوري سراز سبز چادر.


      ناصرخسرو.


      تسبيح ميکنندش پيوستهدر زير اين کبود و تنکچادر.


      ناصرخسرو.


      هر کسي را زير اين چادر درونخاطر جويا به راهيديگر است .


      ناصرخسرو.


      زير اين چادر نگه کن کز نباتلشکري بسيارخوار وبيمر است .


      ناصرخسرو.


      مسبب چون بود پس هر کسي راکه وهمش گرد او گرددچو چادر.


      ناصرخسرو.


      زير سخن است عقل پنهانعقل است عروس و قولچادر.


      ناصرخسرو.


      يکي چادري جوي پهن ودرازبياويز چادر ز بالايگاز.


      ازرقي .


      بر چادر کوه گازرآسااز داغ سيه نشان برافکند.


      خاقاني .


      گفتم چادر ز روي بازنگيري ؟بکر نيي ، شرم داشتنچه مجال است ؟چادر بر سر کشيد تا بن دامنيعني بکرم من اين چه لاف محالاست ؟از پس بکران غيب چادر فکرتبفکن خاقانيا که بر تو حلال است .


      خاقاني .


      صبح را تقدير او از شير چادر ميدهدشام را تقديراو از قير معجر ميکند


      شهاب زرگر (از لباب الالباب ج 2 ص 4 و 5).


      زير چادر مرد رسواو عيانسخت پيدا چون شتر بر نردبان .


      مولوي .


      رفت جوحي چادر و روبند ساختدر ميان آن زنان شدناشناخت .


      مولوي .


      اين غول روي بسته کوته نظر فريبدل ميبرد بغاليهاندوده چادري .


      سعدي (کليات چ مصفا ص 741).


      بس قامت خوش که زير چادرباشدچون باز کني مادر مادر باشد.
      سعدي (گلستان ).

      و به این ترتیب آشکار می شود که نقش چادر برای پنهان کردن چیزی است. و آنگونه که در مثال های بالا دیدیم،هر کدام از این شاعران،به همین موضوع اشاره کرده اند.اما هیچکدام به تاریخ چادر و پوشش اشاره ای نداشته اند. و این مایه ی تاسف است. در هر صورت نمی توان تاریخ دقیق چادر را تعیین کرد. اما نقش آنرا می توان باز شناخت. و آنگونه که دیدیم نقش آن برای پنهان کاری و راز داری در چیزی یا چیزهایی است. و درست در مقابل آن لختیان،مسیری عکس را در پیش گرفته و طبیعت آدمی را با چادر و پوشش، همسو نمی بینند و بدون هیچ شرم یا هراسی،لختِ لخت،در محفلهایشان هویدا می شوند. اگر موضوع شرم را حقیقتا جدی بگیریم،می بایستی آنچه را که پشت موضوع نهان شده است، آشکار سازیم. و پرسش اینکه شرم چیست و چرا شرم؟

      من در این نوشتار در صدد پاسخ به همین پرسش نخواهم بود و آنرا به اختیار خواننده می گذارم.زیرا که موضوع شرم_ مرا از روند مطلب دور خواهد ساخت.

      یکی از شعرای مشهور کرد به نام شیخ رضا طالبانی که متولد کردستان عراق امروزی است،در شعری بلند و زیبا،به تاریخچه ی چادر وپوشش و روسری اشاره های مستقیم کرده و در ابیات بسیاری از آن،پدیده ی چادر و روسری را شدیدا می کوبد. او در خلال شعر ثابت می کند که در کردستان ،به هیچ وجه،چیزی به نام چادر و روسری وجود نداشته است. و تا آنجا که ذهن یاریم می کند،چند بیت آن از قرار زیر است:

      ......

      کی په چه ی دیوه به رروی خاتوونی کوردوستا نه وه ؟

       

      که ی په چه بووته سه به ب، بو عیفه تی جنسی له تیف ؟

      کافری  دل تیره   ده خلی   کوا  به    سه ر   ایما نه وه  ؟

      لای به رن تو خوا فرری  ده ن ، بیخه نه  ته ندووره وه

      حه یفه  روژی روون بخه ینه  ناو شه وی  دیجووره وه

      ****

      ترجمه: چه کسی چادر و روسری را بر سر خاتونِ کردستان دیده است؟(در طول تاریخ).

      چه هنگام ،چادر و روسری  سبب پاکی جنس لطیف بوده است؟

      کافر دل تیره چه ارتباطی با ایمان می تواند داشته باشد؟

      بر دارید،شما را به خدا،آنرا به درون تنور بیاندازید

      حیف است که روز روشن را داخل شب یلدا قرار دهیم.

      ************

      به هر صورت در ایران امروز،شاهد چادر بر سر زنان هستیم. آنهم به صورتی اجباری. در حالیکه چند قدم آنسوتر و در دوره های پیشین،چادر حتی اگر حضور داشته، اما اجباری نبوده است. به نظرم قرّه العین ِ شاعر بوده که برای اولین بار چادر و روسری از سر برداشته و در شهر حضور یافته. گویا این حرکت او،باعث تعجب شدید مردم شده بود اما پیامی را که می خواسته،با برداشتن حجاب و چادر به دیگر زنان و خلاصه تر اینکه به اجتماع آنزمان،داده است. و مسئله ی کشف حجاب توسط رضا شاه،مراجع دینی و مذهبی شیعه را شدیدا عصبانی کرده. طوری که در چند سخنرانی  آیت الله خمینی،به این موضوع اشاره شده و اعتراض او را بر انگیخته است.در این راستا پرسشی در ذهن روی می دهد و آن اینکه مراجع دینی چرا حجاب را برای زنان،امری ضروری قلمداد کرده و می کنند؟چه نفعی از بودن حجاب و چادر بر سر زنان،برای ایشان به ارمغان می آورد؟ و از سویی دیگر نبودن حجاب،چه ضرر یا زیانی برای ایشان به بار می آورد؟دراین نقطه، مسئله مرد سالاری نیست، به نظر می آید که این دین کاران و مذهبیون هستند که بر بقای حجاب و چادر اصرار می ورزند. و درست در همین شرایط،ناظر سراسر کشورهای دیگر هستیم که بدون حجاب و چادر،زنانشان در اجتماع به زندگی نورمال و طبیعی خود ادامه می دهند. در این کشورها،حجاب یا هر گونه پوششی برای زنان آزاد است و افراد زیادی نیز که غالبا از کشورهای اسلامی به اروپا یا کشورهای آمریکای لاتین مهاجرت کرده اند،دارای حجاب هستند. از اینرو میتوان گفت که حجاب و چادر می تواند امری دلخواه باشد،(بسته به سطح دانش و درک فرد در همآن اجتماع)و هیچ ضرورتی برای بود یا نبودِ آن نیست. واز سویی نیز این نهایت تاسف را به همراه دارد که در ایران امروز،زن بی حجاب مورد آزار و اذیت و حتی زندان و سنگسار قرار گیرد.

      به نظر می آید که هنگام آن فرا رسیده تا موضوع را جمع بندی کنیم.

      انسان ها در آغاز دارای هیچ پوششی نبوده اند. و مثل دیگر موجودات در جنگل ها و بعد تر ها در کمون های اولیه(دوره ی غار نشینی) زندگی می کرده اند. شرم ازلخت بودن ،به هیچ روی مطرح نبوده. و بسیار امری طبیعی بوده است. انسانها در این دوره های گوناگون،به خاطر حفاظتِ خویش از سرما و برودت هوا،از برگ درختان استفاده می کرده اند و بعد ها به غار ها پناه برده اند. تا زمانی که آتش اختراع می شود. کمون های اولیه و اجتماعات ابتدایی بشری، به مرور زمان گسترش یافته و روستا ها و قبیله ها را تشکیل داده است. لباس های یونانیان در بیشتر از 4000 سال پیش بسیار کم بوده است. در آفریقای کنونی،به واسطه ی گرمای فراوان،هنوز هم مردم روستا هایشان،دارای پوشش خاصی نیستند. قرآن علت پیدایش لباس و پوشش را در خوردن میوه ی ممنوعه توسط آدم و حوا می داند و جالب اینجاست که بعد از خوردنِ آن میوه(گویا سیب! _ حالا چرا سیب؟ که خود پرسش زیبایی است،زیرا سیب سنبل شهوت است) بر آدم و حوا حقایقی آشکار می شود که قبلا در پرده ی ابهام بود . پس از آن است که خدایشان به ایشان لباس میدهد! و بلا فاصله اضافه می کند که : بهترین جامه(لباس) تقوا است.{آیه ی 26 سوره ی اعراف}. در دوره ی هخامنشی با اولین چادر مواجه می شویم. و پیشتر از آن لباس زنان و مردان چیزی بسیار شبیه به همدگیر بوده است. وبه کشور های اسلامی امروز می رسیم که حجاب و چادر امری ضروری قلمداد می شود و هیچ زنی بدون حجاب نمی تواند و اجازه ندارد که در اجتماع حضور یابد.و اگر چنین چیزی روی دهد،به شدت تنبیه خواهد شد.

      و آنچنانکه پیشتر در سروده های شعرای گوناگون،اشاره شد، چادر برای پوششِ رازی است! وزیرِ آن می توان چیز یا چیز هایی را پنهان ساخت!

      خیلی کوتاه می خواهم به این نکته اشاره کنم که اجتماعات دینی و مذهبی،آنچه را که زیر چادر پنهان کرده اند؛چیزی جز حقیقتِ خودِ  زن نیست.

      نیچه فیلسوف معتبر و مشهور،اشاره می کند که زنها،بزرگترین پدیدار شناسان هستند. او اضافه می کند که زنان به واسطه ی نا ژرفنا اندیشی شان،هر چه بیشتر به سطح و ظاهر توجه نشان می دهند. و در همین راستا به خاطر آشکار کردنِ هر چه بیشتر ظاهر،به بزرگترین پدیدار شناسان تبدیل شده و حتی حقیقت را به بازی می گیرند و از آن استفاده می برند. و در جایی دیگر اشاره کرده که زنان خودِ حقیقت هستند! بعد ها میشل فوکو و همچنین ژاک درید ؛این موضوع رابه شیوه های خاصِ خود، دنبال کردند. صد البته این موضوع نه تنها جالب و اندیشیدنی است، که حقیقتا قابل ارج است.

      فراموش نکنیم که آنچه را تا دیروز به نام حقیقت می شناختیم، امروز تغییر یافته است و دیگر آن مفاهیم پیشین را در بر نمی گیرد. زیرا که جهان هستی همواره در حال تغییر و دگر گونی است،و هم آنچنان است اندیشه ها و برداشت های فیلسوفان واندیشمندان. از اینرو نوشتارِ حاضر، هرگز نمی تواند در بر گیرنده ی کّل مطلب باشد و نمی توان ادعا نمود که کامل بوده وهر خصوصیتی را پوشش داده است. درست به عکس؛شخصا واقفم بر این که،موضوع چادر هنوز هم جای بحث و اندیشه را داراست، آنچنانکه هر مطلب دیگری. از زمان افلاطون،تا همین چند سال پیش، بیشتر اندیشمندان در دایره ی متافیزیک حضور قرار داشته اند، و با نوشته های نیچه_ فوکو_ هایدگر _ریچارد رورتی و  ژاک دریدا است که نقد متافیزیک به صورتی جدی در محافل دانشگاهی و میان اندیشمندان، روی می دهد و این مسیر همچنان ادامه دارد.

      باز هم در گروه حرف (چ) یک کلمه بدهکار شدم. امید که بتوان آنرا به زودی فراهم ساخته و ارسال نمایم.

       

      // از یارانی که این مطلب را و دیگر مطالب قدیم مرا مطالعه کرده اند،خواهش می کنم که نظر هایشان را به آدرس ای_ میل من بفرستند. خوش مرا که هرگز از نقد و بررسی نهراسیده ام. با سپاس درود و بدرود///  سنگ          

      khalilinader@yahoo.com

       

       

       

       

       

       

       

       

      Thank you, your message has been sent
      Create a free website with Weebly