- صفحه ی اصلی
- پدیدار شناسی از آغاز تا انجام
- هراکلیتوس
- ارسطو
- فلسفه در قرون وسطی
- رنه دکارت
- بندیکت اسپینوزا
- لایپ نیتس
- جان لاک
- فردریش نیچه
- پرداخت های فلسفی
- تحقیق و تفسیری بر نهیلیسم
- بخش فلسفی_ ادبی به زبان کردی
- و صادق هدایتDeconstraction
- صادق هدایت نیچه ی ایرانی
- درس گفتارهای رادیو بیستون
- بوفِ فکورِ قصهً بوف کور
- بوف کور_ صادق هدایت
- مکالمات سقراطی
- غزلیات
- مقاله ها
- کتاب ها
- جغد های سرگردان
- چهار پاره ها
- آثار دیگران
- شعر نو
- داستان_ درّه ی جزامیان
- تحلیل و ساخت گشایی_ نقد آثار دیگران
- کاروانی شعری هه ورامی
- مصاحبه با بهمن قبادی کارگردان دلسوز
- تاریخچهً شوراهای سنندج_ فتی کلاه قوچی
- Shame on Denemark شرم بر دانمارک
- اطلاعیه ها
- اخبار کارگری_مصاحبه ها_تحلیل ها
- اعدامهای فرودگاه سنندج1358
- نوشته های اردشیر نصرالله بیگی
- تماس با ما
- کتاب آرش زمانه_فرزاد کمانگر
- داستان-یادت هست-فلسفی
- ادبیات کارگری
- گردان شوان- واقعیتی بسیار تلخ
- fotos pishmarge
و مفهومِ آن_ ژاک دریدا فیلسوف فرانسویDeconstraction
هر آنچه که از پارمنیدس_افلاطون و ارسطو تا زمان حال ادامه داشته،نهایتا به دکنستراکشن ختم می شود. اما چرا و چگونه؟
توضیح کامل
توضیح کامل
اندیشه های ریچارد رورتی_فیلسوف آمریکایی
توضیح
شک دکارتی _دو گانگی های دکارت
توضیح کامل:
تضاد دیالکتیکی_ مارکس،هگل
توضیح کامل
متافیزیک و ریشه های آن از افلاطون تا کنون
توضیح کامل
مطلق گرایی چیست و تاثیر آن در اجتماع چه می باشد؟
این هم موضوعی است که می بایستی حتما به آن پرداخته و آنرا تجزیه و تحلیل نمود تا جایگاه مطلق گرایی در اندیشه و در عمل افراد و اجتماعات یا سازمانها و گروه های مختلف، معلوم شده و بازتاب تخریب آن، در روند فرد و اجتماع،آشکار شود. آنچه که در آینده ی نزدیک، به آن خواهم پرداخت
پرسش امانوئل کانت :انسان چیست؟
توضیح کامل
********************************** *************************************
********************************** *************************************
نهیلیسم. ریشه های آن و پیوند هایش با اگزیستانسیالیسم_ راه چاره انسان امروزی و گریز از نهیلیسم
دلهره ی اگزیستانسیالیسم... پژوهشی در درک این مطلب
به نظر می آید که جریان آگاهی،به مکتب اگزیستانسیالیسم،نزدیک می شود. شاید اصلا اگزیستانس همیشه با جهان فردی و بخصوص درونی ِ او در ارتباط است.
به هر حال جریان آگاهی حقیقتا و در بسیاری از موارد به سوی، چیزها یا پدیده ها،جهت می یابد و این چیزی بود که ادموند هوسرل آنرا مطرح کرد. اما تنها این نیست. می خواهم از جریان آگاهی و روند آن و همچنین،دلهره ای که به آن مربوط می شود،چیزی بنویسم. بله همآن دلهره و همآن اظطرابی که بسیارانی را دچار کرده است. از داخل ایران هدایت و یکی از بهترین ها در خارج از چهار چوب ایران، یعنی کافکا با آثاری مثل مسخ_ محاکمه و قصر. یا از کامو و خلاصه خیلی کسان دیگر. بخصوص ژان پل سارتر با کتابی به اسم« هستی و نیستی». که کنایه ای بود به « هستی و زمان» مارتین هایدگر. در هر حال فعلا اینها مورد و منظور نیست. جریان و روند « آگاهی» است که همه اش در ذهنم چرخ می خورد. و به خصوص اینکه چرا،نهایتا به این دلهره می انجامد؟
آیا حق با خیام بود؟ آیا مکتب خیام،امروز آن اعتبار پیشین را ندارد؟ و اصلا چرا این آگاهی به سوی دلهره گام می زند؟! اصلا راهِ گریزی هست یا نه؟اهمیت قضیه در اینجاست که اولا نمی توان بی اعتنا بود به مسائل. دوم اینکه نمی توان،دم را غنیمت شمردن وهرچه بادا باد،را شعار قرار داده و پیش رفت. تازه به کجا؟ مگر از دست اندیشه، فراری، هم ممکن است؟
در این قضیه به چند چیز من یقین دارم. اول اینکه بین انسان و جهان هستی(پدیدارها) حقیقتا یک رابطه ی تنگاتنگ، وجود دارد. دوم اینکه تعبیر و تفسیر مفهوم « انسان» که مورد و منظور کانت بود،با درک پدیدارِ او ممکن است.و از سویی فرا انسان نیچه، به محض معرفی اش، در سرازیری نیستی افتاده است، آنچنانکه میشل فوکو، مرگ زود رس انسان را اعلام نمود( در آخرین اثرش_ واژه ها و چیزها) از سویی تعریف «هستی» هم با درک پدیدار آن،شدنی است. کاری که در دوران سقراط و پیش از او صورت می گرفت. چرا که ارتباط آدمها با پدیدار ها و نهایتا با جهان هستی،به گونه ای ساده صورت می گرفت. آنچه که بود( هست_ وجود) ، آنطور فهمیده می شد که واقعا وجود داشت. من نمی دانم چه نیازی بود که،متافیزیک را به این جهان زلال و روشن اضافه بکنند؟ مگر اینکه تنها هدف خاصی را دنبال کرده باشند. آنهم به دست آوردن قدرت سیاسی_ اجتماعی بود. قدرتی که می توانستند با آن مردمان دیگر را چپاول کنند. به نظر می آید که غیر از این نبوده است. و الا چه دلیلی دارد که،اینهمه مسئله را غامض کنند و آخرش هم خدایان بیشماری بسازند و در دوره های گوناگون، انسانها را در دفاع از خدایان،ساختگی به جان هم بیاندازند. به هر حال آنهمه خدایان اسطوره ای و مصری باستانی وغیره، کم کم جایشان را به خدایی دادند که ناپدیدار بود. و همین خدا چندین بار لباس و رنگ و نام مغایر گرفت.اگر پیشتر ها می شد با خدایان، تماس داشت_ آنها را دید و با آنها درد دل کرد، کار به جایی رسید که دیگر ،خدایان به تنها یک خدا تبدیل شدند و آن خدا هم ،قهر آمیز،به آنسوی آسمانها پرتاب شد. از آنزمان، انسان شروع کرد به دنبال خدا گشتن. و این اوج مکتب افلاطون بود. نمی دانم شاید افلاطون، همین را می خواست. و یا شاید فرمانروایان آنزمان از او خواسته باشند که چیزی بسازد،نایافتنی که آن نا یافتنی،بتواند،حکومت را حفظ نماید. به هر حال هر چه که بود،کار افلاطون بود و چون هنوز خودش در طرح مسئله شک داشت،هرگز از آن یاد نکرد اما یاد داشت هایی در این زمینه نوشت. که بعد از مرگش ارسطو، همآن یاد داشت ها را پیرایه کرد و به نام متافیزیک،انتشار داد.کسی نبود از ارسطو بپرسد که، آن ناپدیدارِ نا آشکار،چرا باید صورت خود را بپوشاند؟ از چه چیزی ترس دارد؟ کسی نبود از او بپرسد که پدیدارهای قدیمی،و طبیعت روان و زلال،چه اشکالی داشتند؟ ارتباط انسانها با طبیعت و هستی که روندی ساده و روشن داشت. چه ایرادی بر این وارد بود؛ که بر علیه آن متافیزیک را ساختید؟
اینها همه بماند. حالا هرچه که پیش آمده به گذشته مربوط است و نمی شود آنرا دست کاری کرد. تنها مسیر آگاهی است که جهت می یابد و این بایستی کمی حل و فصل بشود. که چرا؟ و اینکه واقعا،خودِ آگاهی و وجودِ آن«« قطعی » است؟
اهمیت موضوع آنجاست که نمی توان به هیچ پدیده ای،نگاهی مطلق وار داشت. اگر به پدیده ها شک نکنیم و همینطوری آنها را بدون مطالعه،بپذیریم. کار خاصی را انجام نداده ایم. ازاینرو، می بینیم از شک ورزی است که می توان به جایی رسید.
به همین خاطر خود« آگاهی» نیز بایستی شک ورزانه نگریسته شود. و درست در همین نقطه،پای اگزیستانسیالیست ها به میدان باز می شود. آنها می گویند که: از کجا معلوم آنچه را که آگاهی جدای تجربه کردنِ پدیدارها،بسویش جهت می یابد،حقیقتا وجود داشته باشد؟!!!! و این پرسش کمی نیست.
پس در این نقطه نمی توان به هیچ چیزی باور داشت. چرا که هر چیزی یا هر پدیده ای خودش زیر علامت سوال است و تردید که اصولا خودش وجود دارد یا نه؟ اینجا «هوسرل» می گوید که آغاز کار و مبنا را « آگاهی» قرار بدهیم چونکه آگاهی در نزد ما وجود دارد. و این امری قطعی است. من وقتی به این صورت مسئله فکر می کنم، می بینم او حق دارد. آگاهی به هر حال پدیده ای است که دست کم نزد ما وجود دارد. مثلا من خودم می دانم که کی هستم؟ چی هستم؟ خیلی چیزهای دیگر را در رابطه با جهان هستی نمی دانم و نمی شناسم . اما می دانم و یقین دارم که من آگاهی دارم. حالا این آگاهی ضعیف است یا قوی،چیز دیگری است. ولی خود « آگاهی» در هر حال نزد من موجود می باشد. در این صورت و واقعا می توان اینرا بنیاد و اساس کار قرار داد.اصولا برای احداث یک ساختمان یا هر چیز دیگری،می بایستی،پایه ای قرار داشته باشد. پایه ای قوی و محکم. و الا ساختمان ریزش خواهد کرد. و هر چه که نگاه می کنم. می بینم وجود آگاهی امری «قطعی» است. این یک. تا اینجا دکارت هم، چنین چیزی را مطرح کرده است و تا همین نقطه با او مشکلی نیست. اما مسئله این است که در گام بعدی،با او مشکل خواهیم داشت. حالا چرا؟
چونکه به محض تحلیل و شناخت آگاهی. متوجه می شویم که آگاهی همیشه به سوی چیزی« پدیده ای» سمت و سو پیدا می کند.و غیر از این هم نمی تواند باشد. یعنی اگر می خواهیم هر پدیده ای را مورد مطالعه قرار بدهیم،ناچاریم به آگاهی خود در جهت شناخت آن پدیده،جهت بدهیم. آگاهی را به سمت آن فرا بخوانیم یا دعوت کنیم که آنرا برایمان تجزیه و تحلیل بکند. و اینجاست که از دکارت جدا می شویم. دکارت تلاش می کند که به« هست» برسد. می خواهد«هست» یا وجود را ثابت کند. و از طریق اینکه می اندیشد و اندیشه ی او همیشه شک ورزانه است،به قطعیت اندیشه یا آگاهی،می رسد و همآنجا اعلام می کند که من دارم می اندیشم. پس هستم. و نهایتا می گوید که هست ازلی و ابدی بوده است که قابل شناخت نیست و تمامی آن ناپدیدارها،به او مربوط هستند و اوج ناپدیدارها خود « خداست». و در این نقطه،فکر او، تفکر او از حرکت باز می ایستد. و می اندیشد که همه چیز را حل کرده است و گره های کور ماجرا را حل کرده است. در صورتیکه می بینیم اینگونه نبوده و نیست.
تازه دکارت؛ اوج ناپدیدارها را( خدا) را بر سراسر پدیدارها؛برتری می دهد و آنرا مطلق می کند. ولی دیگر به او کاری نداریم چراکه پرونده ی او تا همین نقطه اعتبار دارد که به قطعیت آگاهی اندیشیده و رسیده است. از اینرو ناچاریم از او جدا بشویم و سراغ هوسرل برویم که او،چنین مسیری را طی کرد ولی ابداع جالبی که انجام داد این بود که پس از دریافت قطعیت « آگاهی» _ جهت یافتگی آنرا فهمید. و این به نوعی جالب بود. اما کار را به همینجا هم تمام نکرد و گفت که: به جای دور زدن در محورهای فلسفه و بیهوده دنبال پاسخ ها گشتن، می توان، پدیده ها را در میان دو تا هلال زیبا قرار داد( ) و بعد آگاهی را در جهت شناخت آن پدیده به کار گرفت. و به این شکل هرز انرژی نخواهد شد. و این پیشنهاد خیلی خوبی بود. چرا که دیگر هیچ نیازی به حضور خود پدیدار ها یا پدیده ها، نبود تا از آنها ماهیتشان را پرسید. بلکه در غیاب آنها،به مطالعه وبررسی اشان می پردازیم. در این صورت می توان حتی کل هستی را در میان پرانتز قرار داد و در باره اش مطالعه و تحقیق کرد.
پیشتر ها هم معلوم بود که پدیده ها،تنها مادی نیستند و بسیاری امور انتزاعی را هم در بر می گیرند. مثل احساسات و خاطرات – موسیقی و هر کدام از هنرها ، ریاضیات و غیره. یکی دو گام جلوتر به مبحث دال ها و مدلول ها خواهیم رسید و دلالت های گوناگون و نقش آنها در روند آگاهی.
فراموش نمی کنم که از همآن ابتدا،از نوعی دلهره سخن به میان آوردم و از سیستم فکری اگزیستانسیالیسم،چیزهایی گفتم. اتفاقا و دقیقا در همآن راستا دارم می اندیشم و از سویی هم می نویسم. چون می خواهم واقعا بفهمم که،آیا راهی برای گریز از این دلهره ی اگزیستانسیالی وجود دارد یا نه؟ آیا من هم زیر پرچم ژان پل سارتر ویا کیرگه گارد دانمارکی،قرار می گیرم یا پس از فهم ِ آنها،می توانم،از این دلهره نجات یابم. به هنگام، به سراغ مکتب« اصالت وجود» آمریکاییها هم خواهم رفت اما در واقع،کیرگه گارد و سارتر هستند که روی ایشان تاثیر عمیق گذاشته اند. با درک این دو به علاوه ی هوسرل، می توان نهایتِ مکتب وجودی را فهمید. اتفاقا مشکل به آنها ربط دارد چرا که با رشد تکنولوژی،موقعیت انسان و رابطه اش با هستی و طبیعت،متزلزل شده و هر چه نگاه می کنیم می بینم،هر دقیقه از ارزش های انسانی کاشته شده و هر آنی،انسان بیشتر و بیشتر به یک وسیله تبدیل می شود. وسیله ای که دایره ی اختیارش هر لحظه تنگتر میشود که در نهایت و به اعتراف بیشتر فیلسوفان معاصر،به نابودی خودِ انسان می انجامد. فراموش نکنیم که نیچه مرگ خدا را اعلام کرد و میشل فوکو،مرگ زود رس انسان را!!! اما برای هر کدام از اینها دلایلی هست که بایستی مورد کاوش قرار گیرند. که چرا اینگونه شده است؟ و بخصوص چرا انسان رو به نابودی است؟
یکی دیگر از نکاتی که هوسرل به آن اشاره کرد . خصوصیتی در باره ی خودِ« آگاهی» بود. و آن اینکه « آگاهی» همیشه به بیرون از وجود خودش توجه نشان می دهد و این یک استثناء است. چرا که بجز آگاهی،هیچ پدیده ای،به بیرون از خودش نمی پردازد و سمت و سو پیدا نمی کند.
درست در همین نقطه و شخصا چیزی به خاطرم می رسد. اینکه در این صورت جهان ما به نوعی،جهان آگاهی ماست. و هر آنچه را که این آگاهی، به همراه دارد؛مربوط است به دیگر پدیده ها_ چه آن پدیده ها مادی و پدیداری باشند؛ چه ناپدیدار و ذهنی. از اینرو پای چند مسئله به این میدان باز می شود. داده هایی که اجتماع به فرد می دهند( از همآن ایام طفولیت). دوم اینکه خودِ اجتماع دارای چه چیزهاییست؟ چه مسیری را دنبال می کند؟ و این رابطه ی مابین فرد و اجتماع،باعث بسیاری چیزهاست. از کجا معلوم که آنچه من می اندیشم صحیح و درست است؟ و از کجا معلوم که صحیح و درست هم نباشد؟ چه کسی در مقام داوری است؟ پس در این صورت به پدیده ی « زمان» می رسیم. و می بینیم که زمان و گذارِ آن نقش داشته است و هنوز هم نقش دارد. و در اینصورت بدون شناخت از زمان؛نمی توان به نتیجه ای دقیق و زلال رسید. چه،رابطه ی پدیده ها با هستی،بسیار تنگاتنگ است و این واقعیتی است و از سویی هم،دخالت زمان، انکار ناپذیر. و در این شکل و حالت،صورت مسئله،تراکم می یابد. و هرآن انسان را به جایگاه دیگری پرتاب می کند. پس چاره ای نیست،جز اینکه هر کدام از این پدیده ها را در میان پرانتز قرار داده و در موردشان،اندیشیده شود.
می بینم که با 3 پرانتز مواجه شده ام. 1_ فرد. 2_ اجتماع. 3_ زمان.
البته تنها اینها هم نیستند. ولی چیزی که ارزشمند است اینکه،قبلا کسانی خاص به این مقوله ها فکر کرده اند. روسو، در خصوص اجتماع« قرارداد اجتماعی» را نوشت، هر چند نگاه اجتماع امروزه یه مسائل مطرح شده در آن کتاب، تا اندازه ی زیادی، دیگر گون شده است. و سارتر، در درک هایدگر، و به تقلید از هستی و زمان او« هستی و نیستی» را نوشت. که این ماجرا،به هایدگر برخورد. دلیلش این بود که برداشت سارتر از سیستم فکری هایدگر،کاملا اگزیستانسیالی بود و دقیقا به جای هایدگر،به هوسرل رسیده بود و عجیب اینکه خودش به این نکته فکر نکرده بود.من به اینکه چه چیزی سارتر را وادار کرده،تا به قسمت دوم «هستی و زمان» هایدگر جذب شده و همه ی آن اندیشه ها که در راستای اگزیستانسیال هستند،مورد توجه اش قرار بگیرد؛کاری ندارم. اما انکار ناپذیر است که سارتر،در قوت بخشیدن به اگزیستانسیالیسم( مکتب اصالت وجود) نقشی بسزا داشته است. از سویی دوست و همکار او،مرلو پونتی که زمانی با خود سارتر یک مجله را سردبیری کرده اند،به هایدگر نزدیکتر است . چرا که مرلوپونتی،بعضی از نقاط کور و پیچیده ی سیستم اندیشه ی هایدگر را باز کرده و برای فهم آن،یاری رسان بوده است. این هم مطلبی است که بایستی یاد آوری شود چونکه مرلو پونتی، اساس کارش بر روند بدن انسان و ابتکارات اوست که پایه ریزی شده. و این چیزی است مغایر با هایدگر که اصلا به بدن انسان کاری ندارد و از ابتکارات آن،چیزی اظهار نداشته. پس مرلوپونتی در همین زمینه یاری رسان تفکر هایدگر است.( در خصوص هایدگر باید اضافه کرد که او،پدیده ی «زن» را که مورد تحلیل نیچه قرار گرفته بود، در نظر نمی گیرد و بدون هیچ اشاره ای از آن می گذرد. البته دریدا این نقصان را جبران می کند)
هر پدیده ای دوست جمالی دارد
مجنون تو خود نیز کمالی دارد
افسوس که در گذار این چرخ کبود
هر پدیده ای نیز زوالی دارد
( سنگ)
اگر بار دیگر به فرازهای موضوع ذکر شده در بالا رجوع شود، می بینیم که به نوعی نهانی، با بستر نهیلیسم، روبرو شده ایم. و ناگفته پیداست که مابین اگزیستانسیالیسم و نهیلیسم، پیوندی قرار دارد. به تعبیری دیگر اینکه، بسیارانی از اگزیستانسیالیسم ، به نهیلیسم رسیده اند که در ادامه ی این مطلب دلایل آن و روندِ آن مورد تحقیق و بررسی قرار خواهد گرفت.
از آنجا که ژان پل سارتر، در حال حاظر تاثیر گذارترین فیلسوف، بر روی مکتب اصالت وجود است و از آنجا که سارتر، یک اگزیستانسیالیست برجسته است، فرازهای اندیشه اش را بایستی عنوان کرد. از آنجا که نیچه پیشتر مرگ خدا را اعلام کرده بود، برای اگزیستانسیالیست ها دو راه باقی ماند. یاهیچ و یا خدا . سارتر و هایدگر، راه اول را انتخاب میکنند. سارتر می گوید که: انسان مختار است و از همین واژه ی « اختیار» به انکار خدا می رسد. اما چگونه؟
ااو شرح می دهد که اگر خدایی ، از پیش ، همه چیز را می دانسته و همه ی پدیده ها را ساخته است و قدرتی مطلق است که بر انسان نیز سیطره دارد ( در ادیان سامی ، انسان خلیفه ی خداوند است_ یعنی دست نشانده ی اوست). در اینصورت انسان نمی تواند مختار باشد. هنگامی که صحبت اختیار پیش می آید، فورا، مسئولیت نیز، به وجود می آید. چرا که انسان با اختیاری که دارد، کارها را انجام می دهد و لی تاثیر این کار ، درست بودن یا نادرست بودنش، دلهره و اظطرابی را برای انسان، ایجاد می کند. زیرا که اوست که مسئول کردارهای خویش است و از سویی معلوم نیست که حاصل این کارها چگونه خواهد بود؟ و او این تاثیرات را نمی داند و یا نخواهد دید. سارتر از همین روست که خود را مسئول جنگ جهانی می داند. در این صورت، این مسئولیت که بر گردن فرد قرار دارد، باعث اظطراب و دلهره ای سنگین می شود. ژاک دریدا می گوید:« من وقتی می خواهم چیزی را بنویسم ، نوعی اظطراب و نگرانی مرا در بر می گیرد. زیرا نمی دانم این کار من، چه تاثیری بر دیگران خواهد گذاشت. از اینرو و اگرچه دریدا متفکری اگزیستانسیالیستی نیست، اما به این دلهره اشاره می کند.
سورن کیرگه گارد می گوید: دردناکترین لحظه ی زندگی، آن است که به آینده فکر می کنید. و هم او می گوید : مسئولیت، یکی از بزرگترین درد سرهای آزادی است.
ادامه دهنده ی راه و اندیشه ی اگزیستانسیالی سورن، یعنی ژان پل سارتر، تمام تلاش را بر محور آزادی انسان قرار می دهد و دامنه ی اختیار او را افزایش می دهد. ولی به هیچ صورتی از این دلهره نمی تواند رهایی یابد. مرلو پونتی متفکر و فیلسوف و دوست ژان پل سارتر که به همراه خودِ سارتر روزنامه ای را در پاریس انتشار می دادند، به سارتر اصرار می ورزد که « انسان» آزاد نیست و دلایلی را ارائه می دهد اما سارتر نمی پذیرد. و به همین خاطر است که مرلوپونتی، تا حد بسیار زیادی به مارتین هایدگر نزدیک می شود و از بعد اگزیستانسیالیِ هایدگر، به نتایج دیگری می رسد ولی از سویی سارتر ، با وصف اینکه خود را به مکتب و اندیشه ی هایدگر منسوب می کند؛ دقیقا و برعکس به مکتب ادموند هوسرل ، جوش می خورد. زیرا که درحیطه ی قسمت دوم کتاب« هستی و زمان» هایدگر( اگزیستانسیالیسم )جذب می شود و از درک عمیق کلیت دستگاه فکری هایدگر، غافل مانده و از همینرو مکتب اصالت وجود( اگزیستانسیالیسم) را با شدت هر چه تمامتر به پیش می برد. به تعبیری دیگر مکتب اصالت وجودی آمریکایی، بدون وجود ژان پل سارتر، از معنا و مفهوم؛ کاملا خالی می شود. ولی نکته ی مهم اینجاست که در همین راستا، پایه های اندیشه ی نهیلیستی، شکل می گیرد. و انسان را به پوچ گرایی نزدیک می گرداند.
درست است که در دوراهی، انشعاب اگزیستانسیالیسم و نهیلیسم، انسان وادار به انتخاب بین هیچ و خدا می شود. اما این پایان کار نبوده و نیست. زیرا که نگاه متفکرین پیشا سقراطی، نگاهی طبیعی و پدیدار شناسانه است و هیچ نیازی به متافیزیک نبوده است( تا زمانی که افلاطون و از طریق ارسطو آنرا « متافیزیک» را شکل داده و مطرح می سازد. منظورم این است که پیشا سقزاطیان، بدون هیچ دلهره ای اگزیستانسیالی، به آسانی با امور جهان هستی ارتباط می گرفتند و پدیدارها را، همآنطور که بوده و هستند؛ می پذیرفتند. و ناگفته پیداست که انسان خود، پدیده ای است مربوط به جهانِ هستی و در داخل جهان هستی قرار گرفته است. دیگر اینکه آنچه را که در قالب ذهنیت و برداشت های ذهنی قرار می گیرند ، هیچگاه اهمیت خود پدیدارها را، آنطور که می توان آنها را تجربه کرد؛ ندارند. یعنی پدیده ها از لحاظ بُعدِ فیزیکی شان، بسیار برتر از ماهیت آنها هستند. اینکه کانت و دکارت می گویند که: چون نمی توان دریای بیکرانِ ناپدیدار ها را شناخت و درک کرد( ایده آلیسم_ افلاطون باوری) و بعد نتیجه می گیرند که ، اوج این ناپدیدارها، خداوند است، هیچ چیزی را به سیستم فکری افلاطون اضافه نکرده اند و در همین راستا« روح» را بر ماده، برتری می دهند که امروزه، علم این مطلب را مردود می شمارد.
داستا یوفسکی تحت تاثیر فاکت مشهور نیچه، مبنی بر مرگ خدا، گفته است: اگر کسی می خواهد، خود را از سطح توده ها و رمه ها بالاتر ببرد، تنها چیزی که باقی می ماند این است که آیا جاودانگی روح وجود دارد یا خیر؟ اگر نتواند برای جاودانگی روح پاسخی پیدا کند، منطقی ترین راه خود کشی است. از اینرو اهمیت مکتب اگزیستانسیالیسم، آشکار شده وچاره ای جز شناخت چم و خمِ آن نیست. ای بسا که صادق هدایت ، تحت تاثیر این اندیشه بود که اقدام به خود کشی کرد. ولی از سویی ، به هیچ شکل نمی توان هدایت را به جریان نهیلیسم ، مربوط دانست، زیرا که آثار او نشاندهنده ی روند ی از رئالیسم است.( رئا لیسم ادبی) نا گفته پیداست که مکتب اگزیستانسیالیسم، مکتبی فلسفی و ادبی است. اما در بُعدِ فلسفی ِ آن، بیشتر به یک سیستم یا روشی برای فلسفیدن نزدیک است؛ تا یک دستگاه فکری فلسفی. از اینرو اگزیستانسیالیسم با مکتبِ اصالت وجود، در واقع یکی است. زیرا که « هست» یا« وجود» را بر ماهیت پدیده ها، برتری می دهد. و نهایت تلاش را دارد تا بر آزادی فردی بیافزاید و قدرت اختیار انسان را، گسترش بدهد. از آنجا که « نیچه» معتقد است که، چیزی که اصالت دارد، حیات و زیستن است، او نیز اگزیستانسیالیست است. اما تفاوتی که با سورن کیرگه گارد، دارد در این است که نیچه، دستگاه فکری متافیزیک را به طور کلی مردود می شمارد و با طرح این مسئله که:« روزی شخصی ، خنجر به دست، که دست و لباسش خونی است، از کلیسا خارج می شود و فریاد می زند که: من خدا را کشتم. خدا مرده است».
این گزاره در ابتدا زیاد مورد توجه قرار نگرفت، اما بعد هادر روزنامه ها و میان اندیشمندان و متفکرین، مطرح شد و شهرت یافت. نیچه همین دریافت را به گونه ای دیگر مطرح ساخت. به این شکل که: روزی دیوانه ای، هراسان به به میان جمعیت می آید و می پرسد که، من خدا را گم کرده ام، شما او را ندیدید؟ و پس از دقایقی که اطرافیان همه به او می خندیدند، کسی به او گفت، خدا از پیشتر گم شده بود، به دنبال او نگرد. و اما « ایمانوئل کانت» فیلسوف و اسقف، قرن هژدهم آلمان. او معتقد بود که ما توان شناخت روح خداوند را به عنوان شیئ فی نفسه، نداریم. از اینرو کانت، دقیقا متفکری متافیزیکی است و در محور ایده آلیسم ، چرخ می خورد. و در این صورت، او مشکلی با افلاطون ندارد..... آنچنانکه دکارت هم به همین نتیجه می رسد و به خداوند ایمان می آورد.
با در نظر گرفتن مطالب بالا، به ژاک دریدا بایستی اشاره کرد. چرا که دریدا از « فارماکان» افلاطون گرفته، تا فیلسوفان معاصر، همه را مطالعه کرده و با ارائه دادن دلایل فراوان، ثابت می کند که اندیشه ی غرب، تا زمان نیچه، چیزی جز متافیزیک نبوده است. و این نیچه است که دیوار سخت و سنگین متافیزیکی و افلاطون باوری را ، فرو می ریزد. و دستگاه فکری ایده آلیسم، به پایان کار خود می رسد. بعد ها ژان پل سارتر می گوید: نیچه گفته است که خداوند مرده. اما من بر این باورم که خداوند حتی برای مومنان هم مرده است. از اینرو سارتر ، به عنوان فیلسوفی اگزیستانسیالیست، در کنار نیچه قرار می گیرد. ولی تفاوت فاحشی که بین این هر دو وجود دارد این است که نیچه تلاش کرد، تا انسان را از مخمصه ی دلهره وپوچی نجات بدهد. از همین رو به موسیقی ، کششی خاص نشان می داد و می گفت اگر یک روز پیانو ننوازم، فلسفه ی من به هم خواهد ریخت. اما سارتر، در جهت آزادی مطلق انسان، به دلهره ی اگزیستانسیالی می رسد. و باعث ایجاد مکتب نهیلیسم می گردد. تکلیف کانت_ دکارت و سورن کیرگه گارد، به خاطر متافیزیکی بودن اندیشه هایشان؛ روشن است که در یک سوی ماجرا قرار دارند. و در اینسو متفکرین و فیلسوفانی مثل نیچه_ مارتین هایدگر و سارتر است که؛ بر علیه دستگاه فکری افلاطون باوری و یا همآن ایده آلیستی و متا فیزیکی قیام می کنند.
هر چند زوال هر پدیده است به جای
یا مرده به قول نیچه، امروزه خدای
اما به گفته نیامد که هرزه شوید
هر چند که این جنگل وحشی است بپای
( سنگ)
پایان این نوشتار را به موضوع اخلاق، اختصاص می دهم. و خیلی کوتاه اینکه، سارتر اگر چه تلاش نمود، تا بر آزادی فردی و اجتماعی بیافزاید و همچنین قدرت اختیار انسان را گسترش بدهد، اما از سویی هم تلاش کرد تا اخلاقیات را زنده کند. زیرا که اخلاقیات، می توانست در تنهایی و سرگردانی انسان مثمر ثمر باشد. ولی امروزه می بینیم که اخلاق نیز، رنگ باخته و چندان مورد توجه قرار نمی گیرد و ای بسا که اخلاقیون، خود در دایره ی متافیزیک بسر می برند. لنین به هیچ وجه اخلاق را قبول نداشت و حتی در جنگی که پیش آمده بود و روسیه دچار بحران شده بود، پیشنهاد آلمانی ها را مبنی بر اینکه قسمت شمال غربی شوروی را، به ایشان واگذارد تا آتش بس بشود؛ قبول کرد. اطرافیان او، مخالف لنین بودند و او دلایلی را عنوان کرد مبنی بر اینکه امروز نجات جان انسانها و دوری کردن از جنگ امری ضروری است و از سویی هم می گفت ما بایستی در ایجاد حکومت پرولتاریا، تلاش کنیم و در بهترین موقعیت قرار گرفته ایم. نمی بایستی با اخلاق و از دست دادن مقداری از خاک روس، آینده ی کارگران و حکومت کمونیستی را به زیر تردید و احتمال بکشانیم. در هر حال از سویی هم، نظاره گر دین کاران هستیم که در انواع و اقسام ادیان و مذاهب، تلاش می کنند که مسائل را به گونه ای اخلا قی حل و فصل کنند. از همین روست که منبرها، از قشر دینکاران هنوز خالی نیست و بر بام و برزن، فریاد می کنند که این دست از اندیشه ها و رفتارهای غربی، همگی بی اخلاقی و الحاد است. و در این راستا ، کار به جایی می رسد که آبروی وطن، به روسری و حجاب زنان، بسته می شود. اگر این حجاب برداشته بشود؛ وطن نیز بی آبرو و بی حیثیت خواهد شد!!! در حالیکه عملا و آشکارا، چهره ی ایران امروز، درمقایسه نه با غرب، که حتی در برابر، کشورهای همسایه ی خودش یعنی کویت و دبی، بسیار ضعیف و بی رنگ است و دارای اعتبار ی نیست.