فلسفه_ ادبیات_ اندیشه_ سنگِ نادر

  • صفحه ی اصلی
  • پدیدار شناسی از آغاز تا انجام
  • هراکلیتوس
  • ارسطو
  • فلسفه در قرون وسطی
  • رنه دکارت
  • بندیکت اسپینوزا
  • لایپ نیتس
  • جان لاک
  • فردریش نیچه
  • پرداخت های فلسفی
  • تحقیق و تفسیری بر نهیلیسم
  • بخش فلسفی_ ادبی به زبان کردی
  • و صادق هدایتDeconstraction
  • صادق هدایت نیچه ی ایرانی
  • درس گفتارهای رادیو بیستون
  • بوفِ فکورِ قصهً بوف کور
  • بوف کور_ صادق هدایت
    • توپ مرواری
    • مکالمات سقراطی
    • غزلیات
    • مقاله ها
    • کتاب ها
    • جغد های سرگردان
    • چهار پاره ها
    • آثار دیگران
    • شعر نو
    • داستان_ درّه ی جزامیان
    • تحلیل و ساخت گشایی_ نقد آثار دیگران
    • کاروانی شعری هه ورامی
    • مصاحبه با بهمن قبادی کارگردان دلسوز
    • تاریخچهً شوراهای سنندج_ فتی کلاه قوچی 
      • مواضع وارونهً چپ و راست.نوشته ی فتی کلاه قوچ&
      • Shame on Denemark شرم بر دانمارک
      • اطلاعیه ها
      • اخبار کارگری_مصاحبه ها_تحلیل ها
      • اعدامهای فرودگاه سنندج1358
      • نوشته های اردشیر نصرالله بیگی
      • تماس با ما
      • کتاب آرش زمانه_فرزاد کمانگر
      • داستان-یادت هست-فلسفی
      • ادبیات کارگری
      • گردان شوان- واقعیتی بسیار تلخ
      • fotos pishmarge

      این خسته ز تبعید چرا زار و خراب است ؟
      وین دیده از چه خیس و بسی پر شده آب است
      فهم این نکرده دل مگر که آنچه به هستی است
      بر باد  رفتنی،  موقتی  چو  حباب   است


      **********

      از گردش ایام، مرا زار چه سود؟
      من سوختم ازغصه،دگر بارچه سود
      سودی نخواستم که زیان است نصیب
      جانا به جهان،جنون و هشیار چه سود؟


      ******
      این سوخته را از تو نشانی بوده
      هردم ز خیال تو   فغانی   بوده
      سنگِ سفرینم که درینجا مانده
      واندر کفِ رود هم زمانی بوده

      ******
      پرواز بکن پرنده، بالی داری
      در این قفس بسته چه حالی داری
      هم بال و پرت هست همتی ای جان
      آخر  تو جمالی و کمالی داری

      *****
      پیوسته خیال او به جانم باشد
      هم او قهرمان داستانم باشد
      بردست گرفتم قلم و اشک برفت
      ازچشم و واژه ای که نشانم باشد

      ******
      هر پدیده ای دوست،جمالی دارد
      مجنون تو خود نیز کمالی دارد
      افسوس که در گذارِاین چرخ کبود
      هر پدیده ای  نیز، زوالی  دارد

      *****
      هر چند زوال هر پدیده است به جای
      یامرده به قول نیچه امروزه خدای
      اما به گفته نیامد که هرزه شوید
      هرچند که این جنگل وحشی است بپای

      *****
      ای سوخته آرام بمان بر لب دریا
      آرام شود موج،صبر کن تو به فردا
      پرهیز کن از گفتگوی خلق درین شهر
      آرام بمان و دور از شورش و غوغا

      ******
      مفعول و مفاعیل نکرده مشکلم حل
      این نالهً جانسوز کارگر بشود بَل
      چرخ است و جفایی است درین دایرهً تلخ
      اینگونه بوده است و نموده است از ازل


      ******

      خوش نیست دلم ز رنگ و آبی
      از صورتِ هست و آفتابی
      در این شب سرد و گفتهً دوست
      این جاست  ز گفته باز تابی

      *****
      مفهوم نشد ندانیم دوست!
      من رفته ام تو برانیم دوست
      خود  رفته  که راندنی نباشد
      من  رمیده  آنچنانیم  دوست

      ******

       
      صبوری کن دلا گر یار قهر است

      اگرچه غصه در هرجا و شهر است


      صبوری کن که او از بهترین هاست


      تو دانی بهترین انسان دهر است
      ****

      غلط کردم که گفتم آن گلایه

      ببخشا ای عزیزم ای تو سایه

      صفای باغ و بستان بوده ای تو

      فرو بنشان تو این جنگ و کنایه

      ****

      شعر من تلخ، همچون زهر مار است

      و اشکم قطره قطره،بیشمار است

      صدای من، عزیزم قهر کرده

      وزآن روز و شب من تار تار است

      ****

      سنگ بیچاره را در یاب ای دوست

      به حال مردنم، بشتاب ای دوست

      کنونم اشک ریزان و پریشان

      همه می لرزم و در تاب ای دوست

      ****

      تو ای مهرا، بمیرانم برایش

      برای دوستی ها و صدایش

      صدایم گشته ساکت،گشته خاموش

      دلم تنگ است بهر آن هوایش

      ****

      منظر زندگی تارو خراب است

      سینه تنگ و دلم عین کباب است

      همه دیدند اشکم  گشته   جاری

      دلم لرزان وگریان چون رباب است

      ****

      کجا بنشسته آن جانِ ِ جهانی؟

      رهایم کرده در دنیای فانی!

      غمش سنگین ترین کوه جهان است

      غمی زیباست ای مهرا تو دانی

      ****

      بی تو خاموش و سردم ای صدایم

      بی تو سرشار دردم ای صدایم

      بی تو هرلحظه میمیرم نگه کن

      زنده و مرده  هر   دم ای صدایم

      ****

      همه اشکم سرازیر است جانا

      وزنفس این دلم  سیر است جانا

      به فریادم برس  از مهر و یاری

      ساعتی دیگرم دیر است جانا



      ******************************************


       

       

      شبی تاریک و دور از ماه ِ رویت


      چنین آشفته و شیدا چو مویت


      خوشا آنکه چنین شبهای  خوبی


      می نشیند کنارت، روبرویت


      ****

      درین لحظه دلم بی تاب گشته

      شب است اما دیده بی خواب گشته


      درین شبهای تار ِ من  کجایی؟


      که سنگِ این تحمل  آب  گشته


      ****


      همه گویم  دلا  ، جانا  کجایی؟


      از چه آخر، چرا از ما جدایی؟


      خدارا بی تومن، خسته پریشان


      مرا آخر  دوایی    و   صدایی


      ****


      تو آیینه، سکوتی  و صدایی


      برای من به مانند    هوایی


      سینه تنگ است بی توای خدارا


      زسرما میلرزم   و  تو دمایی


      ****


      نه ،بی تو جسم و جان حالی ندارد


      پرنده خسته  شد   بالی    ندارد


      آنچنانم درین لحظه   پریشان


      که دل دیگر قیل    و   قالی  ندارد


      ****


      تو گفتی که «همیشه» بس خیال است


      «همیشه» صحبتی  عین محال است!


      «همیشه» خود همین لحظه است گفتی


      نگفتی مهرورزا، این چه حال است!

      ****


      به تاریکی منم افتان و خیزان


      در سیاهی منم گریان و خندان


      خنده ام از توو اشکم زمهراست


      پریشانم پریشانم   پریشان


      ****


      برای حرف تو دل نا گرانم

      نمیدانی نمی دانی تو جانم

      اگرجان مرا دانستی ای دوست
      بدانستی که بی تو در فغانم

      ****

      27/09/2008



       

       

       

      چهار پاره های هیچستان!

      ****

      جان سوخته

       

      بر تن هیچ لباس، چگونه پوشانی؟

      و در آن عالم تهی،چگونه می مانی؟

      کویرودشت تهی را گذاروبگذرازآن

      تودرین دشت تهی،توسن ازچه می رانی

      ****

      تو بر اندام هیچ، بس که قبا دوخته ای!


      برای  هیچ و ز هیچ عجبا سوخته ای!


      من از کمال صداقت به تو گویم ای جان


      همه خاموش بمان،ازچه توافروخته ای ؟


      ****

      درین خرابهً آباد  به ظاهر  تا کی؟


      شاهد اینهمه تزویروچوناظرتاکی؟


      کارایشان چوجهان جمله هیچ درهیچ است


      تودرین شهرهیچ مانده چونادرتاکی؟


      ****

      تو سوزاندی کتاب و این دلم نیز

      ندیدم مهر ورزی را و خونریز

      چو  صلح اندر مقام  تو  نباشد

      بیا جان را ستان وباز بستیز

      ****

      نمی فهمم چو بی او این نفس را

      همان بهتر شکستن این قفس  را

      اگرگل می رود،حالی عجب نیست

      که در چشمم خلد این خاروخس را

      ****

      مانا که معانی جهان خود هیچ است

      دانایی واین حرف وبیان خودهیچ است

      بشنو سخن  مدعی اما  تو  بدان

      هر ادعا  و گفتهً ایشان هیچ است

      ****

      در گوشهً دل جای تو خالی شده است

      یک نقطه به حال ما که خالی شده است

      بودا و بٌود که نقطه تاریک   و  سیاه

      هرساعت ودم به چاه وچالی شده است

      ****

      حال ما جن و تو بسم اله باش

      ما گدا گشته تو اما شه باش

      به شب تار و سیاهم تو بخند

      وبه شبهای دگر چون مه باش

      ****

      شب ما بی ستاره بی مه ونور

      شب تو پّر ترانه باد و سرور

      خواب ما جمله به هذیان وپریش

      خواب توجمله خوش و پّرزغرور

      ****

      من که آیم تو برون دائره باش

      چو من آیم،کویر قاهره   باش

      قهربا مهروبا هوس همه دوست

      و درآن حلقه در محاصره باش

      ****

      جانا بگو آخر زچه مهجور شدی؟

      یا درره عشق ازچه مجبور شدی؟

      با مهرتوبودی ومهربان همه روز

      حالا زچه رو عاشق مشهور شدی؟

      ****

      باشد که دل تو دوست دریا باشد

      صد قایق بشکسته در آنجا باشد!

      من  نیستم  به روز  پشیمانی  تو

      بنگر توخودت،حادثه  فردا باشد

      ****

      افسوس بزرگا،که تو بر باد شدی

      همچون الفی راست بدی،صادشدی

      گفتم که مرو،راه کج است وهمه بد

      رفتی و به زیر آب، فریاد    شدی

      ****

      من میروم از شهر ، چو فردا آید

      خوش نوش کنم زهر چو فردا آید

      این دیده تا به کی همه نهر ازغم تو

      خوش می روم از دهر، چو فردا آید

      ****

      مه باش و ستاره باش در بام غریب!

      فرد ا بنگر  حاصل  این  کار و فریب

      روزی  که  فراز  بوده  پایان بگرفت

      اکنون من و این تلخی تو گاه  نشیب

       

       

       



       

      این خسته ز تبعید چرا زار و خراب است؟

      وین دیده از چه خیس وبسی پر شده آب است؟

      فهم این نکرده دل مگر که آنچه به هستی است

      بر باد   رفتنی ،موقتی     چو  حباب  است

      ****

      فرهیخته بودیم و عقل از سرمان رفت

      دیوانه دل از غصه چو تیری ز کمان رفت

      دل رفت و غمین خورد چنین بر سر سنگی

      صاحبدل ما شاد به آن جمع و میان رفت









       
      Create a free website with Weebly