- صفحه ی اصلی
- پدیدار شناسی از آغاز تا انجام
- هراکلیتوس
- ارسطو
- فلسفه در قرون وسطی
- رنه دکارت
- بندیکت اسپینوزا
- لایپ نیتس
- هگل
- جان لاک
- فردریش نیچه
- پرداخت های فلسفی
- تحقیق و تفسیری بر نهیلیسم
- بخش فلسفی_ ادبی به زبان کردی
- و صادق هدایتDeconstraction
- صادق هدایت نیچه ی ایرانی
- درس گفتارهای رادیو بیستون
- بوفِ فکورِ قصهً بوف کور
- بوف کور_ صادق هدایت
- مکالمات سقراطی
- غزلیات
- مقاله ها
- کتاب ها
- جغد های سرگردان
- چهار پاره ها
- آثار دیگران
- شعر نو
- داستان_ درّه ی جزامیان
- تحلیل و ساخت گشایی_ نقد آثار دیگران
- کاروانی شعری هه ورامی
- مصاحبه با بهمن قبادی کارگردان دلسوز
- تاریخچهً شوراهای سنندج_ فتی کلاه قوچی
- Shame on Denemark شرم بر دانمارک
- اطلاعیه ها
- اخبار کارگری_مصاحبه ها_تحلیل ها
- اعدامهای فرودگاه سنندج1358
- کتاب آرش زمانه_فرزاد کمانگر
- داستان-یادت هست-فلسفی
- ادبیات کارگری
- گردان شوان- واقعیتی بسیار تلخ
- fotos pishmarge
- تماس با ما
در جامعه ای که همه مثل همدیگر فکر می کنند؛ هیچکسی فکر نکرده است ! با درود. به سایتِ سنگ ِ نادر خوش آمدید.
در شرایطی که جهانِ هستی، چه در گفتار و چه، در نوشتار، به جهانی پرخروشِ از واژه ها تبدیل شده؛ این سایت در حدودِ توان خود، تلا ش خواهد کرد تا در جهتِ آزادی اندیشه - قلم و بیان، گام یا گام هایی را بردارد. تا در مسیر ادب و اندیشه، وجودی مثبت از خود را در لباس واژگان، به جای بگذارد. نا گفته پیداست که در راستای ادب_ فرهنگ واندیشه ، به واقع کارهایی بسیار زیبا صورت گرفته که اشاره به این آثار، خود کتابی طولانی است و ای بسا در آینده یی نه چندان دور، تعدادی از این آثارکه توسط قلم بدستاان ایرانی نگاشته شده، در اینجا منعکس شود. آثاری که با وجود ژرفنایی و زیبایی و گیرایی شان، متاسفانه از چشم بسیارانی نهان مانده اند. اثری مثل عروسک پشت پرده _ توپ مرواری و یا کاروان اسلام ، از زنده یاد صادق هدایت و یا بوف کور ِ او و همچنین رمان هایی که در چند سال اخیر، به وسیله ی یارانی نوشته شده و در بیابانِ بی آب وعلف تبعید، زیر گرد و خاک آشفته بازاری ادبی، پنهان مانده اند! و کمتر از ایشان قدر دانی شده یا آنان را شناخته اند.... سنگ ِ نادر، پیش از باز تاب آثار و نوشته های خود، سعی خواهد کرد که این دسته از آثار را صمیمانه در اینجا باز تاب دهد. به هر روی با وجودِ کم و کاستی ها ، امید که مخاطبین سایت، بدون هدیه ای از دیارِ اندیشه، آنرا ترک نکنند. باشد که سادگی نوشتارها و دوری کردن از پیچیدگی و ابهام، تاثیر شایسته ای در ذهن و نگاه یاران داشته باشد
**************************
جامعه ی ایرانی، اگر به «تفکر»و درمفهوم واقعی و ژرف و اصیل آن روی نیاورد، بزرگترین ضربه ها را به امروز و فردای خود می زند. تفکر درست، با عملکرد درست و دقیق، ناجی فرهنگ_ اقتصاد و درک واقعیِ اگزیستانسیال ایرانی خواهد بود
در دوره ی باستان و به هنگام ساسانیان، اشکانیان، هخامنشیان و ...« چه داشتیم»! برای امروز و در مقابل این پرسش که« چه داریم»؟ کاملا رنگ را باخته است. اگر نتوان با این واقعیت ساده و پدیداریِ موجود ، کنار آمده و به نقد اگزیستانسیال و هستی خود بنشینیم؛ شوربختی روز افزون در انتظار خواهد بود
تو کار خودت را انجام بده_ اثر خودت را بگذار و مطمئن باش که تاریخ، تورا از یاد نخواهد برد_ حاصل بی اعتنایی وپشت کردن به واقعیاتِ در حال گذار، همآن پدیداری است که امروز، هر دیده ی بازی، می بیند.
بدون زیر و رو ساختنِ اندیشه ها و هر پدیده ای، نمی توان به دوباره سازیِ آن پدیده، در جهت درست، امیدوار بود. این همآن« دکنستراکشن»ژاک دریداست که جهان را واژگون کرده است. اصولا آیا هیچ عنصر یا پدیده ای وجود دارد که در آ-نِ زیست خویش، تحول و تغییر نکند؟ و هر آن تازه نشود؟ تو چگونه می توانی در ویرانه های موجودِ پیش روی دیدگان سراسر جهان، برقصی و در بی اعتنایی و نابودی خویش، شادان باشی؟
****************************************
در شرایطی که جهانِ هستی، چه در گفتار و چه، در نوشتار، به جهانی پرخروشِ از واژه ها تبدیل شده؛ این سایت در حدودِ توان خود، تلا ش خواهد کرد تا در جهتِ آزادی اندیشه - قلم و بیان، گام یا گام هایی را بردارد. تا در مسیر ادب و اندیشه، وجودی مثبت از خود را در لباس واژگان، به جای بگذارد. نا گفته پیداست که در راستای ادب_ فرهنگ واندیشه ، به واقع کارهایی بسیار زیبا صورت گرفته که اشاره به این آثار، خود کتابی طولانی است و ای بسا در آینده یی نه چندان دور، تعدادی از این آثارکه توسط قلم بدستاان ایرانی نگاشته شده، در اینجا منعکس شود. آثاری که با وجود ژرفنایی و زیبایی و گیرایی شان، متاسفانه از چشم بسیارانی نهان مانده اند. اثری مثل عروسک پشت پرده _ توپ مرواری و یا کاروان اسلام ، از زنده یاد صادق هدایت و یا بوف کور ِ او و همچنین رمان هایی که در چند سال اخیر، به وسیله ی یارانی نوشته شده و در بیابانِ بی آب وعلف تبعید، زیر گرد و خاک آشفته بازاری ادبی، پنهان مانده اند! و کمتر از ایشان قدر دانی شده یا آنان را شناخته اند.... سنگ ِ نادر، پیش از باز تاب آثار و نوشته های خود، سعی خواهد کرد که این دسته از آثار را صمیمانه در اینجا باز تاب دهد. به هر روی با وجودِ کم و کاستی ها ، امید که مخاطبین سایت، بدون هدیه ای از دیارِ اندیشه، آنرا ترک نکنند. باشد که سادگی نوشتارها و دوری کردن از پیچیدگی و ابهام، تاثیر شایسته ای در ذهن و نگاه یاران داشته باشد
**************************
جامعه ی ایرانی، اگر به «تفکر»و درمفهوم واقعی و ژرف و اصیل آن روی نیاورد، بزرگترین ضربه ها را به امروز و فردای خود می زند. تفکر درست، با عملکرد درست و دقیق، ناجی فرهنگ_ اقتصاد و درک واقعیِ اگزیستانسیال ایرانی خواهد بود
در دوره ی باستان و به هنگام ساسانیان، اشکانیان، هخامنشیان و ...« چه داشتیم»! برای امروز و در مقابل این پرسش که« چه داریم»؟ کاملا رنگ را باخته است. اگر نتوان با این واقعیت ساده و پدیداریِ موجود ، کنار آمده و به نقد اگزیستانسیال و هستی خود بنشینیم؛ شوربختی روز افزون در انتظار خواهد بود
تو کار خودت را انجام بده_ اثر خودت را بگذار و مطمئن باش که تاریخ، تورا از یاد نخواهد برد_ حاصل بی اعتنایی وپشت کردن به واقعیاتِ در حال گذار، همآن پدیداری است که امروز، هر دیده ی بازی، می بیند.
بدون زیر و رو ساختنِ اندیشه ها و هر پدیده ای، نمی توان به دوباره سازیِ آن پدیده، در جهت درست، امیدوار بود. این همآن« دکنستراکشن»ژاک دریداست که جهان را واژگون کرده است. اصولا آیا هیچ عنصر یا پدیده ای وجود دارد که در آ-نِ زیست خویش، تحول و تغییر نکند؟ و هر آن تازه نشود؟ تو چگونه می توانی در ویرانه های موجودِ پیش روی دیدگان سراسر جهان، برقصی و در بی اعتنایی و نابودی خویش، شادان باشی؟
****************************************
نقدی برکتاب الکساندر کویره واندیشه های رنه دکارت فیلسوف فرانسوی_ بخش اول _نوشته ی نادر خلیلی
کتاب«گفتاری در باره ی دکارت، توسط الکساندر کویره، محقق فلسفی، نگاشته
وبه وسیله ی امیر حسین جهانبگلو، ترجمه ودر تهران، به تاریخ 1370 به چاپ رسیده است.
از آنجا که پدیده ی اندیشه وتفکر وهمچنین تحقیقات فلسفی در ایران، همواره در نقطه ی
ضعف قرار داشته است، ایرانیان علاقمند به این مقوله، بیشتر سراغ ترجمه ی آثار
نویسنده گان غربی، رفته اند. نوشتاری که در پی می آید تحلیلی است در مورد یکی از
این آثار، به نام«گفتاری در باره ی دکارت» که از نظر من دارای اشکالات فلسفی زیادی
است. مطالعه ی این اثر، ویاد داشت های فراوانی که در حاشیه های، آن نوشتم، جذابیت
بحث ودریافتهای گوناگونی را باعث شد، که ناچارا ودر مجموع دست به این نوشتار ببرم
وآنرامورد بررسی قرار بدهم.
باور من همواره بر این بوده است که، در جامعه ای که همه مثل هم فکر می
کنند، در واقع، هیچکسی فکر نکرده است. واز سویی در نهایت تاسف، آنچه را که از طریق
مترجمین به جامعه معرفی شده است، دارای کمبودها وعدم نقد و بررسی وتحقیق، پیرامون
آنها بوده است و این خود به خود باعث، برون رفت، نگاهها و دریافت های غلط شده
است.
شرح کتاب یاد شده، به قرار زیر است:
گفتاری در باره ی دکارت
نوشته ی الکساندر کویره
ترجمه: امیر حسین جهانبگلو
چاپ: شرکت چاپ وانتشارات علمی
چاپ اول: 1370
نشر قطره_ تهران.تیراژ 3300 نسخه
لینک مربوط به کتاب از طریق گوگل
http://www.nosabooks.com/WebUI/book.aspx?Simorgh=1&marckey=1410731&marckind=3&idx=2&hk=1&adv=0&qk=creator&q=%DA%A9%E2%80%8D%D9%88%DB%8C%E2%80%8D%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%8C%20%D8%A2%D9%84%E2%80%8D%DA%A9%E2%80%8D%D8%B3%E2%80%8D%D8%A7%D9%86%E2%80%8D%D8%AF%D8%B1%D8%8C%20%DB%B1%DB%B9%DB%B6%DB%B4%20-%20%DB%B1%DB%B8%DB%B9%DB%B2&qts=3&rp=1
کتاب در سه بخش، عالم غیر یقینی_کیهان گمشده _ عالم بازیافته؛ تقسیم
بندی شده ودرتلاش است تا رنه دکارت، فیلسوف مشهور فرانسوی را به خواننده بشناساند.
به نظر می آید که الکساندر کویره، تا حد زیادی در این کار موفق بوده است اما از
سویی نیز می توان گفت که، اگر خود دکارت زنده می بود، این تحلیل را نمی پذیرفت.
خاصه اینکه دکارت به هیچوجه، نظریات مخالف را بر نمی تابید وبا مواجه شدن با هر نظر
مخالفی، بر می آشفت!
نوشتاری که در پی می آید، کتاب«گفتاری در باره ی دکارت»رامورد نقد قرار
می دهد ومخاطب رابه ژرفنای دستگاه فلسفی دکارت می بردواز سویی همسان، الکساندر
کویره ومشهورترین پیروان دکارت، یعنی
مونتنی _وبیکن نیز، مورد نقد و بررسی قرار می گیرد. دراین نوشتار، صورت های
ارسطویی ومفاهیم متافیزیکی وافلاطون باوری که خود اساس ایده آلیسم هستند، به چالش
گرفته می شود.
پیش ازهر چیز دوست دارم نکته ای را در مورد کتاب مورد بحث ودرخصوص نشر
آن، یاد آور شوم. مطلب این است که انتشار3300 نسخه ازاین کتاب در چاپ اول، می رساند
که انتشار این دست از آثار، در ایران، از روی عمد صورت وبا یاری حکومتی صورتی گرفته
است که هیچگاه با نشر وقلم وبه خصوص با فلسفه، میانه ی خوبی نداشته است. طوری که
آشکارا، پارسال وتوسط رهبری حکومت اسلامی ایران، رشته ی فلسفه از دانشگاههای ایران،
به طور کلی، حذف شد. ایشان حتی فلسفه ای را که در خدمت به ایده آلیسم ومکاتب
متافیزیکی است را، نمی توانند برتابند. بیهوده نیست که «احمد فردید» در دفاع
ازسیستم متافیزیکی ایران، ودر پس رفت اندیشه ی ایرانی، عنوان کرد که« دازاین
مارتین هایدگر، همآن امام زمان است!».
این مقوله را فعلا، به حال خود گذاشته ونقد وبررسی کتاب« گفتاری در باره ی
دکارت» را پی می گیرم.
درصفحه ی9 کتاب وپس از مقدمه ای بر انقلاب فکری دکارت،(به تعبیر نویسنده)
چنین آمده است:
«نتیجه ی روشن انقلاب فکر دکارت، چیره شدن ذهن آدمی است بر خود؛ پیروزی
قاطع آدمی است در پیمودن راه سخت وناهمواری که وی را به سوی آزادی معنوی، به سوی
آزادی عقل وبه سوی دریافت حقیقت می برد».
از نظر من، آنچه در این چند جمله ی بالا آمده است، کاملا دور از واقعیت
وبه غلط می باشد. اول اینکه«حقیقت» واژه ای است که توسط بسیارانی و در طول تاریخ به
کار برده شده وهمواره، کسانی عنوان کرده اند که اندیشه یا نظر ویاعملکرد ایشان،
حقیقی بوده است یعنی حقیقت داشته است. اما با گذار زمان، همآن «حقیقت» تبدیل به عکس
خود شده است.از اینرو« حقیقت»هرگز، موجود نبوده است. متاسفانه بسیارانی، در عالم
اندیشه و تفکر، این واژه رادر معرفی دستگاه اندیشه ی خود، به کار گرفته اندواز
اینطریق، افکار دیگران واجتماع رابه شیوه های مختلف، تحت تاثیر قرار داده اند. واین
در حالی است که امروزه می دانیم، هیچ حقیقتی، وجود ندارد. هر چیزی در جهان هستی، در
دست تغیر و دگرگونی است. بنیان این تغییر و دگرگونی، در اکثر موضوعات، به پدیده ی
تضاد، مربوط بوده است. تضاد وبه خصوص تضاد دیالکتیکی ونقش موثر آن در ساختار پدیده
ها. به واقع اگر تضاد، از جهان هستی، کسر بشود، دیگر هیچ پدیده ای، نمی تواند
مفهوم روشنی داشته باشد. اینجاست که می گوییم، «حقیقت» وجود نداشته وندارد،
اما«واقعیت» چرا.
واقعیت پدیده ها، همواره، چهره ی درونی و بیرونی آنها را مشخص کرده
ونمایان ساخته است. به این خاطر بین«حقیقت» و«واقعیت» که بسیارانی آنها را یکی
دانسته اند، تفاوت بسیار است. در مورد دیالکتیک تاریخی، ورویکرد هگل به آن، فعلا به
همین نکته بسنده می کنم که بسیار پیشتر از هگل، متفکری دریونان باستان، به نام
هراکلیتوس، موضوع انقلاب و دگرگونی پدیده ها وهستنده های را به خوبی مطرح کرده بود_
تنها کاری که در این زمینه هگل، به آن صورت می دهد، طرح موضوع پدیده های «تز»،
«آنتی تز» و«سنتز» است که برخورد این هستنده ها یا همدیگر وتولید هستنده های
جدیدتری، به صورت دائمی، وقوع می یابد. اگر چه هگل ازلحاظ فلسفی، به نتیجه ای کاملا
ایده آلیستی می رسد وبرجسته ترین شاگرد او یعنی کارل مارکس است که به شیوه ای
دیالکتیکی وعلمی، به مطلب ادای دین می کند. زیرا که هگل باور داشت که تمامی آنچه در
چرخه ی برخورد تزها و آنتی تز ها وسنتز ها، به وجود می آیند، فرایند هایی هستند «Geist» که بر
عارض می شوند(تاثیر میگذارند)_ یعنی
تمامی این فرایند ها بر «روح» یا «دماغ» یا به تعبیری هگلیانیسمی، بر« ذهن مطلق»
عارض می شوند. دز صورتی که مارکس دقیقا برخلاف هگل، می گوید که همه ی این فرایند ها
بر پدیده ای به نام« ماده» عارض می شود واین بزرگترین شکاف مابین هگل ومارکس است
وبه همین خاطر نیز هست که مارکس میگوید: «من هگل را وادارکرده ام، بر روی سرش
بیاستد».
مفهوم مطلب در این است که دستگاه فکری فلسفی وایده آلیستی هگلی، به
سیستمی ماتریالیستی و علمی تغییر صورت می دهدواز همین لحاظ است که مارکس سیستم فکری
هگل را به طور کلی واژگون کرده است. در این نکته هیچ تردیدی وجود ندارد که بین هگل
ورنه دکارت، به دلایل فراوانی خصوصا اینکه ایشان به«ذهن مطلق»باور داشته
اند، نه تنها به اردوگاه رشنالیسم، مربوط هستند؛ بلکه هگل به پدیده ای ضروری ونهایی
به نام«Geist» یا همآن روح یا دماغ
باور دارد که فرایند های دیالکتیکی بر آن عارض می شوند واز سویی هگل معتقد است که
«روح»با هستنده ها در ارتباط است، اما با ایشان یکی نیست و از آنها جداست! اما
دکارت موضوع رابی پرده تر، مطرح میکند وپس از شک بر تمامی فنومن هاوجهان هستی، به
یقین وجود «اندیشه»نز خود، پی می برد ونهایتا به نقصان این اندیشه می رسد ودر پایان
کاربه اثبات وجودبزرگترین اندیشه یعنی«خداوند» می رسد. حالا پرسش این است که آیا
بین«Geist»(روح) وخداوند_در مفاهیم
ایده آلیستی ومتافیزیکی، هیچ فاصله ای هست؟ به نظرم، نه!
در نتیجه من بین هگل_ دکارت_ بیکن_مونتنی_بندیکت اسپینوزا_ لایپ نیتس_
ایمانوئل کانت_سورن کیرگه گارد دانمارکی_آگوستینوس قدیس_ توماس آکویناس قدیس _آنسلم
قدیس _ارسطو وافلاطون، تفاوت وفاصله ی چندانی، نمی بینم. استاد بزرگ ایشان سقراط،
سفره ای را چیده است که تمامی متفکرین بعد از خودش_ به استثنای چند نفرمحدود یعنی،
نیچه_مارتین هایدگر_ میشل فوکو_ ژان
پل سارتر وژاک دریدا، تمامی دستگاه فکری فلسفی غرب، اسیر در«متافیزیک» وافلاطون
باوری بوده است یعنی به تعبیری بسیار ساده تر، تمامی این فلاسفه، در دام ایده
آلیسم، گرفتار هستند. واین نیچه است که برای اولین بار، با گزاره ی «مرگ
خدا»متافیزیک را با شدت هر چه تمامتر، بر زمین می کوبد_ حتی باور بر این است که
مارتین هایدگر خود در حاشیه ی عصر متافیزیک قرار داردوهنوز به طور کلی از متافیزیک،
نبریده است. همه ی این نکات، یاد آور آن است که«متافیزیک» و اندیشه ها ی ایده
آلیستی، جدای مسیر دامنه دارش تا به امروز، هنوزدر سیستم های سیاسی وفکری- اجتماعی
وفردی؛ دخیل وموثر است.
الکساندرکویره درکتاب مورد بحث، چند بار اشاره کرده است که نتیجه ی
انقلاب فکری رنه دکارت، چیره شدن ذهن آدمی است بر خود و پیروزی قاطع آدمی است در
پیمودن راه دشوار خود به سوی آزادی معنوی وبه سوی آزادی عقل ودریافتن
حقیقت...
در حالی که این موضوع اثبات شده است که انسان، آزاد نیست. وآزادی
انسانها، ناممکن است. این موضوع را به بهترین شیوه ای توسط، مرلوپونتی، پدیدار شناس
مشهور فرانسوی ودوست ژان پل سارتر، مطرح وتوضیح داده شده است. انسان به دلایل
فراوانی همواره در بند و اسیردر زنجیرهای گوناگونی بوده و هست. انسان همواره در جهت
اضافه کردن قدرت اختیار خود، کوشیده است اماهنوز به پیروزی مورد نظر خود نرسیده
است.
الکساندر کویره در صفحه ی 10 ودر شرحی بر کتاب «گفتاردر باره ی روش»
دکارت، آورده است:
« گفتار در باره ی روش درست به کار بردن عقل وجستجو کردن حقیقت در
علوم وهمچنین در باب مناظر ومرای وکائنات جو وهندسه که رسالاتی برای به کار بردن
این روش هستند....»
به این معنا که دکارت، می خواسته است از طریق طرح
ونگارش این کتاب، انسان را
به سوی شناخت از«حقیقت» راهنمایی بکند. موضوع حقیقت، به اختصار در بالا توضیح داده
شد از اینرو از تکرار موضوع، پرهیز می کنیم.
درصفحه ی 12اینگونه آمده است:« چه کسی را می توان یافت که در باره این
حکم شک کند که:فیلسوف به این سبب که فیلسوف است_ باید به موضوع دیگری جز امور یقینی
عقلی گردن ننهد. چه کسی تا کنون برتری فکر« روشن»را بر فکر مبهم وتاریک انکار کرده
است؟ هیچ کس.»
تعجب آور است اگر، به صورت فلسفی اندیشید وجایگاه، اندیشه را درک کرد
امااز سویی نیز، عنوان کند که:فیلسوف، باید به موضوع دیگری جز امور یقینی عقلی گردن
ننهد!
پرسش این است که، جز «طبیعت» آنهم با جهانی همواره در حال دگرگونی وتغیر،
چه پدیده ی دیگری یقینی بوده ویا هست؟ امروزه حتی ریاضیات، به چالش گرفته شده اند.
ودر مجموع، فیلسوف امروزی هرگز به پدیده ها، به عنوان یقین نمی نگرد وهمواره همآن
شک دکارتی را به کار می گیرد. چرا که به روشنی می داند، هیچ پدیده ای در جهان هستی،
مطلق نبوده و نیست. در موردبرتری فکر روشن بر فکر مبهم وتاریک، باز هم کویره، به
خطا داوری کرده است. زیرا که هستند بسیارانی که بر«فکر روشن» و«روشنایی» به دیده ی
نقد می نگرندودر مواردی، به عکس روشنایی، درست به پدیده ی«تاریکی» پرداخته اند وبه
عکس دریافت کویره، ارزش و جایگاه تاریکی را در برابر روشنایی، دریافته وبه کار می
گیرند.
جدای اینکه همواره، روشنفکران در انقلابات سیاسی ویاهر عرصه ی دیگری، به
خاطر تحلیل های نادرست( روشن به تعبیر خودشان)همواره دچار خطا بوده اند و«زمان» با
پدیده ی تاریخی اش، عکس دریافت های ایشان را به اثبات رسانده است.در واقع، بایستی
گفت، آنچه در روشنایی روی می دهد، به شیوه های مختلف، تحت کنترل جریانها وپدیده های
دیگری صورت می پذیرند. راهها_ نظرها_دریافت ها ودرک ها، پیشتر توسط کسانی طرح شده
اندواین طرح ها و دریافت ها، مسیرهای روشن را برای مخاطبین، مهیا ساخته اند. از
اینرو راههای روشن وچراغانی شده، برای همگان، آشکار است. درست برخلاف گرایش به
روشنایی، من باور به اتفاقات وحوادثی دارم که در تاریکی ها، روی می دهند. به نظرم
حرکت کورمال کورمال در تاریکی ها، بسیار ارزنده تر ازحرکت در روشنایی هاییست که
توسط دیگران روشنفکر، فروزان شده اند. حرکت در تاریکی ها واندیشه در زوایای نادیده
ونا_کشف شده ی تاریک، باعث بروز حوادث واتفاقات می شود.دریافت و فهم درست از این
حوادث، یعنی جرقه. یعنی کشف نا_کشف شده هاوپرداخت های جدیدی که قبلامطرح نشده اند.
به عبارتی راههای روشن و طرح های روشن، آنجا وجود دارندودارای ساختار مخصوص خویش
اند. هر زمان که نیاز ضروری بود، می توان به سراغ آنها رفت. اتفاقا، دریافت تاریکی
ها وآرام آرام رفتن های در تاریکی هاست که امروزه ارزشمند هستندوحرکت در این تاریکی
ها، با وجود سختی های بسیار زیادی که محتملا پیش می آیند، باعث کشف چیزهایی خواهند
شد که جدید وتازه اند. موضوع جاذبه ی زمین که توسط اسحاق نیوتن کشف شد، به خاطر
فرود سیبی بود از درخت واین پرسش که چرا سیب، به طرف آسمان بالا نرفت وبرزمین
افتاد؟ فهم مطلب از لحاظ مکانی_ زمانی وفیزیکی درروزروشن وروشنایی، پیش آمد وپیشتر
نیز میلیون ها بار دیگر پیش آمده بود، اما نیوتن اینباردرتاریکی های جهان اندیشه
بود که توانست به ژرفنای هرچه بیشتر موضوع، پی ببردونهایتا جاذبه ی زمین را به
اثبات برساند. واین به نظرم یکی از بهترین نمونه هاست. شاید به همین خاطر است که
برای نمونه« پست مدرن» ی که تا همین روزها، معتبر بود، اعتبار خود را از دست داده
ودرفلسفه ی مدرن، موضوعات غالبا پسا مدرنی هستند. پیشتر وبسیارانی، به پدیده هایی
پرداخته اندوجایگاه آنها رانشان داده ویا تعیین کرده اند، امروز می طلبد که به
موضوعات درست مخالف آنها، پرداخته شود ودرصورت نیاز وضرورت، حتی آنها را واژگون
ساخت. زیرا که بسیاری از آراء وفهم های آدمی، دچاربحران وخطا بوده اند. برای نمونه
موضوع یاد شده ی بالا ودر خصوص«روشنایی »و«تاریکی» ودریافت دوگانه ای که درپاراگراف
بالا وبه اختصار شرح داده شد.
درصفحه ی19 چنین آمده است:
« روش، روش شک درباره ی
تصورات به ضاهر روشن، روش یکپارچه ای است که هیچ قسمتی ازآن را نمی توان حذف کرد.
ما با«روش»وبا«راه» سر وکار داریم، تنها راهی که می تواند ما را ازاشتباه مصون دارد
وبه شناخت حقیقت برساند. آری بی گمان، روش دکارت کاربرد عام ندارد. راهی را که او
دنبال کرده، برای همه مفید نیست ودکارت هم آنرا به منزله ی الگویی که همه باید
آنرا تقلید کنند، پیشنهاد نمی کند. به این دلیل که این راه پرزحمت، بسیار
درازوبسیار خطرناک است؛ وتنها برای کسانی مفید است که برای به پایان رساندن آن
نیروی لازم را داشته باشند.»
وچنانکه دیدیم در شرح کتاب رنه دکارت وکلیت فلسفه ی او، در پاراگراف بالا
با دو موضوع روبرو شده ایم. 1_ «روش» یا« راه» . 2_ مفید نبودن فلسفه ودریافت او از
مسائل فلسفی برای مردم عادی! وحتی طوری مسئله طرح شده است که دنبال گرفتن اندیشه ی
دکارت می تواند خطرناک باشد!
اول اینکه«راه» به موضوع پیشین بر میگردد وراههای موجود طرح شده وشناخته
شده ی بشری( از لحاظ اندیشیدن وتفکر وفلسفه» پیشتر معلوم مشخص وروشن شده اند. راه، به خودی خود، مسئله ساز بوده است.
پیروان اندیشه در یک «راه» ویا روش، همواره تبلیغ گرانی در جهت پیوستن سایرین به
همآن راهها داشته است. این مبلغین همواره، وتنها راه خود راهمگام با«حقیقت»پنداشته
ومعرفی کرده اند.
هنگامی که پدیده ی راه را مورد کاوش قرار می دهیم، موضوعات جانبی
ومکمل آنها، حضوری تحکیم آمیز، از خود نشان می دهند. راه، به خودی خود،
هیچ مفهومی نمیتواند اشته باشد، مگر اینکه، کسی یا کسانی در آن را،«راهرو» باشند.
یعنی آن راه را بپیمایند. چه راه پیشنهادی دکارت، چه راه پیشنهادی افلاطون ویا هر
متفکرویا دستگاه وسازمان خاصی. به این خاطر وچنانچه شاهد هستیم، مابین پدیده
های«راه» و«رهرو» ویا راه_ رو، وابستگی خاصی وجودیت یافته است واز سویی نیز، نظاره
گر پدیده ای دیگر به نام «رهبر» هستیم که راه معرفی شده را، سازماندهی می کند
ورهروان را در آن راه، هدایت می کند. راه، به طور مشخصی، روشن وچراغانی شده است. از
اینرو راه مورد بحث، به هیچ وجه، تاریک نیست.
دراین صورت با سه پدیده در همین بحث مواجه هستیم. اول_ راه.دوم_ راهرو
وسوم رهبر.
پیوستگی هر سه پدیده ی یادشده وارتباط آنها، با همدیگر، کاملا معلوم می
باشد. در مورد «راه» پرسش مهمی هست و آن اینکه، چه کسی می تواند تضمین کند که راه
نمایانده شده و معرفی شده، رهرو را به سقوط وبیچاره گی هدایت نکند؟ هر کدام از
راهها را که می نگریم، دیگر راهها رامردود دانسته اند وهیچکدام ازآنها، به غیر راه
خود، دیگری را نپذیرفته است. در هر حال هیچ تضمینی برای صحیح بودن راه مورد بحث،
وجود ندارد. از سویی گذار زمان وپدیده ی تاریخ، پرونده ی یکایک این« راه» ها را
نشان داده است. اما در مورد «رهرو» به نظر می آید که رهروان راههای موجود، بیشتر
تقلید کننده گانی هستند که هیچگاه، به کیفیت ساختار راه پیش روی خود، نیاندیشیده
اند وتنها از کانال تنبلی فکری ودگماتیک بودنی خاص، در این راهها جاری و راهی اند.
آخرین پدیده ی مرتبط با موضوع یاد شده همآنا« رهبری» است.ورهبر، به سادگی، پیکره ی
اجتماع انسانی در یک راه را، به سوی هدفی که خود آنرا می شناسد، هدایت می کند. اگر
دقت بشود، می بینیم که رهبر، تنها یک دستگاه فکری ویک سازمان راقبول دارد. رهبران
اجتماعات بشری، همواره نقش بسیار بدی درهمه ی زمینه ها داشته اند ودر میان ایشان،
به ندرت می توان یافت، رهبری را که برای آزادگی وآزادی، حرکت کرده باشد. این گونه
رهبران نیز غالبا، یا ترور شده اند ویا به اشکال گوناگون، وتوسط رهبران و رهروان
راههای دیگر، منزوی شده ویا از بین رفته اند؛ مثل مهاتما گاندی.
از اینرو آنچه را که الکساندر کویره، با عنوان راه و روش از دکارت شرح می
دهد، خالی از ایراد واشکال نیست.
لازم به یادآوری است که اندیشمندان ومتفکرینی که به واقع، فلسفی اندیشیده
اند، همواره این را در نظر داشته اند که تاثیر آنچه می نویسند ویا بیان می کنند، در
اجتماع چه می باشد؟ آیابا طرح ودریافت مسائلی که عنوان میکنند، جامعه دچار مشکل
ومعضل نمی شود؟ ویکی از این اشخاص، فیلسوف شایسته ی فرانسوی«ژاک دریدا»می باشد. او
در چندجا، آشکارا به این نکته اشاره کرده است ومشخصا می رساند که متفکرین ، به
واقع، در قبال آنچه مطرح می کنند( چه در حالت لوگوس محوری وچه گراف محوری) دارای
مسئولیت می باشند. این مسئولیت چیزی است که دقیقا هنگامی وجودیت یافته است که
ایشان، به فکر گشایش یا طرح مسائل بوده اند اما تازمانی که این افکار، نزد صاحب آن
ودرذخیره ی تفکرات اوست، حالت خصوصی وشخصی می نماید، ولی هنگامی که نوشته شد ویا
گفته شد؛ به میان اجتماع خواهد رفت. حالا پرسش این است که این فکر ویانظر واین کار،
چه تاثیری بر انسانها خواهد گذاشت؟
اگر از طریق سیستم فکری ژان پل سارتر، همین قضیه را دنبال کنیم، متوجه می
شویم که انسان، در این نقطه، آزاد نیست. و این نکته ای بود که موریس مرلوپونتی، به
شیوه های گوناگون، مطرح کرده است. از اینرو مسئولیت، محدود کننده ی آزادی است. وبه
قول سورن کیرگه گارد:« مسئولیت بزرگترین دشمن آزادی است». وحالا اصل پرسش مبنی بر
اینکه، آیا متفکر_ فیلسوف ویا هر آدم دیگری، متوجه این هست که واقعا، نوشتن ویا
گفتن او، در انسانهای دیگر واقعا، تاثیر گذار خواهد بود؟ واگر چنین است، این تاثیر،
دارای چه ابعاد وکیفیتی است؟ طرح افکار، چه از طریق گراف محوری ویا از طریق لوگوس
محوری، واقعا برای طرح کننده ی آن، مسئولیت می آفریند_واینمسئولیت
نوعی دلهره رادراوایجاد میکندواز همین نقطه است
که آزادی انسان، مفهوم خود را از دست می دهد.
ما امروزه متوجه تاثیر افکار ودستگاه فکری فلاسفه ای مثل، افلاطون وشاگرد
او ارسطوهستیم. پیش از ایشان نیز سقراط، تاثیر خود را گذاشته بود.این سیستم فکری،
توسط متفکرین بعدی مثل توماس آکویناس، آگوستینوس قدیس وآنسلم قدیس، به دکارت رسید.
واز طریق دکارت و به شیوه ای خاص تر، رونق یافت. به هر حال دستگاه فکری متافیزیکی،
با ظهور دکارت، چهره ای تازه به خود می گیرد. اما دکارت، بدون درک ودریافت از
فلاسفه ای که در بالا اشاره شد، نمی توانست به عبارت« من می اندیشم، پس هستم»
برسد. هر چند امروز ودر اندیشه ی پسا مدرن، عبارت مشهور دکارت یعنی
«Cogito Ergo Sum»( من می اندیشم، پس
هستم) به دلایلی که درهمین نوشتار
خواهد آمد، صحت ندارد. دوباره و دوباره ها، به کوگیتوی رنه دکارت، برخواهیم گشت.
اما در صفحه ی 22 کتاب گفتاری در باره ی دکارت، پس از توضیحی پیرامون علت ها وزمینه
های شکل گیری ذهنیت در مورد« شک» واشاره به سه نفر به نام های، اگریپا_سانچز
ومونتنی، وبا اشاره به سانچز با این
نکته وگفته از سوی او که:« ما هیچ نمی دانیم. هیچ چیز را نمی توانیم شناخت. نه
جهان ونه خویشتن را» ادامه می دهد که سر انجام« مونتنی، حکم را تمام کرد وترازنامه
را بسته واعلام نمود که،« انسان هیچ نمی داند زیرا انسان، خود جز هیچ
نیست».
جدای اینکه واژه ی «هیچ» از لحاظ فلسفی، قابل بحث است اما رویکرد
الکساندرکویره به سانچز، در مورد تعیین جایگاه انسان با «هیچ» وحکم اینکه«انسان هیچ
نیست!» به واقع جایگاه رشنالیسم را که ازاستاداول ایشان یعنی سقراط، آغاز شده است
را نشان می دهد وبه همین خاطر بود که
فردریش نیچه، شدیدا به افلاطون تاخت وبه خاطرقهرمان سازی او از سقراط،
میگوید که هرگز افلاطون را نخواهد بخشید. موضوع در این است که اردوگاه رشنالیسم،
هرپدیده ای راجدای استدلال نمی پذیرد وجایگاه استدلال عقلی یا رشنالی، در بالاترین
نقطه قرار گرفته است. در صورتی که قبل از سقراط، پدیده ها به همآن شکل که بودند،
تعریف می شدندومسائل فلسفی وپدیده های پیرامون انسانها، بدون استدلال هم، دارای
جایگاه والایی بودند. مثل زیبایی_شجاعت_دوستی وغیره. اما با ورود مباحث وفلسفه ی
سقراط، ووابسته شدن پدیده ها به«استدلال»، موضوعات، به تدریج از جایگاه والایشان،
به زیر کشیده شدند وهرچیزی، که پدید آمده بود، مضمحل وخراب شد. تعاریف از مفاهیم
فلسفی وانسانی، به راهی افتاد که بدون استدلال، دیگر ارزشی نداشتند. اساطیر وخدایان
یونانی قابل دسترس از بین رفتند ودر نهایت خدایی ساخته شد که کاملا متافیزیکی بود
واین خدا، به آنسوی آسمانها پرتاب شد. از همه ی اینها که بگذریم، هنوز معلوم نشده
است که الکساندرکویره، با رویکردی که به مونتنی وبرمبنای هیچ بودن انسان، داشته
است، پس چرادر این کتاب، در تلاش اثبات مسئله ی کوگیتوی، رنه دکارت می باشد؟ زیرا
که رنه دکارت از شک کردن به سراسر پدیده ها، نهایتا به قطعیت«آگاهی» رسید و از آن
طریق به اثبات«وجود»نائل آمد. اگر انسان هیچ بوده است ویا هیچ است، پس اثبات وجود
انسان به چه دردی می خورد؟ واساسا هدف الکساندرکویره چه می تواند
باشد؟
کویره در ادامه ی همین بحث ودر رابطه با مونتنی، پس از تعریف وتمجید وی،
می گوید: رفتار مونتنی دراین زمینه بسیار شرافتمندانه، بسیار مردانه، وبسیار
روشن بینانه است. دررسالات وی، سخنی از نومیدی نمی توان یافت، بلکه در آنها همواره
در باره ی ترک ورضا وتسلیم، سخن گفته می شود.
خوب. پس دریافتیم که طرح دوباره ی موضوع رضا _ ترک وتسلیم، هدف غایی این
دو اندیشمند بوده است. البته دکارت هم به همین نتیجه می رسد. شاید از همین روست که
الکساندر کویره، از زبان دیگران، یادآور دریافت های رنه دکارت می
باشد.
در ادامه ی بحث وبارویکردی دیگر به «بیکن» می
افزاید:
« بیکن مردی است اهل دولت. آنچه ذهن اورا مشغول می کند،نه یقین مذهبی
است ونه سرنوشت ابدی بشر در جهان علوی.( جهان بالا). اوبه پیشرفت علوم واختراعات
مفید، به سرنوشت بشر در این جهان سفلی می اندیشد. او در آرزوی دست یافتن بهجت روح
نیست بلکه در پی دست یافتن به رفاه است. از این روی می کوشد تا چاره ی دردهای کنونی
انسان را در «آینده» بیابد نه در «گذشته». بیکن انتقاد مبنی بر شک را می پذیرد؛
هیچکس بهتر از او اشتباهات انسانی را تقسیم بندی نکرده است؛ هیچکس بهتر از اواز علت
وریشه ی طبیعی واجتماعی این اشتباهات پرده بر نداشته است؛ هیچ کس کمتر از او به
نیروهای خود جوش وویژه ی عقل مطمئن نیست. عقل، عقل نظری، بی تردید بیمار وناتوان
وانباشته از توهمات واشتباهات است. بیکن نیز با این نظر موافق است. به نظر اوآنچه
اهمیت دارد، آنچه برای انسان اهمیت دارد، نظریه پردازی وپنداربافی نیست بلکه عمل
است. زیرا انسان پیش از آنکه متفکر باشد،«عامل»است. بنابراین در عمل، در فعالیت
وتجربه است که انسان باید مبانی مطمئن ویقینی دانش را بیابد. عقل نظری همانند زن
دیوانه ای است که پای از خانه بیرون نمی گذارد، اما همینکه بخواهد به راهنمایی
تجربه های گذشته خویش از خانه بیرون رود، به گمراهی می افتد. آنچه وی لازم دارد این
است که نگذاریم او به میل خویش، به هر سو برود وسرگردان شود. باید اورا با قواعد
گوناگون وروشن در بند کرد. باید وی را به زور از عالم خیالبافی به زمین سخت تجربه
بازآورد».
وچنانچه شاهد هستیم، باور بیکن بر این است که«عقل»در نزد او دارای
نیروهای ویژه وخود جوش است. از اینرو جایگاه عقل برای او وهمچنین برای دکارت، بسیار
والا وارزشمند است. هنگامی که به گذشته وتاریخ نزدیک ودور انسانها واجتماعات، نگاه
می کنیم، تاثیر غلط عقل رابه روشنی روز در می یابیم. عقل اجتماعات بشری در دوره ی
کلاسیک، با دیوانه ها وجزامی ها، به شیوه ای بسیار ناشایسته، عمل کرده است. در دوره
های میانی وهمچنین دوره ی کلاسیک، بدون دریافت درست از پدیده ی جزام( به خاطر ضعف
علم پزشکی) جزامیان رادرزندانها، نگه می داشتند_ حتی هنوز هم جزامیان را در نوعی
تبعید گاهها نگاه می دارند. برخورد اجتماعات بشری با جزامیان، بسیارنا_درخورمفاهیم
انسانی بوده است. بعدهاجایگاه جزامیان، به دیوانگان، داده شد واز طریق همآن عقلی که
اینهمه مورد پشتیبانی متفکرین بعد از سقراط بوده است، بدترین شکنجه ها را در مورد
ایشان، به کار بسته اند. تحقیقات میشل فوکو، فیلسوف ومتفکر فرانسوی، در تمامی این
زمینه ها وچگونگی تولد زندان و زایش درمانگاه وبه خصوص تاریخ دیوانگی، نشانگر موضوع
یاد شده ی بالاست. اما این نکته که انسان، پیش از تفکر«عامل» است. باز جای بحث
دارد. موضوع عامل بودن انسان، را در گذار تاریخ او می بایستی مورد بررسی قرار داد.
ریشه ی «عمل»تنها به «تفکر»مربوط نیست بلکه انسان اصولا واساسا بر طبق روند طبیعی
خود، وبه محض تولد، دارای رفلکس هایی است که توسط هیچ عقلی در او نهاده نشده است
یعنی در او کار گزارده نشده است. رفلکس گریه ی کودک، به هنگام گرسنگی وجستجوی پستان
مادر، چیزی نیست که ازنگاه عقلی وبا راهکارعقلی، در او پدید آمده باشد. اشک ریختن
انسانها، به واسطه ی غلیان احساسات ویا آسیب خوردگی اشان از موضوعات و اتفاقات
پیرامونشان، رفلکسی عقلی نیست، بلکه عکسالعملی طبیعی است( هر چند نه همیشه_ زیرا در
بیماری افسردگی، موضوع تغییر می کند) اینکه انسانهای پس از دوره ی یخبندان دوم ویا
دوره ی غار نشینی، علت های آتشفشانها و زلزله های زمینی وپدیده های
مخرب طبیعی را درک نکرده اند، به خاطرعدم درکشان، از این پدیده ها ووحشت
بسیار زیادشان، خداسازی کرده وعامل این پدیده ها را«خداوند» دانسته اند ودر بسیاری
از کتیبه های باستانی آمده است که تعبیر ایشان از این پدیده ها، خشم خدایان بوده
است. در هر حال انسانها، تنها عامل نبوده اند، وتفکردر ایشان به واسطه ی «تجربه»از
اتفاقات وحوادث( مثل کشف کشاورزی توسط زنان در دوره های بسیار پیشین)نقش داشته است
وهمچنین به طور طبیعی وغریضی، انسانها و دیگر موجودات، دارای غریضه هایی هستند که
این مجموعه ی غریضه ها، ارتباط خاصی با عقل نداشته وندارد. رفلکسهای مختلف در
نوزادانسانها( وبسیاری از حیوانات وشناگران دریایی)، خود شاید یکی از بهترین
مثالها باشد. در این میان«حوادث» و اتفاقات نیز، از دایره ی عقل خارج می باشد.حافظ
شیرازی در لابلای درگیری های درونی و فکری خویش ودر غزلی آورده است: عاقلان نقطه ی
پرگار وجودند ولی_ عشق داند که در این دایره سرگردانند. البته مصراع دوم ونتیجه ای
که حافظ از موضوع می گیرد، نشانه ی برتری پدیده ای به نام« عشق» است وخود عشق در
تقابل با«مهر» قرار داشته است. مفهوم عشق، از لحاظ ساختارواژگانی وریشه ی آن وفرهنگ
آن، همواره برای طرفداران عشق یعنی عشاق ومعشوقین، مشکل آفرین بوده است. به کوتاهی
اشاره شود که برخلاف حافظ، دریافت امروزی وشناخت از عشق در طول تاریخ، نشان داده
است، که درفرهنگ عشق، می توان آزادی را کشت_ می توان جان دیگر جانداران را گرفت ومی
توان هر کاری کردوجالب اینکه بسیار هم عاشقانه! با این معنا که می توان معشوق را
ویا عاشق را کشت واین کشتن خود، برخلاف فهم انسان پسامدرن است ودقیقا بر خلاف طبیعت
و آزادی است. در مهر اما اجازه ی آسیب وارد آوردن بر هیچ جانداری نیست از اینرو حتی
پدیده ی خود کشی، در این فرهنگ باستانی(مهرورزی)دارای جایگاهی نیست ونمی تواند وجود
داشته باشد. از این رو، اگر کوگیتوی دکارت، ایراد دارد_ فرهنگ عشق وعاشقانه ها نیز،
خالی از ایراد نیست. اما نمی باید فراموش کرد که خود سنتزهای فکری و فلسفی نیز،
دچار بحران و دگرگونی هستند وبه تعبیر هراکلیتوس، چون چرخش مداوم بین پدیده ها مثلا
«الف» به «ب» و«الف» به«ت»صورت گرفته وتبدیل هر کدام از این عناصر به دیگری ممکن
است واز سویی این جریان، ناایستا وجاری است، می توان هر کدام ازپدیده ها را ماده ی
اولیه دانست. اما مهم این است که خود سنتز نیز، نه کمال است ونه نهایت، بلکه
فرایندی است که خود، در خود، باعث پدیداری دیگر به نام« آنتی تز»را سبب می شود. از
اینرو ثابت ودائمی نیست.
اشکال بزرگی که در موضوع یاد شده ی بیکن، بر او وارد است این است که،
چرابایدعقل راآزاد نگذاشت؟ در بند کردن عقل( که در تز بیکن به زن دیوانه ای تشبیه
شده است)چرا وحشت اوراسبب می شود؟ نگرانی بیکن ازآزاد اندیشی، چیست؟ بیکن گفته است:
...آنچه وی لازم دارداین است که نگذاریم او به میل خویش به هرسو برود وسرگردان شود.
باید اورا با قواعد گوناگون وروشن در بند کرد. باید وی را به زور از عالم خیالبافی
به زمین سخت تجربه بازآورد.
اینجا چند موضوع، به صورت موازی، با هم می روند. بیکن بر این باوراست که
می بایستی عقل را با زوروروشهای مختلف کنترل کردتا از سرگردانی او جلوگیری نمود.
اوازپیش، مسیری را که می بایستی عقل، آنرا بپیماید، تعیین میکند که این خوددر تضاد
باآزادی انسان وپدیده هاست. زیرا که با اینکار، فرد«فکر» را به مسیری می اندازد که
از پیش داوری شده است وچهارچوب آن معلوم گشته _ این تزریق دریافت اولیه وداوری صورت
گرفته، مبنی بر ک نترل فکر در یک مسیر خاص، آیا خود ضد آزادی
نیست؟
واز آنجا که آزادی در پدیده ها، به پدیده ی دیگری به نام«حرکت»وابستگی
دارد، به پیشنهاد بیکن، وغیر مستقیم، پدیده ی حرکت، ازارزش خود ساقط می شود.
درصورتی که حرکت پدیده ها، چیزی است که به ذات آنها مربوط است. این پدیده ها در
قالب افکار حتی، دارای حرکت هستند وسلب کردن حرکت از آنها، ناممکن است زیرا که
هستنده های جهان هستی، همواره در حال حرکت هستند. حتی افکار وخود عقل نیز در حال
حرکت بوده است. اما اینکه از پیش مسیری برای روند عقل، تعیین بشود، حاصلی جزدگماتیک
بودن افکارصاحب همآن فکر، نخواهد داشت. آیا برای همین نبود که پیشتر«راه» وراهرو
و«رهبر» را نقد کردیم؟ اگر قرار باشد که عقل را به راه خاصی هدایت کنیم، نتیجه چیزی
خواهد بود، که قبلا توسط ما، داوری شده است. در صورتی که پیش آمدن اتفاقات وافکار
جدید وموضوعات گوناگون دست نیافته، در جهان اتفاق و حادثه است. ودر چنین جهان تاریک
وپر از حادثه، هیچ راهی دارای اعتبار نیست. بلکه عقل و فکر، دارای آزادی کامل
هستند. از سوی دیگر اگر انسان با عقلی که در اختیار دارد، دارای این توان نباشد که
درتاریکی ها، وهمراه با حادثه ها، به پیش برود، دیگربا هیچ پدیده ی تازه ای، روبرو
نخواهیم بود. به این خاطر بار دیگر ارزش تاریکی وآزادی وهمچنین «حرکت»با استحکامی
بسیار زیاد، به عنوان هستنده هایی، موثر وتجربه پذیر، باز_یافته می شوند. این
باز_یافتگی، درواقعیت کلام؛ ارزشمند است.
نکته ی دیگرکه بیکن توصیه می کند« تجربه» است. او در کتاب ارغنون نو،
همین هدف را دنبال می کند اما موفق نمی شود. در هر حال پیشنهاد اوپسندیده است اگر
بتوان هر پدیده ای را به شکلی از اشکال، به تجربه در آورد تا حقانیت آنها ثابت
بشود. اما چنانکه شاهد هستیم بسیاری از پدیده ها، ذهنی وانتزاعی هستند، تجربه کردن
بعضی از این افکار، آسان نیست وبه همین خاطر بیکن در پیشنهاد خود واجرای آن، با
شکست مواجه شد. اما این شکست، نمی توانست اردوگاه تجربه گرایان راتخریب نمایدزیرا
که امروزه باور بر این است که خود«فکر» هم مادی است. هنگامی که بر روی موضوعی بسیار
تفکر می شود، آن موضوع، چنان در هم تنیده وفشرده وسخت می شود که به صورت یک پدیده ی
مادی، حضور می یابد. دیگر اینکه«مغز» متفکر، خود پدیده ای مادی است، ومی دانیم که
ازپدیده های مادی است که مواد دیگرایجاد می شوند.رویدادهای موجود در جهان هستی، خود
تاثیر مواد بر همدیگر هستند. چراخود پدیده ی«فکر» مادی است؟ چون از مرکزی مادی یعنی
مغز متفکر، ساطع می شود. با این مفهوم که هرکدام از افکار، خود پدیده های مادی ای
هستند که از مرکزی مادی، بیرون می آیند.درست مثل نیروگاه تولیدالکتریسیته.
الکتریسیته، اگر درمیان کابل، با چشم دیده نمی شود، اما از طریق هدایت آن به المنتی
مقاوم در برابر انرژی دریافتی، به صورت نور در لامپ ویا به صورت نیروی محرکه ی یک
ماشین، به نمایش در می آید. ازاینروآنچه که دیدنی ظاهری نبوده است، خود از مرکزی
مادی یعنی نیروگاه تولید الکتریسیته، بیرون آمده است. پس نتیجه می گیرم که فکرنیز،
خود هستنده ای مادی است زیرا که، اساس آن وروابط آن کاملا مادی است.
بر این اساس است که من بر این باور ویقین هستم که، کوگیتوی دکارتی، درست
برعکس، ازهستنده ای مادی، ریشه می گیرد واین هستنده یعنی ماده وجسم متفکر یا انسان،
پایه ی موضوع است_به این خاطر کوگیتوی دکارت، برای من مفهومی دیگرگون دارد، یعنی
دقیقا از طریق«هست»، وجود، ماده واگزیستانسیال است که به هستنده ی دیگری به نام
«فکر»می رسم.نکته ی دیگر اینکه اگر هستنده ی اولیه یعنی اگزیستانسیال، انسان، کنار
گذاشته شود، آن یکی هستنده به نام فکر، دیگر دارای جایگاهی از لحاظ زمانی ومکانی
نخواهد بود.اما موضوع در همین جا به آخر نمی رسد، بلکه اینها، می توانند داده هایی
باشند، برای بررسی بیشتر وتحقیق دقیقتری همراه با استدلال، وهدفمند در جهت اثباث
وقایع دیگر. اما چرا وچگونه؟ موضوع این است که پس ازاتفاق مرگ برای انسان، ازلحاظ
فردی، نسبت به پدیده ی «فکر». هنوز می توان آثار ونشانه های افکاررا دنبال کرد.
ویکی ازبهترین روش ها، ساختار واژگان است یعنی از طریق گراف محوری، می توان اثبات
نمود که صاحب فکر، مرده ای که به ظاهر دیگر نیست، واقعا وهنوز وجود دارد. این
هستنده ی غایب، همآن افکار ی که مادی بوده اند وهنوز هم مادی هستند را، از طریق
نوشتار وواژگان، به دیگران می رساند. اما تنها این نیست ومیتوان از مسیرهای دیگری
نیز، موضوع را پی گیری نمود ویکی از این روش ها، همآن لوگوس می باشد. گفتار وصدای
کسی که مرده است، اصولا ودر گام اول، حامل افکاری است که داشته است، اما پس از مرگ
او نیز، این صدا ها واین اصوات با مفهومی که حامل افکار صاحب آن بوده است، می تواند
به روشنی حضور یابد. واین حضور، در تقابل با غیاب متفکر یا همآن انسان است. دیگر
اینکه حتی از طریق «خاطره» میتوان حضور اورا ثابت نمود. خاطره به مثابه ی یک فکر
ویک یادآوری است وامادر میان خود خاطره، چه رویدادهایی نقش داشته اند، همگی مادی
هستند. ما از هر سوی این قضیه، به هر جهتی که برویم، خواسته وناخواسته، با مواد
سروکار داریم. درخاطره، رویدادها، همواره نقش داشته اند ودارند. خود خاطره، نیز
دارای ساختاری مادی است زیرا که اولا از مغز مادی ساطع می شود ودر ضمن، آنچه را که
فکر در گذار خاطره باآن روبرو بوده است، همگی مادی هستند، از اشیاء گرفته تا باز
هم خود افکارمربوطه...
الکساندر کویره بر این
باوراست که تجربه گرایی صرف، مارابه هیچ جا نمی رساندحتی به خود تجربه!زیراپیش از
دست زدن به هر تجربه، باید نظریه ای در باره ی آن وجوداشته
باشد.
به نظر میآید که اینگونه نگاه، همچنانکه فکر را به مانند یک زن دیوانه
تصویر میکند واسارت اوراتوصیه می کند،اینجا هم از پیش داوری کرده وعنوان می کند که
پیش از دریافت پدیده ها، می بایستی نظریه ای در باره ی آنها وجود داشته باشد. پرسش ما در مقابل این طرح ونظر، این است:
آیاپدیده ها واقعا جدای افکارونظریات انسانها، وجود دارندیانه؟ برای مثال خود پدیده
ی طبیعت. انسان چه در مورد آن دارای نظری باشد ویا نباشد، طبیعت به عنوان هستنده ای
کامل، اگزیستانسیال خود راهمواره نشان داده ومی دهد. کویره اگربخواهد پدیده ای مثل
طبیعت رابه تجربه درآورد، پیش از آنکه در باره ی این هستنده، دارای نظری باشد،
هستنده_گی آن، مهیا وجاری است. حالا تعریف این نگاه بر روی هستنده ها، هرچه که
باشد، نمی تواند اگزیستانسیال هستنده ها رابه هم بریزد. از سویی نیز برخورد، کنش
وواکنش پدیده ها بر روی همدیگر تاثیر سنتزی دارندواز طریق همین سنتزهای تکامل
یافته، پدیده های ثانوی دیگری وجودیت می یابند. چنانکه خود سنتزها نیز، مطلق نبوده
ونیستندوهمواره جریان این برخوردها ادامه دارد. ازدیگر سوی نمی توان دریافت و درک
پدیده ها را تنها به انسان، مربوط دانست زیرا که دیگر جانداران هم، نسبت به پدیده
های هستی، عکسلعمل خاص خود را دارند. برای مثال فرکانس شنیداری اسبها، برای درک
ودریافت زمین لرزه ها، بسیار قوی تر از دیگر موجودات است. این فرکانس ها و امواج
مادی هستند واز لحاظ علمی وریاضی، قابل اندازه گیری هستند و ماهیت مادی دارند، نه
صرفا ذهنی وبه تعبیر هگل ودکارت ودیگر متفکرین اردوگاه رشنالیسم«ذهن مطلق»
یاهمآن«Geist» هگلی. البته فراموش
نکنیم که واژه ی«Geist» آلمانی)
زبانی که هگل برای نوشتن
فلسفه به کار برده است)، خوانایی وخویشاوندی روشنی با واژه
ی«Ghost» انگلیسی به معنی «روح»
یا«جن»و«جان»دارد. این واژه در برگردان فارسی چنین است: روح_ شبح_ خیال_ ظاهر
فریبنده_ تجسم روح_جان.
از سویی واژه های ترکیبی«Holly Spirit» و همچنین«Holly
Ghost»{روح مقدس یا روح القدس
}به همین مفهوم و معنا، به کار رفته اندو تعمد هگل در به کار گیری این واژه، به
خاطررساندن بیان، روح وذهن مطلق
، دراین نقطه، کاملاآشکار
است وناگفته پیداست که هر دو اندیشمند یاد شده یعنی هگل ودکارت، در طرح موضوع، همپا
وهمسو هستند به گونه ای که دکارت، از شک به اگزیستانسیال «اندیشه» یا همآن « ذهن» ودر تعبیر هگلی« ذهن مطلق» یا همآن
«Geist آلمانی» یا«Ghost انگلیسی» رسیده است.
کویره بخش اول کتاب رادردفاع ودریافتش از دکارت اینگونه پایان می دهد:«
بزرگی دکارت در همین جا نهفته است. به این سبب که اوهرراهی را در پیش گرفت، به
آخر رساند. از هزار خم ودالان اشتباه وشک رهایی یافت وآنجا که مونتنی نتوانسته بود
چیزی جزخلاء ومحدودیت بیابد، اوروشنی وآزادی ذهن دوباره پیدا کرد ویقینی بودن وجود
وخدارابازیافت. کارحقیقی گفتار درباره ی روش همین است، دوباره خودرا یافتن ودر ورای
شک، که ویرانگر عقیده ی عقلایی است، نشان دادن راه درست یافتن به روشنایی ویقین
شناخت فکری. ..»
این بخش از گفتاردر پایان کتاب، که دست آورددکارت می باشد، به توضیح کامل
درآمده است. یقینی بودن وجود خدا،
هدف غایی اردوگاه رشنالیسم یا همآن عقل گرایان است که جدای دکارت، بسیارانی چون،
آگوستینوس_توماس آکویناس_ آنسلم قدیس _سورن کیرگه گارد_ ایمانوئل کانت ودو فیلسوف
دیگر نیز در همآن راستا، دستگاه فلسفی اشان را بنیان نهادند؛ یعنی اسپینوزا وهمچنین
لایپ نیتس با طرح «مونادها». بندیکت اسپینوزا، در تلاش آشتی دادن فلسفه ودین، به
این نتیجه رسید که خداوند از طبیعت جدا نیست. او پیشتر به این اقناع رسیده بود
که«طبیعت» خود پدیده ای کامل است. وچون اینگونه است، نمی توان خداوند را از طبیعت
جدا ساخت، زیرادراین صورت، خداوند ناقص وناکامل خواهد بود وپدیده ی کامل یعنی
طبیعت، خود نقض کننده ی خدا خواهد بود واز سویی هر دو در تناقض با همدیگر قرار
خواهندداشت. بنابراین خداوند در طبیعت جاری است وجدادانستن او از طبیعت، نقصان خدای
را به دنبال خواهد داشت. این استدلال اسپینوزا، خشم روحانیون یهودی ودستگاه
انگیزسیون را بر انگیخت ونهایتا، ایشان اعلامیه ای مبنی بر تکفیر اسپینوزا، وترد
او از اجتماع را، صادر کردند. این اعلامیه وانتشار آن، چهره ی راستین اردوگاه
متافیزیک رانشان داد.
اسپینوزا، کارونظری را که دکارت مطرح کرده بود مبنی بر کنش وواکنش بین
روح وماده، پاسخ داد. زیرا که خود دکارت نتوانست این طرح ونظر را به اثبات رساند.
اسپینوزا در دنباله ی این نظر یعنی کنش وواکنش مابین روح وماده ودر دفاع از آن، حتی
جایگاه آنرا تعیین کرد وگفت: غده ی صنوبری مغز، جایگاه کنش وواکنش مابین روح وماده
است».
لایپ نیتس اولین فیلسوف آلمانی، در همین گروه قرار دارد ودر کتاب
کوچک«مونادولوژی» ونامه ها یش، توضیح می دهد که: «هرچیز مرکب، از آنچه بسیط است
ساخته شده وبالاترین اجزای بسیط، اجزای حقیقی سازنده ی جهان هستند. از طرف دیگر
هرچه مکان گیر باشد، دارای بعدیا امتداد است وبنابراین بخش پذیر است، از اینرو مرکب
است. پس اجزای نهایی جهان به ناچار ناممتد هستند وبعد ندارند ودر این صورت مادی
نیستند. در نتیجه جهان حقیقی از بینهایت نقطه های مونادی ساخته شده وچون این نقطه
ها بدون بعد وبخش ناپذیر مادی نیستند، پس لاجرم بایستی روحی باشند. پس جهان هستی،
بینهایت نقطه های روحی است».
لایپ نیتس میگفت: هرچیز مرکب در عالم باید به عناصر ساده
تر(کوچکتر)تجزیه پذیر باشند سرانجام به عناصر به طور کلی بسیطی(مستقلی) می رسیم که
از آن بیشتر قابل تقسیم نیستند. آنها اجزای سازنده ی جهانند. این عناصر ممکن نیست
مادی باشند چون ماده بنا به تعریف دارای ابعاد است وبعد بنا بر تعریف، بخش پذیر
است. این اجزاء مکان را اشغال نمی کنند وسازنده ی اصلی جهانند. او همچنین تصور
میکرد که مونادها، دارای آگاهی هستند(موناد ادراک دارد) وازچیزهای غیر از خودش هم
آگاه است. اما توان آگاهی به اینکه چه در درونش می گریزدندارد خصوصا آگاهی از توجه خودش به چیزهای خارج. ( این قسمت
از بحث تا حدودی با طرح مارتین هایدگر، در خصوص «دازاین»دارای شباهت هایی است). در
هر حال از نظر لایپ نیتس، فقط خدا ضرورتا وجود دارد یعنی واجب الوجود است. وجود هر
چیز دیگری، بستگی دارد به اینکه خداوند بخواهد به آن شیء هستی بدهد یا نه. او می
گوید: خداوند نظر می کند در ذخیره ی بیکران دنیاهای ممکن ومنظومه های ممکن،
چیزهایی که با همدیگر منافات ندارند وآن هنگام، از آنجا که خودش کامل است، بهترین
عالم را بر می گزیند.
ولتر درکتاب «کاندید» اورا به صورت فیلسوفی به نام«پانگلوس» به صلابه می
کشد. کسی که همواره ورد زبانش این است« در این بهترین عالم ممکن، هرچیزی به بهترین
وجه ممکن است».
قبلا لایپ نیتس، در نظر گرفته بود که هرچیزی غیر از خدا، ممکن الوجود
است. اما با استدلالی که دیدیم، حتی آخرین عنصر وجود امکانی را هم حذف کرده است
زیرا اینگونه لازم می آید که هرچه وجود خارجی دارد، واجب است که موجود باشد. اما در
طرح مسئله ی «واجب الوجود» بودن خداوند، دیگر وجود ها، از صحنه پرت شده اند.
جدای همه ی اینها دردستگاه فکری لایپ نیتس، پدیده ی«ماده»کاملا مردود
دانسته شده وسراسر جهان هستی، به جهان روحی، تعبیر شده است او می گوید:« آنچه به
عنوان ماده دیده می شود، همگی مغشوش وگنگ است! اینها ماده نیستند بلکه، همگی روحی
هستند!» او هم مانند اسپینوزا راه حلی برای مسئله ی حل نشده ی دکارت در خصوص کنش
وواکنش میان روح وماده، ارایه می دهد اما آنچه ارایه داده است بیشتر مثل به هم
ریختن موضوعات در همدیگر است زیرا که او به طور کلی، وجود ماده را انکار کرده است
از اینرو از نگاه او، جهان هستی، از انسان گرفته تا حیوان و نباتات وخداوند، همگی
موناد هستند. وخداوند پدیدآورنده ی دیگر مونادهاست. یعنی
واجب الوجود است. اگر دقت شود، متوجه می شویم در صورتی که، خداوند همه چیز را
آفریده باشد وسیر تحولی آینده ی هر چیزی راازازل مقدرکرده باشدجایی برای این باقی
نمی ماند که اشیاء یارویدادها، درهمدیگرتاثیربگذارند. وحالا که اینطور است«اختیار
انسان»چه می شود؟ چون قبلااوگفته بود که مسلما انسانها از توان اختیار واراده
برخوردارند. دیگر اینکه،
تاثیررویدادهاو پدیده های مادی رابرهمدیگرانکار کرده
است.
در مجموع، فلسفه دراین دوره عملا به دوگروه تقسیم شده است، در داخل
اروپا، اردوگاه رشنالیسم، شامل رنه دکارت از فرانسه _بندیکت اسپینوزا از هلند ولایپ
نیتس از آلمان. درمقابل ایشان سه فیلسوف دیگرکه هر سه انگلیسی هستند واردوگاه تجربه
گرایان را تشکیل داده اند یعنی، لاک_ بارکلی وهیوم.
درصفحه ی68 ازکتاب گفتاری در باره ی دکارت، آمده است: «آیاعلم، ولااقل
علم جدید، در تضاد با متافیزیک قدیم نیست؟ آیا به راستی به استقلال خودوحتی به
فرمانروایی استبدادی خود نسبت به سایر دانشها، بیهوده نمی نازد؟ مگر از آغاز پدید
آمدن، این استبداد رانشان نداده است؟ وآیا دکارت یکی ازپایه گذاران این علم نبوده
است؟ نه! دکارت، نه تنهادرباره استقلال مطلق علم سخنی نگفته بلکه درست عکس این
عقیده رابه ما می آموزد. او به ما می گوید که علم، به متافیزیک نیازمند است.حتی
مهمتر از این، اواعتقاددارد که تدوین علم جدید را باید از متافیزیک آغاز
کرد.»
به این صورت، ودراین گذار، به حقانیت گفته ی ژاک دریدا می رسیم که آشکارا
وبا دلایل بسیاری که ارایه داد، فلسفه ی غرب از زمان افلاطون تاکنون، دچار متافیزیک
بوده است. در تحلیل دریدا، دوفیلسوف در حاشیه ی عصر متافیزیک قرار دارند، اول نیچه
ودوم هایدگر.
فهم دکارت را از زبان وقلم الکساندر کویره، به صورت بالا، نظاره گریم_
اینکه دکارت یکی از پایه گذاران متافیزیک نبوده است، که صد البته چنین است( زیرا که
پیش از او سه اندیشمندقرون وسطایی یعنی، آگوستینوس_ توماس آکویناس وآنسلم قدیس؛
موادشان را از ارسطوگرفته واز بنیان گذاران متافیزیک اند وپیشتر از ارسطو نیز، خود
افلاطون و استاد بزرگ او یعنی سقراط، اولین پایه گذاران متافیزیک بوده اند. از
اینرو رنه دکارت شاگرد ودنباله روی راهی است که ایشان بنیاد نهاده بودند اما در
دوره ی فلسفه ی کلاسیک یعنی درست پس ازفروپاشی انگیزسیون وسیستم متافیزیکی بسیار
خشن قرون وسطایی وشروع رنسانس در اروپا، دکارت به عنوان ادامه دهنده ی راه پیشینیان
متافیزیکی وایده آلیستی، دراوج دستگاه فکری فلسفی متافیزیکی قرار داردوآنرا رونق می
دهد) واینکه از استقلال مطلق علم، صحبتی نکرده است، این هم درست است. اما اینکه از
نظر او تدوین علم جدید را باید از متافیزیک آغاز کرد؛ موضوعی نیست که بتوان به
آسانی از کنارآن گذشت. در یافت دکارت یا هر اندیشمندی، جای خود، اما در این گفتار،
هیچ استدلال قانع کننده ای مبنی بر این پیشنهاد و درخواست، ارایه داده نشده
است.
آنچه را که کویره به نام استقلال وفرمانروایی استبدادی علم، خوانده است،
هرگزصحت نداشته است. نه تنها خود علم که فلسفه نیز همواره بر پرسش هایی تاکید داشته
اند که هنوز بعضی از این پرسشها، پاسخ درخور را دریافت نکرده اند. نه علم ونه
فلسفه، نمی تواندبر محور «مطلق گرایی»برود. هرآن پدیده ای که مطلق شد، سقوط آن در
همآن لحظه ی زمانی، به تصویر در آمده است. فلسفه و علم در گذار اینهمه سال، تلاش
کرده اند تابه جنگ مطلق ها بروندوآنچه را که ارایه داده اند، به واقع، فروریختن
دیوار سخت و سنگین متافیزیک بوده است وهمواره آنچه دست آورد دانش وآگاهی بوده است،
مجموعا در تضاد با مطلق گرایی است. حالا اگر دکارت باور دارد که تدوین دانش، می
بایستی از متافیزیک آغاز بشود، پیشنهادی است که درگام اول وبا نشانه هایی که از
روند دانش دیده می شود، اولا ناشدنی است، زیرا که علم ومتافیزیک، در تضاد با هم
قرار داشته اند. از سویی این پیشنهاد تنها درخور، اندیشه در قرون وسطی است. وچنانکه
نظاره گر هستیم، دکارت همآن راه سه فیلسوف شاخص ویگانه در دوره ی قرون وسطی یعنی
آگوستینوس قدیس_ توماس آکویناس قدیس وآنسلم قدیس، را رفته است اما به شیوه ی خاص
خود. ایشان تنها فلاسفه ای هستند که پس از ارسطو، ظهور یافتند وفلسفه را در خدمت
دین به کار بردند_ در اینجا دین به منظور شاخه ای اصلی از متافیزیک، منظور است. در
گذار بیشتر از یکهزار وصد سال، وپس ازافلاطون و ارسطو که خود راس هرم سیستم
متافیزیکی هستند، تنها این سه نفر ظهور یافتندودر آن زمان تحصیل ودانش، در اختیار
تنها کسانی خاص قرار داشت وعامه ی مردم، نمی توانستند و اجازه نداشتند که به مسایل
فلسفی وعلم، بپردازند. ایجاد جنگ های صلیبی وکشته شدن میلیونها انسان درآن کشتارهای
خونین، وهمچنین پدید آمدن دستگاه «انگیزسیون» از سوی روحانیون مسیحی ویهودی، دست
آورد اندیشه ی متافیزیکی است که با دیکتاتوری خاص خود، میخ ضدیت با دانش رادرجهان،
برزمین کوبیدند اماهیچگاه نمی توانست این روند به گونه ای همیشگی، ادامه یابد.
آنچه ازاندیشه ی متافیزیکی بیشتر از یک هزار سال( دوره ی قرون وسطی)برای
انسانها و جوامع، به ارث رسید، توسط سه فیلسوف در این دوره، عنوان وطرح شد که خلاصه
شده ی دستگاه فلسفی ایشان، روی همرفته، سه موضوع است.
1_ پیدا کردن ونشان دادن، جایگاه خداوند درمیان
هستی.
2_ برهان های پنج گانه ی توماس آکویناس قدیس. که هر کدام از آنها توسط
متفکرین ونویسنده گان زیادی در دوره های دور ونزدیک، پاسخ گرفته
اند.
3_ برهان وجودی. که توسط آنسلم قدیس، وبا پرداختی پریشان، مطرح
گردید.
لازم به یاد آوری است که در قرون وسطی، به خاطرفشار وقدرت پرسش های علمی،
وناچار بودن متفکرین به پاسخ گویی به آنها، دانشگاههادراروپا ایجاد شدند. اما در
همین راستا بایستی اشاره کرد که اولین باردر آتن و توسط خود افلاطون، اولین دانشگاه
جهان به نام «آکادمیا» احداث وبرنامه ریزی شد_ در رقابت با آکادمیای آتن، دانشگاه
گندی شاپور در امپراطوری ایران، نیز ایجاد شده بود. هر چند در حمله ی اعراب مسلمان
به ایران، وبه دستورخلیفه عمر، این دانشگاه با همه ی کتابها و آثارآن، به آتش کشیده
شد. آیا در همین دوره ی متافیزیکی وقرون وسطایی نیست که سردارمسلمان کرد، صلاح
الدین ایوبی امپراطوری عثمانی را شکست داد، تا میانه ی اروپا نفوذ پیدا کرد وسپس
اورشلیم رااشغال نمود؟
ما چه چیزشایسته ای ازمتافیزیک، آموخته ایم؟ که به پیشنهاد رنه دکارت، می
بایستی علوم را ابتدا از متافیزیک آغاز نمود؟
*** پایان بخش اول***
وبه وسیله ی امیر حسین جهانبگلو، ترجمه ودر تهران، به تاریخ 1370 به چاپ رسیده است.
از آنجا که پدیده ی اندیشه وتفکر وهمچنین تحقیقات فلسفی در ایران، همواره در نقطه ی
ضعف قرار داشته است، ایرانیان علاقمند به این مقوله، بیشتر سراغ ترجمه ی آثار
نویسنده گان غربی، رفته اند. نوشتاری که در پی می آید تحلیلی است در مورد یکی از
این آثار، به نام«گفتاری در باره ی دکارت» که از نظر من دارای اشکالات فلسفی زیادی
است. مطالعه ی این اثر، ویاد داشت های فراوانی که در حاشیه های، آن نوشتم، جذابیت
بحث ودریافتهای گوناگونی را باعث شد، که ناچارا ودر مجموع دست به این نوشتار ببرم
وآنرامورد بررسی قرار بدهم.
باور من همواره بر این بوده است که، در جامعه ای که همه مثل هم فکر می
کنند، در واقع، هیچکسی فکر نکرده است. واز سویی در نهایت تاسف، آنچه را که از طریق
مترجمین به جامعه معرفی شده است، دارای کمبودها وعدم نقد و بررسی وتحقیق، پیرامون
آنها بوده است و این خود به خود باعث، برون رفت، نگاهها و دریافت های غلط شده
است.
شرح کتاب یاد شده، به قرار زیر است:
گفتاری در باره ی دکارت
نوشته ی الکساندر کویره
ترجمه: امیر حسین جهانبگلو
چاپ: شرکت چاپ وانتشارات علمی
چاپ اول: 1370
نشر قطره_ تهران.تیراژ 3300 نسخه
لینک مربوط به کتاب از طریق گوگل
http://www.nosabooks.com/WebUI/book.aspx?Simorgh=1&marckey=1410731&marckind=3&idx=2&hk=1&adv=0&qk=creator&q=%DA%A9%E2%80%8D%D9%88%DB%8C%E2%80%8D%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%8C%20%D8%A2%D9%84%E2%80%8D%DA%A9%E2%80%8D%D8%B3%E2%80%8D%D8%A7%D9%86%E2%80%8D%D8%AF%D8%B1%D8%8C%20%DB%B1%DB%B9%DB%B6%DB%B4%20-%20%DB%B1%DB%B8%DB%B9%DB%B2&qts=3&rp=1
کتاب در سه بخش، عالم غیر یقینی_کیهان گمشده _ عالم بازیافته؛ تقسیم
بندی شده ودرتلاش است تا رنه دکارت، فیلسوف مشهور فرانسوی را به خواننده بشناساند.
به نظر می آید که الکساندر کویره، تا حد زیادی در این کار موفق بوده است اما از
سویی نیز می توان گفت که، اگر خود دکارت زنده می بود، این تحلیل را نمی پذیرفت.
خاصه اینکه دکارت به هیچوجه، نظریات مخالف را بر نمی تابید وبا مواجه شدن با هر نظر
مخالفی، بر می آشفت!
نوشتاری که در پی می آید، کتاب«گفتاری در باره ی دکارت»رامورد نقد قرار
می دهد ومخاطب رابه ژرفنای دستگاه فلسفی دکارت می بردواز سویی همسان، الکساندر
کویره ومشهورترین پیروان دکارت، یعنی
مونتنی _وبیکن نیز، مورد نقد و بررسی قرار می گیرد. دراین نوشتار، صورت های
ارسطویی ومفاهیم متافیزیکی وافلاطون باوری که خود اساس ایده آلیسم هستند، به چالش
گرفته می شود.
پیش ازهر چیز دوست دارم نکته ای را در مورد کتاب مورد بحث ودرخصوص نشر
آن، یاد آور شوم. مطلب این است که انتشار3300 نسخه ازاین کتاب در چاپ اول، می رساند
که انتشار این دست از آثار، در ایران، از روی عمد صورت وبا یاری حکومتی صورتی گرفته
است که هیچگاه با نشر وقلم وبه خصوص با فلسفه، میانه ی خوبی نداشته است. طوری که
آشکارا، پارسال وتوسط رهبری حکومت اسلامی ایران، رشته ی فلسفه از دانشگاههای ایران،
به طور کلی، حذف شد. ایشان حتی فلسفه ای را که در خدمت به ایده آلیسم ومکاتب
متافیزیکی است را، نمی توانند برتابند. بیهوده نیست که «احمد فردید» در دفاع
ازسیستم متافیزیکی ایران، ودر پس رفت اندیشه ی ایرانی، عنوان کرد که« دازاین
مارتین هایدگر، همآن امام زمان است!».
این مقوله را فعلا، به حال خود گذاشته ونقد وبررسی کتاب« گفتاری در باره ی
دکارت» را پی می گیرم.
درصفحه ی9 کتاب وپس از مقدمه ای بر انقلاب فکری دکارت،(به تعبیر نویسنده)
چنین آمده است:
«نتیجه ی روشن انقلاب فکر دکارت، چیره شدن ذهن آدمی است بر خود؛ پیروزی
قاطع آدمی است در پیمودن راه سخت وناهمواری که وی را به سوی آزادی معنوی، به سوی
آزادی عقل وبه سوی دریافت حقیقت می برد».
از نظر من، آنچه در این چند جمله ی بالا آمده است، کاملا دور از واقعیت
وبه غلط می باشد. اول اینکه«حقیقت» واژه ای است که توسط بسیارانی و در طول تاریخ به
کار برده شده وهمواره، کسانی عنوان کرده اند که اندیشه یا نظر ویاعملکرد ایشان،
حقیقی بوده است یعنی حقیقت داشته است. اما با گذار زمان، همآن «حقیقت» تبدیل به عکس
خود شده است.از اینرو« حقیقت»هرگز، موجود نبوده است. متاسفانه بسیارانی، در عالم
اندیشه و تفکر، این واژه رادر معرفی دستگاه اندیشه ی خود، به کار گرفته اندواز
اینطریق، افکار دیگران واجتماع رابه شیوه های مختلف، تحت تاثیر قرار داده اند. واین
در حالی است که امروزه می دانیم، هیچ حقیقتی، وجود ندارد. هر چیزی در جهان هستی، در
دست تغیر و دگرگونی است. بنیان این تغییر و دگرگونی، در اکثر موضوعات، به پدیده ی
تضاد، مربوط بوده است. تضاد وبه خصوص تضاد دیالکتیکی ونقش موثر آن در ساختار پدیده
ها. به واقع اگر تضاد، از جهان هستی، کسر بشود، دیگر هیچ پدیده ای، نمی تواند
مفهوم روشنی داشته باشد. اینجاست که می گوییم، «حقیقت» وجود نداشته وندارد،
اما«واقعیت» چرا.
واقعیت پدیده ها، همواره، چهره ی درونی و بیرونی آنها را مشخص کرده
ونمایان ساخته است. به این خاطر بین«حقیقت» و«واقعیت» که بسیارانی آنها را یکی
دانسته اند، تفاوت بسیار است. در مورد دیالکتیک تاریخی، ورویکرد هگل به آن، فعلا به
همین نکته بسنده می کنم که بسیار پیشتر از هگل، متفکری دریونان باستان، به نام
هراکلیتوس، موضوع انقلاب و دگرگونی پدیده ها وهستنده های را به خوبی مطرح کرده بود_
تنها کاری که در این زمینه هگل، به آن صورت می دهد، طرح موضوع پدیده های «تز»،
«آنتی تز» و«سنتز» است که برخورد این هستنده ها یا همدیگر وتولید هستنده های
جدیدتری، به صورت دائمی، وقوع می یابد. اگر چه هگل ازلحاظ فلسفی، به نتیجه ای کاملا
ایده آلیستی می رسد وبرجسته ترین شاگرد او یعنی کارل مارکس است که به شیوه ای
دیالکتیکی وعلمی، به مطلب ادای دین می کند. زیرا که هگل باور داشت که تمامی آنچه در
چرخه ی برخورد تزها و آنتی تز ها وسنتز ها، به وجود می آیند، فرایند هایی هستند «Geist» که بر
عارض می شوند(تاثیر میگذارند)_ یعنی
تمامی این فرایند ها بر «روح» یا «دماغ» یا به تعبیری هگلیانیسمی، بر« ذهن مطلق»
عارض می شوند. دز صورتی که مارکس دقیقا برخلاف هگل، می گوید که همه ی این فرایند ها
بر پدیده ای به نام« ماده» عارض می شود واین بزرگترین شکاف مابین هگل ومارکس است
وبه همین خاطر نیز هست که مارکس میگوید: «من هگل را وادارکرده ام، بر روی سرش
بیاستد».
مفهوم مطلب در این است که دستگاه فکری فلسفی وایده آلیستی هگلی، به
سیستمی ماتریالیستی و علمی تغییر صورت می دهدواز همین لحاظ است که مارکس سیستم فکری
هگل را به طور کلی واژگون کرده است. در این نکته هیچ تردیدی وجود ندارد که بین هگل
ورنه دکارت، به دلایل فراوانی خصوصا اینکه ایشان به«ذهن مطلق»باور داشته
اند، نه تنها به اردوگاه رشنالیسم، مربوط هستند؛ بلکه هگل به پدیده ای ضروری ونهایی
به نام«Geist» یا همآن روح یا دماغ
باور دارد که فرایند های دیالکتیکی بر آن عارض می شوند واز سویی هگل معتقد است که
«روح»با هستنده ها در ارتباط است، اما با ایشان یکی نیست و از آنها جداست! اما
دکارت موضوع رابی پرده تر، مطرح میکند وپس از شک بر تمامی فنومن هاوجهان هستی، به
یقین وجود «اندیشه»نز خود، پی می برد ونهایتا به نقصان این اندیشه می رسد ودر پایان
کاربه اثبات وجودبزرگترین اندیشه یعنی«خداوند» می رسد. حالا پرسش این است که آیا
بین«Geist»(روح) وخداوند_در مفاهیم
ایده آلیستی ومتافیزیکی، هیچ فاصله ای هست؟ به نظرم، نه!
در نتیجه من بین هگل_ دکارت_ بیکن_مونتنی_بندیکت اسپینوزا_ لایپ نیتس_
ایمانوئل کانت_سورن کیرگه گارد دانمارکی_آگوستینوس قدیس_ توماس آکویناس قدیس _آنسلم
قدیس _ارسطو وافلاطون، تفاوت وفاصله ی چندانی، نمی بینم. استاد بزرگ ایشان سقراط،
سفره ای را چیده است که تمامی متفکرین بعد از خودش_ به استثنای چند نفرمحدود یعنی،
نیچه_مارتین هایدگر_ میشل فوکو_ ژان
پل سارتر وژاک دریدا، تمامی دستگاه فکری فلسفی غرب، اسیر در«متافیزیک» وافلاطون
باوری بوده است یعنی به تعبیری بسیار ساده تر، تمامی این فلاسفه، در دام ایده
آلیسم، گرفتار هستند. واین نیچه است که برای اولین بار، با گزاره ی «مرگ
خدا»متافیزیک را با شدت هر چه تمامتر، بر زمین می کوبد_ حتی باور بر این است که
مارتین هایدگر خود در حاشیه ی عصر متافیزیک قرار داردوهنوز به طور کلی از متافیزیک،
نبریده است. همه ی این نکات، یاد آور آن است که«متافیزیک» و اندیشه ها ی ایده
آلیستی، جدای مسیر دامنه دارش تا به امروز، هنوزدر سیستم های سیاسی وفکری- اجتماعی
وفردی؛ دخیل وموثر است.
الکساندرکویره درکتاب مورد بحث، چند بار اشاره کرده است که نتیجه ی
انقلاب فکری رنه دکارت، چیره شدن ذهن آدمی است بر خود و پیروزی قاطع آدمی است در
پیمودن راه دشوار خود به سوی آزادی معنوی وبه سوی آزادی عقل ودریافتن
حقیقت...
در حالی که این موضوع اثبات شده است که انسان، آزاد نیست. وآزادی
انسانها، ناممکن است. این موضوع را به بهترین شیوه ای توسط، مرلوپونتی، پدیدار شناس
مشهور فرانسوی ودوست ژان پل سارتر، مطرح وتوضیح داده شده است. انسان به دلایل
فراوانی همواره در بند و اسیردر زنجیرهای گوناگونی بوده و هست. انسان همواره در جهت
اضافه کردن قدرت اختیار خود، کوشیده است اماهنوز به پیروزی مورد نظر خود نرسیده
است.
الکساندر کویره در صفحه ی 10 ودر شرحی بر کتاب «گفتاردر باره ی روش»
دکارت، آورده است:
« گفتار در باره ی روش درست به کار بردن عقل وجستجو کردن حقیقت در
علوم وهمچنین در باب مناظر ومرای وکائنات جو وهندسه که رسالاتی برای به کار بردن
این روش هستند....»
به این معنا که دکارت، می خواسته است از طریق طرح
ونگارش این کتاب، انسان را
به سوی شناخت از«حقیقت» راهنمایی بکند. موضوع حقیقت، به اختصار در بالا توضیح داده
شد از اینرو از تکرار موضوع، پرهیز می کنیم.
درصفحه ی 12اینگونه آمده است:« چه کسی را می توان یافت که در باره این
حکم شک کند که:فیلسوف به این سبب که فیلسوف است_ باید به موضوع دیگری جز امور یقینی
عقلی گردن ننهد. چه کسی تا کنون برتری فکر« روشن»را بر فکر مبهم وتاریک انکار کرده
است؟ هیچ کس.»
تعجب آور است اگر، به صورت فلسفی اندیشید وجایگاه، اندیشه را درک کرد
امااز سویی نیز، عنوان کند که:فیلسوف، باید به موضوع دیگری جز امور یقینی عقلی گردن
ننهد!
پرسش این است که، جز «طبیعت» آنهم با جهانی همواره در حال دگرگونی وتغیر،
چه پدیده ی دیگری یقینی بوده ویا هست؟ امروزه حتی ریاضیات، به چالش گرفته شده اند.
ودر مجموع، فیلسوف امروزی هرگز به پدیده ها، به عنوان یقین نمی نگرد وهمواره همآن
شک دکارتی را به کار می گیرد. چرا که به روشنی می داند، هیچ پدیده ای در جهان هستی،
مطلق نبوده و نیست. در موردبرتری فکر روشن بر فکر مبهم وتاریک، باز هم کویره، به
خطا داوری کرده است. زیرا که هستند بسیارانی که بر«فکر روشن» و«روشنایی» به دیده ی
نقد می نگرندودر مواردی، به عکس روشنایی، درست به پدیده ی«تاریکی» پرداخته اند وبه
عکس دریافت کویره، ارزش و جایگاه تاریکی را در برابر روشنایی، دریافته وبه کار می
گیرند.
جدای اینکه همواره، روشنفکران در انقلابات سیاسی ویاهر عرصه ی دیگری، به
خاطر تحلیل های نادرست( روشن به تعبیر خودشان)همواره دچار خطا بوده اند و«زمان» با
پدیده ی تاریخی اش، عکس دریافت های ایشان را به اثبات رسانده است.در واقع، بایستی
گفت، آنچه در روشنایی روی می دهد، به شیوه های مختلف، تحت کنترل جریانها وپدیده های
دیگری صورت می پذیرند. راهها_ نظرها_دریافت ها ودرک ها، پیشتر توسط کسانی طرح شده
اندواین طرح ها و دریافت ها، مسیرهای روشن را برای مخاطبین، مهیا ساخته اند. از
اینرو راههای روشن وچراغانی شده، برای همگان، آشکار است. درست برخلاف گرایش به
روشنایی، من باور به اتفاقات وحوادثی دارم که در تاریکی ها، روی می دهند. به نظرم
حرکت کورمال کورمال در تاریکی ها، بسیار ارزنده تر ازحرکت در روشنایی هاییست که
توسط دیگران روشنفکر، فروزان شده اند. حرکت در تاریکی ها واندیشه در زوایای نادیده
ونا_کشف شده ی تاریک، باعث بروز حوادث واتفاقات می شود.دریافت و فهم درست از این
حوادث، یعنی جرقه. یعنی کشف نا_کشف شده هاوپرداخت های جدیدی که قبلامطرح نشده اند.
به عبارتی راههای روشن و طرح های روشن، آنجا وجود دارندودارای ساختار مخصوص خویش
اند. هر زمان که نیاز ضروری بود، می توان به سراغ آنها رفت. اتفاقا، دریافت تاریکی
ها وآرام آرام رفتن های در تاریکی هاست که امروزه ارزشمند هستندوحرکت در این تاریکی
ها، با وجود سختی های بسیار زیادی که محتملا پیش می آیند، باعث کشف چیزهایی خواهند
شد که جدید وتازه اند. موضوع جاذبه ی زمین که توسط اسحاق نیوتن کشف شد، به خاطر
فرود سیبی بود از درخت واین پرسش که چرا سیب، به طرف آسمان بالا نرفت وبرزمین
افتاد؟ فهم مطلب از لحاظ مکانی_ زمانی وفیزیکی درروزروشن وروشنایی، پیش آمد وپیشتر
نیز میلیون ها بار دیگر پیش آمده بود، اما نیوتن اینباردرتاریکی های جهان اندیشه
بود که توانست به ژرفنای هرچه بیشتر موضوع، پی ببردونهایتا جاذبه ی زمین را به
اثبات برساند. واین به نظرم یکی از بهترین نمونه هاست. شاید به همین خاطر است که
برای نمونه« پست مدرن» ی که تا همین روزها، معتبر بود، اعتبار خود را از دست داده
ودرفلسفه ی مدرن، موضوعات غالبا پسا مدرنی هستند. پیشتر وبسیارانی، به پدیده هایی
پرداخته اندوجایگاه آنها رانشان داده ویا تعیین کرده اند، امروز می طلبد که به
موضوعات درست مخالف آنها، پرداخته شود ودرصورت نیاز وضرورت، حتی آنها را واژگون
ساخت. زیرا که بسیاری از آراء وفهم های آدمی، دچاربحران وخطا بوده اند. برای نمونه
موضوع یاد شده ی بالا ودر خصوص«روشنایی »و«تاریکی» ودریافت دوگانه ای که درپاراگراف
بالا وبه اختصار شرح داده شد.
درصفحه ی19 چنین آمده است:
« روش، روش شک درباره ی
تصورات به ضاهر روشن، روش یکپارچه ای است که هیچ قسمتی ازآن را نمی توان حذف کرد.
ما با«روش»وبا«راه» سر وکار داریم، تنها راهی که می تواند ما را ازاشتباه مصون دارد
وبه شناخت حقیقت برساند. آری بی گمان، روش دکارت کاربرد عام ندارد. راهی را که او
دنبال کرده، برای همه مفید نیست ودکارت هم آنرا به منزله ی الگویی که همه باید
آنرا تقلید کنند، پیشنهاد نمی کند. به این دلیل که این راه پرزحمت، بسیار
درازوبسیار خطرناک است؛ وتنها برای کسانی مفید است که برای به پایان رساندن آن
نیروی لازم را داشته باشند.»
وچنانکه دیدیم در شرح کتاب رنه دکارت وکلیت فلسفه ی او، در پاراگراف بالا
با دو موضوع روبرو شده ایم. 1_ «روش» یا« راه» . 2_ مفید نبودن فلسفه ودریافت او از
مسائل فلسفی برای مردم عادی! وحتی طوری مسئله طرح شده است که دنبال گرفتن اندیشه ی
دکارت می تواند خطرناک باشد!
اول اینکه«راه» به موضوع پیشین بر میگردد وراههای موجود طرح شده وشناخته
شده ی بشری( از لحاظ اندیشیدن وتفکر وفلسفه» پیشتر معلوم مشخص وروشن شده اند. راه، به خودی خود، مسئله ساز بوده است.
پیروان اندیشه در یک «راه» ویا روش، همواره تبلیغ گرانی در جهت پیوستن سایرین به
همآن راهها داشته است. این مبلغین همواره، وتنها راه خود راهمگام با«حقیقت»پنداشته
ومعرفی کرده اند.
هنگامی که پدیده ی راه را مورد کاوش قرار می دهیم، موضوعات جانبی
ومکمل آنها، حضوری تحکیم آمیز، از خود نشان می دهند. راه، به خودی خود،
هیچ مفهومی نمیتواند اشته باشد، مگر اینکه، کسی یا کسانی در آن را،«راهرو» باشند.
یعنی آن راه را بپیمایند. چه راه پیشنهادی دکارت، چه راه پیشنهادی افلاطون ویا هر
متفکرویا دستگاه وسازمان خاصی. به این خاطر وچنانچه شاهد هستیم، مابین پدیده
های«راه» و«رهرو» ویا راه_ رو، وابستگی خاصی وجودیت یافته است واز سویی نیز، نظاره
گر پدیده ای دیگر به نام «رهبر» هستیم که راه معرفی شده را، سازماندهی می کند
ورهروان را در آن راه، هدایت می کند. راه، به طور مشخصی، روشن وچراغانی شده است. از
اینرو راه مورد بحث، به هیچ وجه، تاریک نیست.
دراین صورت با سه پدیده در همین بحث مواجه هستیم. اول_ راه.دوم_ راهرو
وسوم رهبر.
پیوستگی هر سه پدیده ی یادشده وارتباط آنها، با همدیگر، کاملا معلوم می
باشد. در مورد «راه» پرسش مهمی هست و آن اینکه، چه کسی می تواند تضمین کند که راه
نمایانده شده و معرفی شده، رهرو را به سقوط وبیچاره گی هدایت نکند؟ هر کدام از
راهها را که می نگریم، دیگر راهها رامردود دانسته اند وهیچکدام ازآنها، به غیر راه
خود، دیگری را نپذیرفته است. در هر حال هیچ تضمینی برای صحیح بودن راه مورد بحث،
وجود ندارد. از سویی گذار زمان وپدیده ی تاریخ، پرونده ی یکایک این« راه» ها را
نشان داده است. اما در مورد «رهرو» به نظر می آید که رهروان راههای موجود، بیشتر
تقلید کننده گانی هستند که هیچگاه، به کیفیت ساختار راه پیش روی خود، نیاندیشیده
اند وتنها از کانال تنبلی فکری ودگماتیک بودنی خاص، در این راهها جاری و راهی اند.
آخرین پدیده ی مرتبط با موضوع یاد شده همآنا« رهبری» است.ورهبر، به سادگی، پیکره ی
اجتماع انسانی در یک راه را، به سوی هدفی که خود آنرا می شناسد، هدایت می کند. اگر
دقت بشود، می بینیم که رهبر، تنها یک دستگاه فکری ویک سازمان راقبول دارد. رهبران
اجتماعات بشری، همواره نقش بسیار بدی درهمه ی زمینه ها داشته اند ودر میان ایشان،
به ندرت می توان یافت، رهبری را که برای آزادگی وآزادی، حرکت کرده باشد. این گونه
رهبران نیز غالبا، یا ترور شده اند ویا به اشکال گوناگون، وتوسط رهبران و رهروان
راههای دیگر، منزوی شده ویا از بین رفته اند؛ مثل مهاتما گاندی.
از اینرو آنچه را که الکساندر کویره، با عنوان راه و روش از دکارت شرح می
دهد، خالی از ایراد واشکال نیست.
لازم به یادآوری است که اندیشمندان ومتفکرینی که به واقع، فلسفی اندیشیده
اند، همواره این را در نظر داشته اند که تاثیر آنچه می نویسند ویا بیان می کنند، در
اجتماع چه می باشد؟ آیابا طرح ودریافت مسائلی که عنوان میکنند، جامعه دچار مشکل
ومعضل نمی شود؟ ویکی از این اشخاص، فیلسوف شایسته ی فرانسوی«ژاک دریدا»می باشد. او
در چندجا، آشکارا به این نکته اشاره کرده است ومشخصا می رساند که متفکرین ، به
واقع، در قبال آنچه مطرح می کنند( چه در حالت لوگوس محوری وچه گراف محوری) دارای
مسئولیت می باشند. این مسئولیت چیزی است که دقیقا هنگامی وجودیت یافته است که
ایشان، به فکر گشایش یا طرح مسائل بوده اند اما تازمانی که این افکار، نزد صاحب آن
ودرذخیره ی تفکرات اوست، حالت خصوصی وشخصی می نماید، ولی هنگامی که نوشته شد ویا
گفته شد؛ به میان اجتماع خواهد رفت. حالا پرسش این است که این فکر ویانظر واین کار،
چه تاثیری بر انسانها خواهد گذاشت؟
اگر از طریق سیستم فکری ژان پل سارتر، همین قضیه را دنبال کنیم، متوجه می
شویم که انسان، در این نقطه، آزاد نیست. و این نکته ای بود که موریس مرلوپونتی، به
شیوه های گوناگون، مطرح کرده است. از اینرو مسئولیت، محدود کننده ی آزادی است. وبه
قول سورن کیرگه گارد:« مسئولیت بزرگترین دشمن آزادی است». وحالا اصل پرسش مبنی بر
اینکه، آیا متفکر_ فیلسوف ویا هر آدم دیگری، متوجه این هست که واقعا، نوشتن ویا
گفتن او، در انسانهای دیگر واقعا، تاثیر گذار خواهد بود؟ واگر چنین است، این تاثیر،
دارای چه ابعاد وکیفیتی است؟ طرح افکار، چه از طریق گراف محوری ویا از طریق لوگوس
محوری، واقعا برای طرح کننده ی آن، مسئولیت می آفریند_واینمسئولیت
نوعی دلهره رادراوایجاد میکندواز همین نقطه است
که آزادی انسان، مفهوم خود را از دست می دهد.
ما امروزه متوجه تاثیر افکار ودستگاه فکری فلاسفه ای مثل، افلاطون وشاگرد
او ارسطوهستیم. پیش از ایشان نیز سقراط، تاثیر خود را گذاشته بود.این سیستم فکری،
توسط متفکرین بعدی مثل توماس آکویناس، آگوستینوس قدیس وآنسلم قدیس، به دکارت رسید.
واز طریق دکارت و به شیوه ای خاص تر، رونق یافت. به هر حال دستگاه فکری متافیزیکی،
با ظهور دکارت، چهره ای تازه به خود می گیرد. اما دکارت، بدون درک ودریافت از
فلاسفه ای که در بالا اشاره شد، نمی توانست به عبارت« من می اندیشم، پس هستم»
برسد. هر چند امروز ودر اندیشه ی پسا مدرن، عبارت مشهور دکارت یعنی
«Cogito Ergo Sum»( من می اندیشم، پس
هستم) به دلایلی که درهمین نوشتار
خواهد آمد، صحت ندارد. دوباره و دوباره ها، به کوگیتوی رنه دکارت، برخواهیم گشت.
اما در صفحه ی 22 کتاب گفتاری در باره ی دکارت، پس از توضیحی پیرامون علت ها وزمینه
های شکل گیری ذهنیت در مورد« شک» واشاره به سه نفر به نام های، اگریپا_سانچز
ومونتنی، وبا اشاره به سانچز با این
نکته وگفته از سوی او که:« ما هیچ نمی دانیم. هیچ چیز را نمی توانیم شناخت. نه
جهان ونه خویشتن را» ادامه می دهد که سر انجام« مونتنی، حکم را تمام کرد وترازنامه
را بسته واعلام نمود که،« انسان هیچ نمی داند زیرا انسان، خود جز هیچ
نیست».
جدای اینکه واژه ی «هیچ» از لحاظ فلسفی، قابل بحث است اما رویکرد
الکساندرکویره به سانچز، در مورد تعیین جایگاه انسان با «هیچ» وحکم اینکه«انسان هیچ
نیست!» به واقع جایگاه رشنالیسم را که ازاستاداول ایشان یعنی سقراط، آغاز شده است
را نشان می دهد وبه همین خاطر بود که
فردریش نیچه، شدیدا به افلاطون تاخت وبه خاطرقهرمان سازی او از سقراط،
میگوید که هرگز افلاطون را نخواهد بخشید. موضوع در این است که اردوگاه رشنالیسم،
هرپدیده ای راجدای استدلال نمی پذیرد وجایگاه استدلال عقلی یا رشنالی، در بالاترین
نقطه قرار گرفته است. در صورتی که قبل از سقراط، پدیده ها به همآن شکل که بودند،
تعریف می شدندومسائل فلسفی وپدیده های پیرامون انسانها، بدون استدلال هم، دارای
جایگاه والایی بودند. مثل زیبایی_شجاعت_دوستی وغیره. اما با ورود مباحث وفلسفه ی
سقراط، ووابسته شدن پدیده ها به«استدلال»، موضوعات، به تدریج از جایگاه والایشان،
به زیر کشیده شدند وهرچیزی، که پدید آمده بود، مضمحل وخراب شد. تعاریف از مفاهیم
فلسفی وانسانی، به راهی افتاد که بدون استدلال، دیگر ارزشی نداشتند. اساطیر وخدایان
یونانی قابل دسترس از بین رفتند ودر نهایت خدایی ساخته شد که کاملا متافیزیکی بود
واین خدا، به آنسوی آسمانها پرتاب شد. از همه ی اینها که بگذریم، هنوز معلوم نشده
است که الکساندرکویره، با رویکردی که به مونتنی وبرمبنای هیچ بودن انسان، داشته
است، پس چرادر این کتاب، در تلاش اثبات مسئله ی کوگیتوی، رنه دکارت می باشد؟ زیرا
که رنه دکارت از شک کردن به سراسر پدیده ها، نهایتا به قطعیت«آگاهی» رسید و از آن
طریق به اثبات«وجود»نائل آمد. اگر انسان هیچ بوده است ویا هیچ است، پس اثبات وجود
انسان به چه دردی می خورد؟ واساسا هدف الکساندرکویره چه می تواند
باشد؟
کویره در ادامه ی همین بحث ودر رابطه با مونتنی، پس از تعریف وتمجید وی،
می گوید: رفتار مونتنی دراین زمینه بسیار شرافتمندانه، بسیار مردانه، وبسیار
روشن بینانه است. دررسالات وی، سخنی از نومیدی نمی توان یافت، بلکه در آنها همواره
در باره ی ترک ورضا وتسلیم، سخن گفته می شود.
خوب. پس دریافتیم که طرح دوباره ی موضوع رضا _ ترک وتسلیم، هدف غایی این
دو اندیشمند بوده است. البته دکارت هم به همین نتیجه می رسد. شاید از همین روست که
الکساندر کویره، از زبان دیگران، یادآور دریافت های رنه دکارت می
باشد.
در ادامه ی بحث وبارویکردی دیگر به «بیکن» می
افزاید:
« بیکن مردی است اهل دولت. آنچه ذهن اورا مشغول می کند،نه یقین مذهبی
است ونه سرنوشت ابدی بشر در جهان علوی.( جهان بالا). اوبه پیشرفت علوم واختراعات
مفید، به سرنوشت بشر در این جهان سفلی می اندیشد. او در آرزوی دست یافتن بهجت روح
نیست بلکه در پی دست یافتن به رفاه است. از این روی می کوشد تا چاره ی دردهای کنونی
انسان را در «آینده» بیابد نه در «گذشته». بیکن انتقاد مبنی بر شک را می پذیرد؛
هیچکس بهتر از او اشتباهات انسانی را تقسیم بندی نکرده است؛ هیچکس بهتر از اواز علت
وریشه ی طبیعی واجتماعی این اشتباهات پرده بر نداشته است؛ هیچ کس کمتر از او به
نیروهای خود جوش وویژه ی عقل مطمئن نیست. عقل، عقل نظری، بی تردید بیمار وناتوان
وانباشته از توهمات واشتباهات است. بیکن نیز با این نظر موافق است. به نظر اوآنچه
اهمیت دارد، آنچه برای انسان اهمیت دارد، نظریه پردازی وپنداربافی نیست بلکه عمل
است. زیرا انسان پیش از آنکه متفکر باشد،«عامل»است. بنابراین در عمل، در فعالیت
وتجربه است که انسان باید مبانی مطمئن ویقینی دانش را بیابد. عقل نظری همانند زن
دیوانه ای است که پای از خانه بیرون نمی گذارد، اما همینکه بخواهد به راهنمایی
تجربه های گذشته خویش از خانه بیرون رود، به گمراهی می افتد. آنچه وی لازم دارد این
است که نگذاریم او به میل خویش، به هر سو برود وسرگردان شود. باید اورا با قواعد
گوناگون وروشن در بند کرد. باید وی را به زور از عالم خیالبافی به زمین سخت تجربه
بازآورد».
وچنانچه شاهد هستیم، باور بیکن بر این است که«عقل»در نزد او دارای
نیروهای ویژه وخود جوش است. از اینرو جایگاه عقل برای او وهمچنین برای دکارت، بسیار
والا وارزشمند است. هنگامی که به گذشته وتاریخ نزدیک ودور انسانها واجتماعات، نگاه
می کنیم، تاثیر غلط عقل رابه روشنی روز در می یابیم. عقل اجتماعات بشری در دوره ی
کلاسیک، با دیوانه ها وجزامی ها، به شیوه ای بسیار ناشایسته، عمل کرده است. در دوره
های میانی وهمچنین دوره ی کلاسیک، بدون دریافت درست از پدیده ی جزام( به خاطر ضعف
علم پزشکی) جزامیان رادرزندانها، نگه می داشتند_ حتی هنوز هم جزامیان را در نوعی
تبعید گاهها نگاه می دارند. برخورد اجتماعات بشری با جزامیان، بسیارنا_درخورمفاهیم
انسانی بوده است. بعدهاجایگاه جزامیان، به دیوانگان، داده شد واز طریق همآن عقلی که
اینهمه مورد پشتیبانی متفکرین بعد از سقراط بوده است، بدترین شکنجه ها را در مورد
ایشان، به کار بسته اند. تحقیقات میشل فوکو، فیلسوف ومتفکر فرانسوی، در تمامی این
زمینه ها وچگونگی تولد زندان و زایش درمانگاه وبه خصوص تاریخ دیوانگی، نشانگر موضوع
یاد شده ی بالاست. اما این نکته که انسان، پیش از تفکر«عامل» است. باز جای بحث
دارد. موضوع عامل بودن انسان، را در گذار تاریخ او می بایستی مورد بررسی قرار داد.
ریشه ی «عمل»تنها به «تفکر»مربوط نیست بلکه انسان اصولا واساسا بر طبق روند طبیعی
خود، وبه محض تولد، دارای رفلکس هایی است که توسط هیچ عقلی در او نهاده نشده است
یعنی در او کار گزارده نشده است. رفلکس گریه ی کودک، به هنگام گرسنگی وجستجوی پستان
مادر، چیزی نیست که ازنگاه عقلی وبا راهکارعقلی، در او پدید آمده باشد. اشک ریختن
انسانها، به واسطه ی غلیان احساسات ویا آسیب خوردگی اشان از موضوعات و اتفاقات
پیرامونشان، رفلکسی عقلی نیست، بلکه عکسالعملی طبیعی است( هر چند نه همیشه_ زیرا در
بیماری افسردگی، موضوع تغییر می کند) اینکه انسانهای پس از دوره ی یخبندان دوم ویا
دوره ی غار نشینی، علت های آتشفشانها و زلزله های زمینی وپدیده های
مخرب طبیعی را درک نکرده اند، به خاطرعدم درکشان، از این پدیده ها ووحشت
بسیار زیادشان، خداسازی کرده وعامل این پدیده ها را«خداوند» دانسته اند ودر بسیاری
از کتیبه های باستانی آمده است که تعبیر ایشان از این پدیده ها، خشم خدایان بوده
است. در هر حال انسانها، تنها عامل نبوده اند، وتفکردر ایشان به واسطه ی «تجربه»از
اتفاقات وحوادث( مثل کشف کشاورزی توسط زنان در دوره های بسیار پیشین)نقش داشته است
وهمچنین به طور طبیعی وغریضی، انسانها و دیگر موجودات، دارای غریضه هایی هستند که
این مجموعه ی غریضه ها، ارتباط خاصی با عقل نداشته وندارد. رفلکسهای مختلف در
نوزادانسانها( وبسیاری از حیوانات وشناگران دریایی)، خود شاید یکی از بهترین
مثالها باشد. در این میان«حوادث» و اتفاقات نیز، از دایره ی عقل خارج می باشد.حافظ
شیرازی در لابلای درگیری های درونی و فکری خویش ودر غزلی آورده است: عاقلان نقطه ی
پرگار وجودند ولی_ عشق داند که در این دایره سرگردانند. البته مصراع دوم ونتیجه ای
که حافظ از موضوع می گیرد، نشانه ی برتری پدیده ای به نام« عشق» است وخود عشق در
تقابل با«مهر» قرار داشته است. مفهوم عشق، از لحاظ ساختارواژگانی وریشه ی آن وفرهنگ
آن، همواره برای طرفداران عشق یعنی عشاق ومعشوقین، مشکل آفرین بوده است. به کوتاهی
اشاره شود که برخلاف حافظ، دریافت امروزی وشناخت از عشق در طول تاریخ، نشان داده
است، که درفرهنگ عشق، می توان آزادی را کشت_ می توان جان دیگر جانداران را گرفت ومی
توان هر کاری کردوجالب اینکه بسیار هم عاشقانه! با این معنا که می توان معشوق را
ویا عاشق را کشت واین کشتن خود، برخلاف فهم انسان پسامدرن است ودقیقا بر خلاف طبیعت
و آزادی است. در مهر اما اجازه ی آسیب وارد آوردن بر هیچ جانداری نیست از اینرو حتی
پدیده ی خود کشی، در این فرهنگ باستانی(مهرورزی)دارای جایگاهی نیست ونمی تواند وجود
داشته باشد. از این رو، اگر کوگیتوی دکارت، ایراد دارد_ فرهنگ عشق وعاشقانه ها نیز،
خالی از ایراد نیست. اما نمی باید فراموش کرد که خود سنتزهای فکری و فلسفی نیز،
دچار بحران و دگرگونی هستند وبه تعبیر هراکلیتوس، چون چرخش مداوم بین پدیده ها مثلا
«الف» به «ب» و«الف» به«ت»صورت گرفته وتبدیل هر کدام از این عناصر به دیگری ممکن
است واز سویی این جریان، ناایستا وجاری است، می توان هر کدام ازپدیده ها را ماده ی
اولیه دانست. اما مهم این است که خود سنتز نیز، نه کمال است ونه نهایت، بلکه
فرایندی است که خود، در خود، باعث پدیداری دیگر به نام« آنتی تز»را سبب می شود. از
اینرو ثابت ودائمی نیست.
اشکال بزرگی که در موضوع یاد شده ی بیکن، بر او وارد است این است که،
چرابایدعقل راآزاد نگذاشت؟ در بند کردن عقل( که در تز بیکن به زن دیوانه ای تشبیه
شده است)چرا وحشت اوراسبب می شود؟ نگرانی بیکن ازآزاد اندیشی، چیست؟ بیکن گفته است:
...آنچه وی لازم دارداین است که نگذاریم او به میل خویش به هرسو برود وسرگردان شود.
باید اورا با قواعد گوناگون وروشن در بند کرد. باید وی را به زور از عالم خیالبافی
به زمین سخت تجربه بازآورد.
اینجا چند موضوع، به صورت موازی، با هم می روند. بیکن بر این باوراست که
می بایستی عقل را با زوروروشهای مختلف کنترل کردتا از سرگردانی او جلوگیری نمود.
اوازپیش، مسیری را که می بایستی عقل، آنرا بپیماید، تعیین میکند که این خوددر تضاد
باآزادی انسان وپدیده هاست. زیرا که با اینکار، فرد«فکر» را به مسیری می اندازد که
از پیش داوری شده است وچهارچوب آن معلوم گشته _ این تزریق دریافت اولیه وداوری صورت
گرفته، مبنی بر ک نترل فکر در یک مسیر خاص، آیا خود ضد آزادی
نیست؟
واز آنجا که آزادی در پدیده ها، به پدیده ی دیگری به نام«حرکت»وابستگی
دارد، به پیشنهاد بیکن، وغیر مستقیم، پدیده ی حرکت، ازارزش خود ساقط می شود.
درصورتی که حرکت پدیده ها، چیزی است که به ذات آنها مربوط است. این پدیده ها در
قالب افکار حتی، دارای حرکت هستند وسلب کردن حرکت از آنها، ناممکن است زیرا که
هستنده های جهان هستی، همواره در حال حرکت هستند. حتی افکار وخود عقل نیز در حال
حرکت بوده است. اما اینکه از پیش مسیری برای روند عقل، تعیین بشود، حاصلی جزدگماتیک
بودن افکارصاحب همآن فکر، نخواهد داشت. آیا برای همین نبود که پیشتر«راه» وراهرو
و«رهبر» را نقد کردیم؟ اگر قرار باشد که عقل را به راه خاصی هدایت کنیم، نتیجه چیزی
خواهد بود، که قبلا توسط ما، داوری شده است. در صورتی که پیش آمدن اتفاقات وافکار
جدید وموضوعات گوناگون دست نیافته، در جهان اتفاق و حادثه است. ودر چنین جهان تاریک
وپر از حادثه، هیچ راهی دارای اعتبار نیست. بلکه عقل و فکر، دارای آزادی کامل
هستند. از سوی دیگر اگر انسان با عقلی که در اختیار دارد، دارای این توان نباشد که
درتاریکی ها، وهمراه با حادثه ها، به پیش برود، دیگربا هیچ پدیده ی تازه ای، روبرو
نخواهیم بود. به این خاطر بار دیگر ارزش تاریکی وآزادی وهمچنین «حرکت»با استحکامی
بسیار زیاد، به عنوان هستنده هایی، موثر وتجربه پذیر، باز_یافته می شوند. این
باز_یافتگی، درواقعیت کلام؛ ارزشمند است.
نکته ی دیگرکه بیکن توصیه می کند« تجربه» است. او در کتاب ارغنون نو،
همین هدف را دنبال می کند اما موفق نمی شود. در هر حال پیشنهاد اوپسندیده است اگر
بتوان هر پدیده ای را به شکلی از اشکال، به تجربه در آورد تا حقانیت آنها ثابت
بشود. اما چنانکه شاهد هستیم بسیاری از پدیده ها، ذهنی وانتزاعی هستند، تجربه کردن
بعضی از این افکار، آسان نیست وبه همین خاطر بیکن در پیشنهاد خود واجرای آن، با
شکست مواجه شد. اما این شکست، نمی توانست اردوگاه تجربه گرایان راتخریب نمایدزیرا
که امروزه باور بر این است که خود«فکر» هم مادی است. هنگامی که بر روی موضوعی بسیار
تفکر می شود، آن موضوع، چنان در هم تنیده وفشرده وسخت می شود که به صورت یک پدیده ی
مادی، حضور می یابد. دیگر اینکه«مغز» متفکر، خود پدیده ای مادی است، ومی دانیم که
ازپدیده های مادی است که مواد دیگرایجاد می شوند.رویدادهای موجود در جهان هستی، خود
تاثیر مواد بر همدیگر هستند. چراخود پدیده ی«فکر» مادی است؟ چون از مرکزی مادی یعنی
مغز متفکر، ساطع می شود. با این مفهوم که هرکدام از افکار، خود پدیده های مادی ای
هستند که از مرکزی مادی، بیرون می آیند.درست مثل نیروگاه تولیدالکتریسیته.
الکتریسیته، اگر درمیان کابل، با چشم دیده نمی شود، اما از طریق هدایت آن به المنتی
مقاوم در برابر انرژی دریافتی، به صورت نور در لامپ ویا به صورت نیروی محرکه ی یک
ماشین، به نمایش در می آید. ازاینروآنچه که دیدنی ظاهری نبوده است، خود از مرکزی
مادی یعنی نیروگاه تولید الکتریسیته، بیرون آمده است. پس نتیجه می گیرم که فکرنیز،
خود هستنده ای مادی است زیرا که، اساس آن وروابط آن کاملا مادی است.
بر این اساس است که من بر این باور ویقین هستم که، کوگیتوی دکارتی، درست
برعکس، ازهستنده ای مادی، ریشه می گیرد واین هستنده یعنی ماده وجسم متفکر یا انسان،
پایه ی موضوع است_به این خاطر کوگیتوی دکارت، برای من مفهومی دیگرگون دارد، یعنی
دقیقا از طریق«هست»، وجود، ماده واگزیستانسیال است که به هستنده ی دیگری به نام
«فکر»می رسم.نکته ی دیگر اینکه اگر هستنده ی اولیه یعنی اگزیستانسیال، انسان، کنار
گذاشته شود، آن یکی هستنده به نام فکر، دیگر دارای جایگاهی از لحاظ زمانی ومکانی
نخواهد بود.اما موضوع در همین جا به آخر نمی رسد، بلکه اینها، می توانند داده هایی
باشند، برای بررسی بیشتر وتحقیق دقیقتری همراه با استدلال، وهدفمند در جهت اثباث
وقایع دیگر. اما چرا وچگونه؟ موضوع این است که پس ازاتفاق مرگ برای انسان، ازلحاظ
فردی، نسبت به پدیده ی «فکر». هنوز می توان آثار ونشانه های افکاررا دنبال کرد.
ویکی ازبهترین روش ها، ساختار واژگان است یعنی از طریق گراف محوری، می توان اثبات
نمود که صاحب فکر، مرده ای که به ظاهر دیگر نیست، واقعا وهنوز وجود دارد. این
هستنده ی غایب، همآن افکار ی که مادی بوده اند وهنوز هم مادی هستند را، از طریق
نوشتار وواژگان، به دیگران می رساند. اما تنها این نیست ومیتوان از مسیرهای دیگری
نیز، موضوع را پی گیری نمود ویکی از این روش ها، همآن لوگوس می باشد. گفتار وصدای
کسی که مرده است، اصولا ودر گام اول، حامل افکاری است که داشته است، اما پس از مرگ
او نیز، این صدا ها واین اصوات با مفهومی که حامل افکار صاحب آن بوده است، می تواند
به روشنی حضور یابد. واین حضور، در تقابل با غیاب متفکر یا همآن انسان است. دیگر
اینکه حتی از طریق «خاطره» میتوان حضور اورا ثابت نمود. خاطره به مثابه ی یک فکر
ویک یادآوری است وامادر میان خود خاطره، چه رویدادهایی نقش داشته اند، همگی مادی
هستند. ما از هر سوی این قضیه، به هر جهتی که برویم، خواسته وناخواسته، با مواد
سروکار داریم. درخاطره، رویدادها، همواره نقش داشته اند ودارند. خود خاطره، نیز
دارای ساختاری مادی است زیرا که اولا از مغز مادی ساطع می شود ودر ضمن، آنچه را که
فکر در گذار خاطره باآن روبرو بوده است، همگی مادی هستند، از اشیاء گرفته تا باز
هم خود افکارمربوطه...
الکساندر کویره بر این
باوراست که تجربه گرایی صرف، مارابه هیچ جا نمی رساندحتی به خود تجربه!زیراپیش از
دست زدن به هر تجربه، باید نظریه ای در باره ی آن وجوداشته
باشد.
به نظر میآید که اینگونه نگاه، همچنانکه فکر را به مانند یک زن دیوانه
تصویر میکند واسارت اوراتوصیه می کند،اینجا هم از پیش داوری کرده وعنوان می کند که
پیش از دریافت پدیده ها، می بایستی نظریه ای در باره ی آنها وجود داشته باشد. پرسش ما در مقابل این طرح ونظر، این است:
آیاپدیده ها واقعا جدای افکارونظریات انسانها، وجود دارندیانه؟ برای مثال خود پدیده
ی طبیعت. انسان چه در مورد آن دارای نظری باشد ویا نباشد، طبیعت به عنوان هستنده ای
کامل، اگزیستانسیال خود راهمواره نشان داده ومی دهد. کویره اگربخواهد پدیده ای مثل
طبیعت رابه تجربه درآورد، پیش از آنکه در باره ی این هستنده، دارای نظری باشد،
هستنده_گی آن، مهیا وجاری است. حالا تعریف این نگاه بر روی هستنده ها، هرچه که
باشد، نمی تواند اگزیستانسیال هستنده ها رابه هم بریزد. از سویی نیز برخورد، کنش
وواکنش پدیده ها بر روی همدیگر تاثیر سنتزی دارندواز طریق همین سنتزهای تکامل
یافته، پدیده های ثانوی دیگری وجودیت می یابند. چنانکه خود سنتزها نیز، مطلق نبوده
ونیستندوهمواره جریان این برخوردها ادامه دارد. ازدیگر سوی نمی توان دریافت و درک
پدیده ها را تنها به انسان، مربوط دانست زیرا که دیگر جانداران هم، نسبت به پدیده
های هستی، عکسلعمل خاص خود را دارند. برای مثال فرکانس شنیداری اسبها، برای درک
ودریافت زمین لرزه ها، بسیار قوی تر از دیگر موجودات است. این فرکانس ها و امواج
مادی هستند واز لحاظ علمی وریاضی، قابل اندازه گیری هستند و ماهیت مادی دارند، نه
صرفا ذهنی وبه تعبیر هگل ودکارت ودیگر متفکرین اردوگاه رشنالیسم«ذهن مطلق»
یاهمآن«Geist» هگلی. البته فراموش
نکنیم که واژه ی«Geist» آلمانی)
زبانی که هگل برای نوشتن
فلسفه به کار برده است)، خوانایی وخویشاوندی روشنی با واژه
ی«Ghost» انگلیسی به معنی «روح»
یا«جن»و«جان»دارد. این واژه در برگردان فارسی چنین است: روح_ شبح_ خیال_ ظاهر
فریبنده_ تجسم روح_جان.
از سویی واژه های ترکیبی«Holly Spirit» و همچنین«Holly
Ghost»{روح مقدس یا روح القدس
}به همین مفهوم و معنا، به کار رفته اندو تعمد هگل در به کار گیری این واژه، به
خاطررساندن بیان، روح وذهن مطلق
، دراین نقطه، کاملاآشکار
است وناگفته پیداست که هر دو اندیشمند یاد شده یعنی هگل ودکارت، در طرح موضوع، همپا
وهمسو هستند به گونه ای که دکارت، از شک به اگزیستانسیال «اندیشه» یا همآن « ذهن» ودر تعبیر هگلی« ذهن مطلق» یا همآن
«Geist آلمانی» یا«Ghost انگلیسی» رسیده است.
کویره بخش اول کتاب رادردفاع ودریافتش از دکارت اینگونه پایان می دهد:«
بزرگی دکارت در همین جا نهفته است. به این سبب که اوهرراهی را در پیش گرفت، به
آخر رساند. از هزار خم ودالان اشتباه وشک رهایی یافت وآنجا که مونتنی نتوانسته بود
چیزی جزخلاء ومحدودیت بیابد، اوروشنی وآزادی ذهن دوباره پیدا کرد ویقینی بودن وجود
وخدارابازیافت. کارحقیقی گفتار درباره ی روش همین است، دوباره خودرا یافتن ودر ورای
شک، که ویرانگر عقیده ی عقلایی است، نشان دادن راه درست یافتن به روشنایی ویقین
شناخت فکری. ..»
این بخش از گفتاردر پایان کتاب، که دست آورددکارت می باشد، به توضیح کامل
درآمده است. یقینی بودن وجود خدا،
هدف غایی اردوگاه رشنالیسم یا همآن عقل گرایان است که جدای دکارت، بسیارانی چون،
آگوستینوس_توماس آکویناس_ آنسلم قدیس _سورن کیرگه گارد_ ایمانوئل کانت ودو فیلسوف
دیگر نیز در همآن راستا، دستگاه فلسفی اشان را بنیان نهادند؛ یعنی اسپینوزا وهمچنین
لایپ نیتس با طرح «مونادها». بندیکت اسپینوزا، در تلاش آشتی دادن فلسفه ودین، به
این نتیجه رسید که خداوند از طبیعت جدا نیست. او پیشتر به این اقناع رسیده بود
که«طبیعت» خود پدیده ای کامل است. وچون اینگونه است، نمی توان خداوند را از طبیعت
جدا ساخت، زیرادراین صورت، خداوند ناقص وناکامل خواهد بود وپدیده ی کامل یعنی
طبیعت، خود نقض کننده ی خدا خواهد بود واز سویی هر دو در تناقض با همدیگر قرار
خواهندداشت. بنابراین خداوند در طبیعت جاری است وجدادانستن او از طبیعت، نقصان خدای
را به دنبال خواهد داشت. این استدلال اسپینوزا، خشم روحانیون یهودی ودستگاه
انگیزسیون را بر انگیخت ونهایتا، ایشان اعلامیه ای مبنی بر تکفیر اسپینوزا، وترد
او از اجتماع را، صادر کردند. این اعلامیه وانتشار آن، چهره ی راستین اردوگاه
متافیزیک رانشان داد.
اسپینوزا، کارونظری را که دکارت مطرح کرده بود مبنی بر کنش وواکنش بین
روح وماده، پاسخ داد. زیرا که خود دکارت نتوانست این طرح ونظر را به اثبات رساند.
اسپینوزا در دنباله ی این نظر یعنی کنش وواکنش مابین روح وماده ودر دفاع از آن، حتی
جایگاه آنرا تعیین کرد وگفت: غده ی صنوبری مغز، جایگاه کنش وواکنش مابین روح وماده
است».
لایپ نیتس اولین فیلسوف آلمانی، در همین گروه قرار دارد ودر کتاب
کوچک«مونادولوژی» ونامه ها یش، توضیح می دهد که: «هرچیز مرکب، از آنچه بسیط است
ساخته شده وبالاترین اجزای بسیط، اجزای حقیقی سازنده ی جهان هستند. از طرف دیگر
هرچه مکان گیر باشد، دارای بعدیا امتداد است وبنابراین بخش پذیر است، از اینرو مرکب
است. پس اجزای نهایی جهان به ناچار ناممتد هستند وبعد ندارند ودر این صورت مادی
نیستند. در نتیجه جهان حقیقی از بینهایت نقطه های مونادی ساخته شده وچون این نقطه
ها بدون بعد وبخش ناپذیر مادی نیستند، پس لاجرم بایستی روحی باشند. پس جهان هستی،
بینهایت نقطه های روحی است».
لایپ نیتس میگفت: هرچیز مرکب در عالم باید به عناصر ساده
تر(کوچکتر)تجزیه پذیر باشند سرانجام به عناصر به طور کلی بسیطی(مستقلی) می رسیم که
از آن بیشتر قابل تقسیم نیستند. آنها اجزای سازنده ی جهانند. این عناصر ممکن نیست
مادی باشند چون ماده بنا به تعریف دارای ابعاد است وبعد بنا بر تعریف، بخش پذیر
است. این اجزاء مکان را اشغال نمی کنند وسازنده ی اصلی جهانند. او همچنین تصور
میکرد که مونادها، دارای آگاهی هستند(موناد ادراک دارد) وازچیزهای غیر از خودش هم
آگاه است. اما توان آگاهی به اینکه چه در درونش می گریزدندارد خصوصا آگاهی از توجه خودش به چیزهای خارج. ( این قسمت
از بحث تا حدودی با طرح مارتین هایدگر، در خصوص «دازاین»دارای شباهت هایی است). در
هر حال از نظر لایپ نیتس، فقط خدا ضرورتا وجود دارد یعنی واجب الوجود است. وجود هر
چیز دیگری، بستگی دارد به اینکه خداوند بخواهد به آن شیء هستی بدهد یا نه. او می
گوید: خداوند نظر می کند در ذخیره ی بیکران دنیاهای ممکن ومنظومه های ممکن،
چیزهایی که با همدیگر منافات ندارند وآن هنگام، از آنجا که خودش کامل است، بهترین
عالم را بر می گزیند.
ولتر درکتاب «کاندید» اورا به صورت فیلسوفی به نام«پانگلوس» به صلابه می
کشد. کسی که همواره ورد زبانش این است« در این بهترین عالم ممکن، هرچیزی به بهترین
وجه ممکن است».
قبلا لایپ نیتس، در نظر گرفته بود که هرچیزی غیر از خدا، ممکن الوجود
است. اما با استدلالی که دیدیم، حتی آخرین عنصر وجود امکانی را هم حذف کرده است
زیرا اینگونه لازم می آید که هرچه وجود خارجی دارد، واجب است که موجود باشد. اما در
طرح مسئله ی «واجب الوجود» بودن خداوند، دیگر وجود ها، از صحنه پرت شده اند.
جدای همه ی اینها دردستگاه فکری لایپ نیتس، پدیده ی«ماده»کاملا مردود
دانسته شده وسراسر جهان هستی، به جهان روحی، تعبیر شده است او می گوید:« آنچه به
عنوان ماده دیده می شود، همگی مغشوش وگنگ است! اینها ماده نیستند بلکه، همگی روحی
هستند!» او هم مانند اسپینوزا راه حلی برای مسئله ی حل نشده ی دکارت در خصوص کنش
وواکنش میان روح وماده، ارایه می دهد اما آنچه ارایه داده است بیشتر مثل به هم
ریختن موضوعات در همدیگر است زیرا که او به طور کلی، وجود ماده را انکار کرده است
از اینرو از نگاه او، جهان هستی، از انسان گرفته تا حیوان و نباتات وخداوند، همگی
موناد هستند. وخداوند پدیدآورنده ی دیگر مونادهاست. یعنی
واجب الوجود است. اگر دقت شود، متوجه می شویم در صورتی که، خداوند همه چیز را
آفریده باشد وسیر تحولی آینده ی هر چیزی راازازل مقدرکرده باشدجایی برای این باقی
نمی ماند که اشیاء یارویدادها، درهمدیگرتاثیربگذارند. وحالا که اینطور است«اختیار
انسان»چه می شود؟ چون قبلااوگفته بود که مسلما انسانها از توان اختیار واراده
برخوردارند. دیگر اینکه،
تاثیررویدادهاو پدیده های مادی رابرهمدیگرانکار کرده
است.
در مجموع، فلسفه دراین دوره عملا به دوگروه تقسیم شده است، در داخل
اروپا، اردوگاه رشنالیسم، شامل رنه دکارت از فرانسه _بندیکت اسپینوزا از هلند ولایپ
نیتس از آلمان. درمقابل ایشان سه فیلسوف دیگرکه هر سه انگلیسی هستند واردوگاه تجربه
گرایان را تشکیل داده اند یعنی، لاک_ بارکلی وهیوم.
درصفحه ی68 ازکتاب گفتاری در باره ی دکارت، آمده است: «آیاعلم، ولااقل
علم جدید، در تضاد با متافیزیک قدیم نیست؟ آیا به راستی به استقلال خودوحتی به
فرمانروایی استبدادی خود نسبت به سایر دانشها، بیهوده نمی نازد؟ مگر از آغاز پدید
آمدن، این استبداد رانشان نداده است؟ وآیا دکارت یکی ازپایه گذاران این علم نبوده
است؟ نه! دکارت، نه تنهادرباره استقلال مطلق علم سخنی نگفته بلکه درست عکس این
عقیده رابه ما می آموزد. او به ما می گوید که علم، به متافیزیک نیازمند است.حتی
مهمتر از این، اواعتقاددارد که تدوین علم جدید را باید از متافیزیک آغاز
کرد.»
به این صورت، ودراین گذار، به حقانیت گفته ی ژاک دریدا می رسیم که آشکارا
وبا دلایل بسیاری که ارایه داد، فلسفه ی غرب از زمان افلاطون تاکنون، دچار متافیزیک
بوده است. در تحلیل دریدا، دوفیلسوف در حاشیه ی عصر متافیزیک قرار دارند، اول نیچه
ودوم هایدگر.
فهم دکارت را از زبان وقلم الکساندر کویره، به صورت بالا، نظاره گریم_
اینکه دکارت یکی از پایه گذاران متافیزیک نبوده است، که صد البته چنین است( زیرا که
پیش از او سه اندیشمندقرون وسطایی یعنی، آگوستینوس_ توماس آکویناس وآنسلم قدیس؛
موادشان را از ارسطوگرفته واز بنیان گذاران متافیزیک اند وپیشتر از ارسطو نیز، خود
افلاطون و استاد بزرگ او یعنی سقراط، اولین پایه گذاران متافیزیک بوده اند. از
اینرو رنه دکارت شاگرد ودنباله روی راهی است که ایشان بنیاد نهاده بودند اما در
دوره ی فلسفه ی کلاسیک یعنی درست پس ازفروپاشی انگیزسیون وسیستم متافیزیکی بسیار
خشن قرون وسطایی وشروع رنسانس در اروپا، دکارت به عنوان ادامه دهنده ی راه پیشینیان
متافیزیکی وایده آلیستی، دراوج دستگاه فکری فلسفی متافیزیکی قرار داردوآنرا رونق می
دهد) واینکه از استقلال مطلق علم، صحبتی نکرده است، این هم درست است. اما اینکه از
نظر او تدوین علم جدید را باید از متافیزیک آغاز کرد؛ موضوعی نیست که بتوان به
آسانی از کنارآن گذشت. در یافت دکارت یا هر اندیشمندی، جای خود، اما در این گفتار،
هیچ استدلال قانع کننده ای مبنی بر این پیشنهاد و درخواست، ارایه داده نشده
است.
آنچه را که کویره به نام استقلال وفرمانروایی استبدادی علم، خوانده است،
هرگزصحت نداشته است. نه تنها خود علم که فلسفه نیز همواره بر پرسش هایی تاکید داشته
اند که هنوز بعضی از این پرسشها، پاسخ درخور را دریافت نکرده اند. نه علم ونه
فلسفه، نمی تواندبر محور «مطلق گرایی»برود. هرآن پدیده ای که مطلق شد، سقوط آن در
همآن لحظه ی زمانی، به تصویر در آمده است. فلسفه و علم در گذار اینهمه سال، تلاش
کرده اند تابه جنگ مطلق ها بروندوآنچه را که ارایه داده اند، به واقع، فروریختن
دیوار سخت و سنگین متافیزیک بوده است وهمواره آنچه دست آورد دانش وآگاهی بوده است،
مجموعا در تضاد با مطلق گرایی است. حالا اگر دکارت باور دارد که تدوین دانش، می
بایستی از متافیزیک آغاز بشود، پیشنهادی است که درگام اول وبا نشانه هایی که از
روند دانش دیده می شود، اولا ناشدنی است، زیرا که علم ومتافیزیک، در تضاد با هم
قرار داشته اند. از سویی این پیشنهاد تنها درخور، اندیشه در قرون وسطی است. وچنانکه
نظاره گر هستیم، دکارت همآن راه سه فیلسوف شاخص ویگانه در دوره ی قرون وسطی یعنی
آگوستینوس قدیس_ توماس آکویناس قدیس وآنسلم قدیس، را رفته است اما به شیوه ی خاص
خود. ایشان تنها فلاسفه ای هستند که پس از ارسطو، ظهور یافتند وفلسفه را در خدمت
دین به کار بردند_ در اینجا دین به منظور شاخه ای اصلی از متافیزیک، منظور است. در
گذار بیشتر از یکهزار وصد سال، وپس ازافلاطون و ارسطو که خود راس هرم سیستم
متافیزیکی هستند، تنها این سه نفر ظهور یافتندودر آن زمان تحصیل ودانش، در اختیار
تنها کسانی خاص قرار داشت وعامه ی مردم، نمی توانستند و اجازه نداشتند که به مسایل
فلسفی وعلم، بپردازند. ایجاد جنگ های صلیبی وکشته شدن میلیونها انسان درآن کشتارهای
خونین، وهمچنین پدید آمدن دستگاه «انگیزسیون» از سوی روحانیون مسیحی ویهودی، دست
آورد اندیشه ی متافیزیکی است که با دیکتاتوری خاص خود، میخ ضدیت با دانش رادرجهان،
برزمین کوبیدند اماهیچگاه نمی توانست این روند به گونه ای همیشگی، ادامه یابد.
آنچه ازاندیشه ی متافیزیکی بیشتر از یک هزار سال( دوره ی قرون وسطی)برای
انسانها و جوامع، به ارث رسید، توسط سه فیلسوف در این دوره، عنوان وطرح شد که خلاصه
شده ی دستگاه فلسفی ایشان، روی همرفته، سه موضوع است.
1_ پیدا کردن ونشان دادن، جایگاه خداوند درمیان
هستی.
2_ برهان های پنج گانه ی توماس آکویناس قدیس. که هر کدام از آنها توسط
متفکرین ونویسنده گان زیادی در دوره های دور ونزدیک، پاسخ گرفته
اند.
3_ برهان وجودی. که توسط آنسلم قدیس، وبا پرداختی پریشان، مطرح
گردید.
لازم به یاد آوری است که در قرون وسطی، به خاطرفشار وقدرت پرسش های علمی،
وناچار بودن متفکرین به پاسخ گویی به آنها، دانشگاههادراروپا ایجاد شدند. اما در
همین راستا بایستی اشاره کرد که اولین باردر آتن و توسط خود افلاطون، اولین دانشگاه
جهان به نام «آکادمیا» احداث وبرنامه ریزی شد_ در رقابت با آکادمیای آتن، دانشگاه
گندی شاپور در امپراطوری ایران، نیز ایجاد شده بود. هر چند در حمله ی اعراب مسلمان
به ایران، وبه دستورخلیفه عمر، این دانشگاه با همه ی کتابها و آثارآن، به آتش کشیده
شد. آیا در همین دوره ی متافیزیکی وقرون وسطایی نیست که سردارمسلمان کرد، صلاح
الدین ایوبی امپراطوری عثمانی را شکست داد، تا میانه ی اروپا نفوذ پیدا کرد وسپس
اورشلیم رااشغال نمود؟
ما چه چیزشایسته ای ازمتافیزیک، آموخته ایم؟ که به پیشنهاد رنه دکارت، می
بایستی علوم را ابتدا از متافیزیک آغاز نمود؟
*** پایان بخش اول***
برقرار باد جامعه ی بدون طبقه در سرتاسر جهان