فلسفه_ ادبیات_ اندیشه_ سنگِ نادر

  • صفحه ی اصلی
  • پدیدار شناسی از آغاز تا انجام
  • هراکلیتوس
  • ارسطو
  • فلسفه در قرون وسطی
  • رنه دکارت
  • بندیکت اسپینوزا
  • لایپ نیتس
  • جان لاک
  • فردریش نیچه
  • پرداخت های فلسفی
  • تحقیق و تفسیری بر نهیلیسم
  • بخش فلسفی_ ادبی به زبان کردی
  • و صادق هدایتDeconstraction
  • صادق هدایت نیچه ی ایرانی
  • درس گفتارهای رادیو بیستون
  • بوفِ فکورِ قصهً بوف کور
  • بوف کور_ صادق هدایت
    • توپ مرواری
    • مکالمات سقراطی
    • غزلیات
    • مقاله ها
    • کتاب ها
    • جغد های سرگردان
    • چهار پاره ها
    • آثار دیگران
    • شعر نو
    • داستان_ درّه ی جزامیان
    • تحلیل و ساخت گشایی_ نقد آثار دیگران
    • کاروانی شعری هه ورامی
    • مصاحبه با بهمن قبادی کارگردان دلسوز
    • تاریخچهً شوراهای سنندج_ فتی کلاه قوچی 
      • مواضع وارونهً چپ و راست.نوشته ی فتی کلاه قوچ&
      • Shame on Denemark شرم بر دانمارک
      • اطلاعیه ها
      • اخبار کارگری_مصاحبه ها_تحلیل ها
      • اعدامهای فرودگاه سنندج1358
      • نوشته های اردشیر نصرالله بیگی
      • تماس با ما
      • کتاب آرش زمانه_فرزاد کمانگر
      • داستان-یادت هست-فلسفی
      • ادبیات کارگری
      • گردان شوان- واقعیتی بسیار تلخ
      • fotos pishmarge

       آشفته بازاری در فهم سیاسی ایران و جهان


      کار از عجب گذشته ازآنروست این سخن

      سرچشمه گل آلود و نادرست  فهم بن

      آنک دوباره بحث داغ این رسانه هاست

      در پیچ و تاب بحث انقلاب ریشه کن

      ***

      با انقلاب و خیزش توده های عصیان گر، و ستیز ایشان بر علیه «نظم» و روند ویرانگری و غارت ثروت های ملی در کشور تونس، توسط رییس جمهوری و خانواده اش؛ که درخلال بیست و چهار ساعت روی داد. رسانه های لوس آنجلس و بسیاری دیگر در اروپا، این خیزش مردم تونس را به «الهام» از مردم ایران، مربوط دانسته و همچنان بر طبل بد آهنگ خود می کوبند.

      روشنفکر ایرانی در تعجبی سطحی ونوعی گیجی محض در هر کدام از این رسانه ها، عنوان می کنند که«چرا در ایران نه؟ اما در تونس آری؟» و میگویند که: انقلاب مردم تونس، دقیقا ازمردم ایران، الهام گرفته شد!

       

      کوتاه نوشتاری که در پی، می آید، در تلاش پاسخ به این پرسش خواهد بود.

      چنانچه همه می دانند، انقلابی که در تونس روی داد، ودر همگی رسانه ها منعکس شد، در ریشه و بستر خود به جوانی ربط داشت که تحصیلات دانشگاهی را به اتمام رسانده بود اما به خاطر بی کاری و جذب نشدن در سیستم کار کشور تونس، گویا به میوه فروشی دوره گردی روی آورده بود و پلیس تونس، دستگاه کوچک فروشندگی او را برچیده بود_ وآن جوان ناچار، اقدام به خود کشی کرد و این موضوع در فیس بوک و دیگر رسانه های تصویری ونوشتاری، منعکس شد.

      بازتاب این خبر، در جهان نت، آنچنان مردم تونس را خشمگین کرد که به یکباره، در بیشتر شهرها، مردم به خیابانها ریختند واعتراض شدید و جدی خود را با شعار«حریه» یعنی آزادی، به گوش دولت و مسئولین حکومتی رساندند. شدت این اعتراض به گونه ای بود که رییس جمهور وخانواده اش را وادار کرد تا در سحرگاه همآنروز، مخفیانه، از کاخ رییس جمهوری بگریزند. و اینگونه بود که یک حکومت اقدار گرا، توسط مردم، و در گذار بیست و چهار ساعت، به زیر کشیده شد.

      اما نکته اینجاست که بسیارانی در رسانه های بخش اپوزیسیون ایرانی، در تلاشند تا این گفتار سرتاسر غلط را، در جامعه ی سیاسی، به کرسی بنشانند که« الهام انقلاب تونس، از مردم ایران گرفته شد»!

      از اینرو برای بسیارانی این پرسش مطرح است که در این صورت، چرا انقلاب در ایران به وقوع نپیوست اما در تونس و در 24 ساعت، صورت گرفت؟

      هنگامی که صورت مسئله، غلط باشد، اصولا پاسخ نیز، هیچ گریزی غیر از غلط بودن، نخواهد داشت.

      برای فهم درست این موضوع، به چند موضوع کوتاه اشاره می کنم ، تامشخص شود که چرامقایسه ی این دو کشور با همدیگر ودر روندانقلاب، برداشتی نادرست بوده است.

      مسلما همه ی انسانهای آزادی خواه ایرانی، شنیده اند و میدانند که در مدت پانزده روزگذشته، و به تایید تک تک رسانه های گروهی، هفتادودونفر در ایران اعدام شدندوطبق آماری که در همه جا منتشر شده و برآوردی که صورت گرفته، در ایران امروز، هر هشت ساعت، یک نفر اعدام می شودوخیلی ها نیز اقدام به خود کشی می کنند.

      مقایسه ی موضوع، بین هر دو کشور ایران و تونس، در این راستا، حقیقتا شرم آور است. چرا که درست زمانی که آن جوان تونسیایی، به خاطر ظلم سیستم حکومتی تونس، اقدام به خود کشی کردوچنانچه رفت، در ایران، تعداد بیشتر از هفتاد نفر به طناب های دار آویخته شدند. رئاکشن و عکسلعمل ایرانیان چه بود؟ عملکرد وکار تونسیان چگونه؟

      اگر مقایسه صورت بگیرد، چیزی جز شرم، در ذهن انسان باقی نمی گذارد.

      ازسویی دیگرشعارهایی که درایران داده شد( چون در حال حاظرشعاری داده نمی شود!)چه بوده است؟

      مردم ایران، در تاریکی شبانگاهی به پشت بامها خزیده وشعار دادند: نصر من الله و فتح القریب. شعار دادند:« الله و اکبر»...

      شعار مردم تونس غیر از واژه ی«حریه» یعنی آزادی، چه بود؟

      اگر مقایسه صورت می گیرد، چرا مقایسه درست نیست؟ چرا ساختار فهم توده هاوشکل گیری اندیشه ی ایشان به گونه ای چهار بعدی، صورت نمی گیرد؟! و در عوض روشنفکر به اصطلاح«انقلابی» اش، همواره مثل کاهی بر سر آب، سر گردان میماند وبه جای فهم دقیق و درست ودرک ژرفناک در ساختار این اجتماعات، فریاد میزند که: تونسی ها، الهام انقلابشان رااز ایرانیان، گرفتند؟!

      زهی حماقت باطل...

      تونسی ها مرگ یک جوان خود را، با چنین مشت محکمی برپیکر دولت و حکومتی ظالم، فرود آوردند و حتی به ساختار کابینه ی موقت، معترض هستند وبه گفته ی خودشان، تا به دست آوردن «آزادی» کامل در خیابانها و با وجود مقررات منع عبور و مرور، مانده اندوخواهد ماند. اما در ایران، هر هشت ساعت، یک نفر، به دار آویخته می شودوهیچ انقلابی هم صورت نمی گیرد.

      چرا باید تعجبی در کار باشد؟

      این موضوع مرا به یاد گفتاری از زنده یاد« صادق هدایت» می اندازد که نامربوط به وضعیت موجود ایران نیست. روزی هدایت به همراه مسعود فرزاد، از خیابان لاله زار می گذشته اند. در کناره ی خیابان یک مرغ فروش، سر مرغی را گرفته و در کنار جوی آب، بریده و به مشتری می دهد. هدایت چند دقیقه در آنجا تامل می کند، به گونه ای که مسعود فرزاد می پرسد؟ چرا ایستاده ای؟ و او در جواب می گوید: این وضعیت ایران ماست. مرغ فروش، طبق خواسته ی مشتریان، هر از گاهی دست در داخل سبد کرده و مرغی را بیرون می کشد، دیگر مرغها کمی قد قد می کنند، ودر حالی که سر یکی از یارانشان، در یک متر آنسوتر بریده می شود، آرام می شوند. آنها تنها کمی قد قد می کنندومننتظر می مانند تا دقایقی بعد، مرغی دیگربریده سر، در خون خود بغلتد و این وضع همچنان ادامه دارد...!

      لازم به یاد آوری است که درست بر عکس فهم وشلوغ کردن های رسانه های گروهی ایرانی و لوس آنجلسی، تونس دارای هیچ اپوزیسیونی نیست. در صورتیکه ایشان از اپوزیسیون تونس، صحبت می کنند. گویا و دقیقا مشتبه شده اند که، این ایران است که دارای اپوزیسیون است. ایشان ازتکرار واژه ی  پرطمطراق«اپوزیسیون» لذت می برند_ اپوزیسیونی که کارنامه اش، زیر بغل اوست و در هیچ شرایطی نمی تواند، اوراق تاریخش را تغییر بدهد. اپوزیسیونی که همواره برای«قدرت»به مشتی شعار، تنها شعار گونه و خالی از عمل و اجرا، پرداخته است وهرگز در پی تغییردرخویش ودرنتیجه سرنگونی ساختار سیستم ضد مردمی ایران، نبود ه است. اپوزیسیونی که غیر از ادعا، کمترین کاری را به انجام نرسانده است. و اگر بگویی بالای چشمت ابروست، پیرهن را بر خویش پاره می کند. و از سویی روشنفکر ایرانی است که در طرح «صورت مسئله» ی غلط، به تحلیل وباز تولیدپاسخ های غلط می پردازد. این است که هم روشنفکر ایرانی و هم اپوزیسیونش، همواره تجربه را تجربه می کند و هیچگاه نیز، تجارب خود را«فهم»نکرده است و از همین روست که کمرش زیر بار« تجارب نا_فهم شده»خم شده است.

      همه ی اینها به یکسوی، داغ«اصلاح طلبی» به سوی دیگر. مردم ایران، درگذار این دوره ها، همواره مورد بازی اقلیت و گاهی حتی چند نفر معدود، قرار گرفته اند. اصلاح طلبی و باور به اینکه ساختار جمهوری اسلامی قابل تغییر است، ای بسا بیشترین ضربه ها را بر پیکر آزادی خواهی زده باشد. گویا هنوز هم ، برای بسیارانی از اپوزیسیون مردم ایران، این مسئله نامفهوم مانده است که گوهر و ماهیت، پدیده ها را نمی توان تغییر داد. گوهر جمهوری اسلامی به واسطه ی «اسلام» دارای گوهری ستیزنده است و گوهر ستیزنده را نمی توان با بر خوردی اصلاح گرانه و یا اصلاح جویانه، تغییر داد. ستیزندگی وماهیت واقعی جمهوری اسلامی، در اعدامهایش کاملا آشکار است_ حالا شما همچنان بر طبل بد آهنگتان بکوبید که: میتوان رژیم خون و جنایت را به کرسی مذاکره نشاند و آنرا اصلاح کرد. بفرمایید اصلاح کنید وهمآن قدقد کردن خیابان لاله زار را تجربه کنید.

      تا زمانی که شاخ و برگ های یک درخت، هرس می شود؛ مسلما ریشه ی آن قوت می گیرد. هرس کردن، جز تقویت پیکره ی ساختار چنان پدیده ای، تاثیر دیگری نخواهد داشت. و این تونسیان بودند که دست به هرس بردن و اصلاح سیستم سیاسی نبردند_ بلکه آنرا از ریشه بیرون کشیدند. در پشت بامها ودر سیاهی شب شعار«نصر من الله وفتح.....» ندادند بلکه محکم ایستاده و از حقوق خود دفاع کردند. تازه تونسی ها، دارای هیچ اپوزیسیونی هم نیستند.

       

       

       

      شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، نمونه ای ازاپوزیسیون ایران و جنگ گرایشات

      برای قدرت...



      شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، متشکل ازمجموعه ی افرادی بود که اکثرا منفرد و مستقل بودند. هرچند که بعضی از دوستان در یکی دو حزب مشخص،مانند حزب کمونیست ایران(کومه له) و همچنین اتحاد فداییان،فعالیت داشته و دارند، اما حضور ایشان در جلسات شورا، صرفا منفردانه، محسوب می شد. از اینرو می توان گفت که شورا از لحاظ ساختاری، شورایی منفرد کارگری محسوب می شدو اشتراک نظر بر روی چند مورد خاص، مانند مبارزه با سرمایه داری وتقویت طبقه ی کارگر در مبارزاتش بر علیه بورژوازی و همچنین باور به سوسیالیسم، به علاوه ی عملکرد راست در سطح شهر، و تضعیف راست ها، مثل وظیفه ای مهم، پیش روی همه قرار داشت. البته در این راستا، تلاش شورا برای مبارزه با جمهوری اسلامی به عنوان بخشی از بورژوازی جهانی، جایگاه خود را داشت و آنهم خالی از اهمیت نبود.

      چنین دور نگاهی از شورا و طبق جلسات اولیه ی آن، باعث جذب من به شورا شد. شورا تشکیل شد تا حول محوری حاکی از«اتحاد عمل» کار کند، نه ایجاد بستری ازمبارزه ی خود شکن در راستای گرایشات.

      پرسشی که در هر جلسه ی شورا در ذهنم چرخ می زد این بود که آیا شورا به عنوان یک شورای منفرد و مستقل از احزاب موجود عمل خواهد کرد یانه؟  دیگر اینکه چرا برای تشکیل شورای سوسیالیستی، قراخوانی به بیرون صادر نشد؟ یعنی شورا در بستر خود، دموکراسی را نقص کرده بود. از سویی و متاسفانه غافل از این بودم که بین رفقای شورا، اختلافاتی بسیار قدیمی و حل نشده ی گرایشات ، وجود دارد. و این اختلافات، به مرور خود را نشان می دادند.  تصویر واقعی شورا، مرا ناچار کرد تا در هفته ی گذشته، رسما از آن استعفاء بدهم.( اسناد و یاد داشت های این استعفا ودیگر نظرات، هنوز هم موجود است).

      شاید دوستان شورا، حقیقتا به این امید داشتند که این رشته اختلافات گرایشی قدیمی، در جریان پراتیک و مبارزه، حل و فصل می شود. اما متاسفانه، چنین نشد و از سویی به مرور آشکار شد که گرایشاتی، در شورا تصمیم دارد، تا ابتکار عمل شورا را در دست بگیرد. و این نقض برنامه واساس شورا بود. که آشکارا و در نمود های گوناگون، خود را نشان می داد و دوستان را به فکر وا می داشت.

      شورایی که قرار بود، از منافع طبقه ی کارگر دفاع کند، خود در جهت ویرانی هر چه بیشتر این طبقه، گام بر می داشت. شورایی که قرار بود پشتیبان مبارزات کارگران در جهت منافعشان باشد_ طبقه ی کارگری( در ایران) که در حال حاضر، برای حقوق به عقب افتاده اش، مبارزه می کندو این به وضوح، موقعیت این طبقه را در برابر بورژوازی نشان می دهد. از اینرو مسئولیت شورا، بسیار سنگین تر از آن می نمود که در تصویر ذهن در آید. درک و فهم موقعیت طبقه ی کارگر، به هر وجدان آگاهی، پیام میداد که: به دنبال منافع شخصی، حزبی و قدرت نروند وبدور از برتری دادن گرایشات خود، زمینه را برای سرنگونی کل سیستم سرمایه داری، فراهم آورند. اما...

       

      امروز برای من، به مانند روز، روشن شده است که گرایش خاصی در شورا، تلاش داشت تا، ابتکار عمل را به دست بگیرد. انتقاد من و یکی دیگر از رفقا، از این گرایش که با ساختار شورای سوسیالیستی گوتنبرگ( دست کم بر اساس اساسنامه اش) نا همخوانی داشت، باعث رئاکشن و عکسلعمل بسیار شدیدی شد که هر چه بیشتر و بیشتر، تصویر واقعی شورا را، حاکی از گرایش دگماتیک،  مدعی مبارزات کارگری، پیش همگی اعضاء، نشان داد.

      محفل گرایی وعدم انسجام درتفکر وعمل، در خور شورای سوسیالیستی، نبود؛ اما این محفل گرایی، به شیوه های مختلف، شورا را رنج می داد.

      از نظر من، مطلق گرایی در عرصه ی اندیشه و عمل_ مطلق گرایی در عرصه ی سخن و نوشتار و همچنین مطلق گرایی در نوع تفکر اعضاء، بیشترین ضربه ها را به ساختار شورا زد. ناگفته روشن است که این «مطلق گرایی» در عرصه های گوناگون، ناشی از به دوش کشیدن تجارب ناتجربه شده، به وسیله ی اپوزیسیون ایرانی است و احزاب موجود، دقیقا کارهای خود را، به تقلیدی ناشیانه از بورژوازی و سیستم سرمایه داری، بر گرفته اند. این تقلید  از بورژوازی، در هر کدام از عمل ها و عکسلعملهای ایشان، به روشنی روز هویداست. سیستم هرمی و رهبری وهمچنین برتری دادن پدیده ها، بر یکدیگر، دقیقا از ساختاری سنتی و مطلق گرایانه، که مختص بورژوازی است، آب می خورد و این در حالی است که نیروهای چپ کمونیستی، می بایستی این سنت و این ساختار را از اساس ورد نقد و بنیان فکنی قرار می دادند.

       

      اگر سیستم رهبری سنتی و هدایت تشکلات از طریق، سیستم هرمی، نقد شده است، ساختار آن از اساس و همچنان بر همآن ساز و کاری است که قبلا بوده و ای بسا که در ظاهر موضوع، سیستم هرمی، به سیستمی افقی و با ادعای دموکراسی مستقیم، تغییری ظاهری کرده باشند اما «واقعیت» ماجرا حاکی از آن است که در عملکرد، همچنان بر طبل بد آهنگ خود کوبیده و می کوبند، به این معنا که، هنوز رهبری و ساختار هرمی، به گونه ای دیگر، عملکرد خود را نشان داده است و این چیزی است که با رجوع به اسناد و بیوگرافی احزاب موجود، در گذار سالهای متمادی، کاملا آشکار می شود.

      لازم به یاد وری است که ادعای هر چیزی را داشتن، لزوما، اثبات واقعیت را نمی کند؛ آنچنانکه هستند احزاب و گرایشاتی که نقل سخنرانی ها و نوشتارهایشان، چه در کنگره ها و چه در هر نشستی، دفاع از« طبقه ی کارگر» است.«طبقه ی کارگر» پدیده ای است که همواره در دست این و آن به بازی گرفته می شود و همه ی این روند ضد کارگری، جز در پی منافع سرمایه داری، نبوده و نیست. به بیانی دیگر، هنگامی که مدعی سوسیالیسم و مدعی دفاع از طبقه ی کارگر، خود به عاملی تبدیل شده است که منافع این طبقه را به خطر می اندازد، دیگر چه نیازی به نگرانی بورژوازی را سبب می شود؟ اصولا بورژوازی از وضعیت موجودو بحران چپ کمونیستی، بیشترین و بهترین اهداف و منافعش را به دست می آورد. وقتی دوست بر سر دوست می کوبد، دشمن جز نیشخند وضعیت وگرگم به هوای یاران، چرا نمی باید، آرام و آسوده خیال، هر چه بیشتر و بیشتر طبقه ی کارگر را به نابودی بکشاند؟!

       

      احزاب موجود، به گونه ای عمل می کنند که انگار، می شودو میتوان، از خارج به داخل ایران، دستور داد و یا مبارزات داخل ایران را هدایت نمود و تلاشی که در این جهت و از جانب احزاب و تشکل های موجود، شکل گرفته است، دقیقا نشانگر همین موضوع است. از اینرو جنگ بر سر قدرت، همواره و در خلال این سالها در جریان بوده است. برای مثال تز« حزب و قدرت سیاسی» که مطرح شد و باعث فروپاشی نیروهای بسیاری شد. طرح مسئله ی« حزب و قدرت سیاسی» از همآن آغاز، محکوم به نابودی بود و دیدیم که جز به قهقرا بردن مبارزات کارگری داخلی، و قوت بخشیدن به نظام جمهوری اسلامی، هیچ نتیجه ای خاص را به دست نداد. همپای با طرح «حزب و قدرت سیاسی» مفاهیم غلط دیگری تحت رهبری و همآن سیستم هرمی، مبنی بر اینکه« کارگران از مبارزه خسته می شوند ومی روند. این ما هستیم که هنوز درمیدان ایستاده ایم!» را سبب شد.

      پشت کردن به طبقه ی کارگر و کارگر را مردود دانستن، از همآن فردای طرح مسئله، چیزی جز تخریب و لوس کردن جریان مبارزه ای اصیل را در بر نداشت و دیدیم که سال و ماه مقرر شده، به پایان رسید و چندین سال هم از پس آن گذشت، اما تز«حزب و قدرت سیاسی»  لباس عمل به خود نپوشید.

      از آنجا که درک نادرست و تحلیل غلط، از نگاه تاریخی و گذار زمان، به همگان ثابت شده بود، تنها راه باقیمانده، نقد هرآنچه بود که پیشتر مطرح شده بود. اما چنین نشد... و نتیجه را دیدیم.

      شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، توسط بعضی ازاعضاء خود، در تلاش بود تا گرایش خود را بر شورا، تحمیل نمایند. رد و انتقاد از این عملکرد، باعث شد که چهره ی واقعی تر پشت پرده، هویدا گردد واز سویی برای چند نفر، جالب بود که این عملکرد چگونه و تا به این اندازه، نهانی صورت می گرفت. غافل از آنکه هر گرایشی در نهایت، چه در قالب گفتار در جلسات و چه در قالب نوشتار و نظریات، وبالاخره در عمل، خود را نشان خواهد داد.

      کارمن و شورا به جایی رسید که حامل این گرایش، آشکار ودر حضور سایرین گفت:« گربه را می بایستی، دم حجله کشت»

      به حال شورایی که ادعایش، رادیکال بودن در چپ بود، بایستی خون گریست. چرا که در حد یک «حجله» به زیر کشیده شد. تشبیه یک حجله به شورا و کشتن گربه ی اندیشه، ساختار شورا را در نازلترین و پایینترین، حد قرار داد. از اینرو تحمل چنان وضعیتی در خور نیروهای بیدار نبود. اصولا و در این راستا پرسش این است که: کشتن گربه، یا به تعبیری دقیقتر«فکر» و بینش، آیا ریشه در فرهنگ بورژوازی نداشته و ندارد؟

      آیا این مطلق گرایی نیست که افکار دیگری را، ترور کنید؟ این سر بریدن ها و ترور اندیشه ها، جز بار مطلق گرایی، دارای چه جنبه ی دیگری می تواند باشد. آشکارا و در حضور همگی اعضاء شورا، به رفیقی دیگر گفته می شود که:« افکار شما مخرب است»! و این افکار می بایستی نابود بشوند!!

      و این دقیقا پیام رسان سیستم استالینیستی است که دنباله ی راهکار لنین بود. آیا می توان دموکراسی مستقیم را به این عملکرد، اطلاق نمود؟
      من پیشتر و در نقد این گفتار، نوشته بودم که، بر گردن این گربه، زنگوله ای خواهم بست و آنرا در میان جهان اندیشه، آزاد و رها خواهم کرد تا دیگران به داوری بنشینند. ای بسا صدای این زنگوله، وجدان های خفته را، بیدار سازد. و به همین خاطر است که به نقد این دست از افکار نشسته ام و می نویسم. سکوت نمی توانست در خور این موضوع باشد و مرا راضی نمی کرد زیرا که می دیدم و می بینم، مطلق گرایی_ محفل گرایی وکشش قدرت، سراسر پیکره ی چپ کمونیستی و احزاب و تشکل های موجود را شدیدا رنج می دهد و حاصل این ماجرا، هیچ چیزی غیر از نفع بورژوازی نبوده و نیست. ازاینرو می خواهم بگویم که دست کم، ادعای بزرگ نکنیم، طبقه ی کارگر را به بازی نگرفته و بگذاریم تا خود این طبقه، ساختارش را بر علیه نظام و نظم سرمایه داری، بسازد. احزاب موجود بیهوده در تلاشند تا از بیرون به روند مبارزات کارگری، خط و خطوط بدهند. تکلیف کارگر با سرمایه دار، کاملا آشکار است. از این میدان، و نهایتا بایستی یکی پیروز بشود.  


       نقش احزاب و تشکلات کارگری و کمونیستی، انتقال تجارب است، نه اینکه از دور، گرایش و خطی را به طبقه ی کارگر، تزریق کنند...این کار نشان دهنده ی آن است که پدیده ی رهبری وسیستم هرمی، از بیرون به داخل، تزریق واعمال می شود. نتیجه ی این نوع نگاه و عملکرد را در گذارسی ساله ی اخیر، در ایران و اپوزیسیون آن دیده ایم

      مسلم می گیرم این پرسش را که: پس راه چاره چیست؟

      از نظر من می بایستی«مارکس» و آثارش را دوباره بخوانیم. در متن ها ی مارکس چیزهایی هستند که بایستی مجدادا دوباره خوانی بشوند تا  بتوان«واقعیات» موجود طرح شده در مجموعه ی آثار مارکس، را بهتر و بهتر «فهم»نمود. این تحمیل گرایش و بینش خود به مارکس، که آشکارا، خلط مبحث بوده اند؛ ای بسا بزرگترین ضربه ها را بر جنبش کارگری جهانی زده است. در ایران، وضعیت سرمایه داری به گونه ای است که طبقه ی کارگرش را واداشته تا به جای سامان یابی و مبارزه ای پیگیر و کوبنده، به دنبال مبارزه برای «حقوق معوقه» بیاندازد. عملکرد احزاب موجود و گرایشات گوناگون، چه بوده است که همواره باعث وخیم تر شدن اوضاع شده است؟

      در کوچکترین تشکلات موجود، مبارزه برای «قدرت» و به دست گیری ابتکار عمل، به گونه ای است که به جای تقویت طبقه ی کارگر در جهت، پیروزی اش در برابر بورژوازی، هرز انرژی کرده ونیروها را هر روز پراکنده تر، ساخته است.

      اپوزیسیون ایران، حقیقتا و هیچگاه، به نقد خود ننشست و با روندی که در پیش گرفته است، هرگز نیز، به نقد اساسی و ریشه ای خود نمی نشیند، از اینرو می توان نتیجه گرفت که همواره« تجربه را تجربه می کند» و این هم بجز منفعت بورژوازی، کمترین تاثیر مثبتی در مبارزات طبقه ی کارگر نداشته و نخواهدداشت. اینکه پیکره ی یک تشکل تنها از ادعای مبارزه برای طبقه کارگر، لبریز باشد، نشانگر واقعی بودن آن مبارزه نیست. ساختمانی که هر نقطه اش از نام کارگر، سرشار است، اما واقعیت وجودی طبقه ی کارگر به گونه ای است که همگان بر آن واقفند. و امروز طبقه ی کارگر ایران در ضعیفترین دوران مبارزاتی خود به سر می برد. این شرایط، تنها و تنها پیام رسان مطلق گرایی _ کشش قدرت خواهی و نا-جدی بودن اردوگاه چپ کونیستی است. قالب کردن روشنفکر کمونیست، به جای کارگر، آیا همآن متد گذشته ی سنتی نیست که کاملا شکست خورده است؟!

       

      در خصوص شورای سوسیالیستی، همین بس که در آخرین عملکرد آن، دیده می شود که در شرایط خاص خود و تق و لق بودن آن، سه یا چهار نفر، به گونه ای محفل گرایانه، شب همبستگی با حزب کمونیست ایران، را در سایت ها اعلام می دارد. در صورتیکه مفهوم«شورا»نمی تواند اینگونه باشد. اصولا در کجای تاریخ مبارزات سوسیالیستی دیده شده که سکوت اعضاء شورایی با نام سوسیالیسم، نشانه ی رضایت ایشان بر صدور اطلاعیه، شب همبستگی و یا هر چیز دیگر باشد؟ در صورتی که طبق فهم از «شورا» در هر ساختاری، و با هر بینشی؛ می بایستی هر اطلاعیه یاهر عملی، بایستی به تبادل نظر گذاشته شود و همگی دخالت می کردند...در صورتی که ما شاهد عکس این قضیه ایم. این چه چیزی را به اثبات می رساند؟

      شورایی که وجود خارجی ندارد، اما سه چهار نفر، می توانند نام آنرا به دوش بکشند!! ونام آنرا _ تنها نام آنرا حفظ کنند!!

      پرسش اینکه، این دست از کارها و اقدامات، چه چیزی را به ذهن می رساند؟ مطلق گرایی و جنگ گرایشات در شورا، کم نبود، بعد محفل گرایی اش را، بیشتر رونق داده اند!

      مردود شمردن شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، نمی تواند منفعل شدن شخص را، در پی داشته باشد. زیرا که مبارزه برای طبقه ی کارگر، تنها در شورای سوسیالیستی و یا یک حزب و تشکل خاص، خلاصه نشده ونمی شود.

      ادامه ی کار در دیگر عرصه ها_ افشاگری ها_ نوشتن ها ونقد و بررسی ها، خود نشانه ی مبارزه ای است که در حال جریان است و هیچ پدیده ای نمی تواند این زنگوله را از گردن گربه، باز نماید. گربه ای که قرار بود، دم حجله(شورا) کشته بشود. این ننگی است که به گونه ای بسیار مفتضح، بر پیشانی شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، نشسته است.

      حاصل مطلب اینکه نیروهایی هستند که«منفرد» و یا مستقل نام دارند. احزاب و گرایشات موجود، در تلاشند که از نیروی ایشان، به نفع  ساختار خود، بهره بگیرند_ لا غیر چرا کسانی که در احزاب موجود، عضو هستند، در تشکلات مستقل چپ کمونیستی، و با ادعای رادیکال بودن، حضور می یابند؟ چه اشکال یا اشکالاتی در احزاب و تشکلات خودشان موجودیت دارد، که ایشان را به حضور در پدیده هایی چون«شورای سوسیالیستی گوتنبرگ» سوق می دهد؟! آیا این حضور نشانه ی قوت حزب و تشکل و یا گرایش ایشان است؟ به نظرم هرگز و دقیقا بر عکس می باشد و نشانگر اینکه این احزاب توان جذب نیروها را به هیچوجه ندارند. ناکارایی ومطلق گرایی این گرایشات و احزاب، در گذار زمان، چهره ای ناهمگون، و منفی را از ایشان تصویر کرده است و این نقاشی و تصویر، همچنان ادامه دارد.

      مسلما چنین فهمی از ساختار وضعیت موجود، نه تنها افتخاری را سبب نمی شود، بلکه و ای بسا حاکی از اندوهی باشدمبنی بر اینکه، چپ کمونیستی رادیکال، چه هنگام از خر و پف خواب آشفته اش، بیدار می شود؟

       

      پایان این نوشتار را به نکاتی اختصاص می دهم که گویای، مطالبی مهم هستند. اول اینکه به نظر می آید که افراد منفرد، هیچ نقدی از دیدگاه گذشته ی خویش ندارند. در ثانی معلوم نیست بر چه اساسی، کار حزبی و سازمانی شان را کنار گذاشته و به اسم منفرد ظاهر می شوند؟! و این در حالی است که ایشان همچنان، حامل همآن گرایش فکری قبلی خویشند و دقیقا همآن ساختار را به دوش می کشند! از اینرو چنین افرادی «منفرد» محسوب نمی شوند. تا زمانی که از ساختار و گرایش قدیم و مردود حزبیو سازمانی قبلی، گسست نکرده باشی، چگونه می توان شما را «منفرد» خطاب کرد؟

      همآن بینش و گرایش، ناچارا به اشکال مختلف قدرت نمایی و رییس شدنها، نمود پیدا می کند.

      باور نداشتن به دموکراسی و لوس کردن آن_ رعایت سلسله مراتب به نام کار شورایی و هم فکری، دیگر نمودهای، این نگاه سنتی وبیمار است. تلاش برای لوس کردن انتقادها، به منظور جلوگیری از هر اقدام و بینش نقادانه، که سیستم سنتی وهرمی را واژگون می کند، نشانگر درجه ی فهم مبارزاتی در جهت راه پیش روست. به باد تمسخر گرفتن انتقادات منفردین بریده از سنت مبارزاتی قدیم، هدف خاصی را برجسته می سازد که از نگاه دقیق دیگران، پوشیده نبوده و نیست. هراس و وحشت ایشان از روبرو شدن با این پرسشها و انتقاد های بنیانی، دقیقا آدرسی است برای این موضوع که، چنین ساختاری هرگز نمی تواند در برابر پرسشها و انتقادات وارد به ایشان، ایستادگی داشته باشد. و از همین روست که فضای دیالوگ از روی عمد، به فضایی  حاکی از منولوگ دگماتیک، تبدیل می شود.

      آخرین کلام اینکه پدیده ی«زمان» بهترین داور این ماجراست.



       

       

       

       

        

      «چپ کمونیستی و سلسله مراتب...! راه_راهبر_رهرو...!!!»



      مقاله ای که تحت عنوان« شورای سوسیالیستی گوتنبرگ و جنگ گرایشات برای قدرت...» نوشته شد و در رسانه های گروهی، باز تاب یافت ومورد نقد تعدادی از یاران عرصه ی اندیشه قرار گرفت. واز سویی آقای نادراحمدی، نقدی دیگر را برنقد من نوشتند. و در همین جا ازایشان صمیمانه سپاسگذاری می کنم، چه ذهن ایشان و مخاطبین دیگری، به اهمیت «نقد» ونقش آن نوشتار، پی برده بود.

      واقعیت اینکه شخصا تشنه ی فضایی حاکی از دیالوگ هستم و نه منولوگ. از اینرو امید به آن دارم که بتوان باهمگی یاران جدی وپیگیر درمسائل تئوریکی مارکسیسم وسوسیالیسم و همچنین وضعیت روشنفکر کمونیست! در ایران ونقش اپوزیسیون ایرانی و بسیاری مسائل دیگر، فضایی حاکی از دیالوگ_ نقد وبررسی بدون هراس و سانسور و صادقانه انجام داد. حالا پرسشی وجود دارد و آن اینکه آیا من در قایق درستی نشسته ام؟ آیا همگی ما می توانیم از طریق نوشتارهاو نظرات، همدیگررا ومفاهیم همدیگررا«فهم» کنیم؟

       

      اگر پاسخ به پرسش بالا مثبت است. خوشحال خواهم شد تا پابه پای یاران این عرصه، در حد توان فهم خود، ودر ایجاد فضای دیالوگ و باز کردن موضوعات موثر باشم.

       امید که با فهم مطالب_ دوری کردن از ابهام وپیچیدگی وهمچنین نوشتن نقد های زلال و روشن، ونظرات همگی یاران؛ دست کم تمرین دموکراسی کرده باشیم. زیرا که من بر این باورم که هنوز و هنوز است؛بین چپ کمونیستی و بخصوص در ایران( چه داخل و چه ما تبعیدیان) فهم دقیق دموکراسی را نکرده ایم و درک درست دموکراسی، اولین گام در فهمِ ِ برداشت های غلط و نارسایی است که به جای رشد اندیشه ودرک واقعیات اجتماع و خود؛ صورت گرفته است واز همین روست که بسیارانی، خیلی زود به همدیگر، مارک می زنند و فضا را از دیالوگ، به منولوگ؛ نزدیک می سازند.

       

      با اختصاری که در بالا رفت، میپردازم به نکاتی که بدون ارتباط با شورای سوسیالیستی گوتنبرگ و همچنین اپوزیسیون ایران، به اضافه ی مباحثی تئوریک در زمینه ی فهم از مارکسیسم و سوسیالیسم و غیره است. ودرهمین نقطه عنوان کنم که نوشتار قبلی، به هیچ

       وجه کامل نبود وهمگان می دانند که واقعا، آن نوشتار نمی توانست در بر گیرنده ی مجموع مشکلات و مفاهیم گوناگون باشد. می رود که این نوشتار هم دارای همآن کمبود باشد. زیرا که حجم مطالبی بسیار زیاد در سرم می چرخند و طرح ریزی هرکدام از آنها، خالی از ضرورت نبوده و نیست.

        از آنجا که در نوشتار قبلی شما و همچنین نوشتارهای دیگر، در سایت خودتان یعنی «سایت رهایی» عنوان کرده اید و فکر می کنم بسیار هم زلال و روشن است. انتقاد صریح وکوبنده ی شما از مارکسیسم و خصوصا تئوری پرداز مانفیست کمونیست و کاپیتال، یعنی مارکس، چیزی است که به واسطه ی اینکه، احزاب وتشکل های چپ کمونیستی، از مارکس، نوعی رهبر و چهره ای دگماتیک ساخته اند که هرگز با روند زمان، آشتی نمی کند!( این البته با فضای ذهنی من و فهم من از مارکس کاملا مغایر است) اما ازاین لحاظ که اپوزیسیون ایرانی از مارکس، چهره ای حتی دینی و یک بت ساخته اند،

      نکته ای است که خالی از اهمیت نیست.

       یعنی از مارکس اولا رهبر ساخته اند ( در صورتیکه متد شناخت مارکس، هرگز با ساختار راه و رهبر، سازگاری ندارد_ در گام دوم از مارکس، پدیده ای خشک وغیر قابل نقد معرفی کرده اند- و درگام سوم اینکه مارکس را تا حد یک پدیده ی دینی ومذهبی( منتها اینبار با طرحی غیر متافیزیکی وغیر ایده آلیستی) پایین آورده اند.

      قبل از هر چیز اینرا اضافه کنم که مارکس، کوچکترین نیازی به دفاع من یا هر کس دیگری ندارد. آنچه را نوشته است، در دسترس همگان قرار دارد. از اینرو به نظرم هیچگاه نمی توان، مارکس را به غیر مارکس تشبیه کرد. هر گز نمی توان از مارکس چهره ای دیگر گون ساخت. چرا که نوشته های کارل مارکس، وجودیت دارند. واین غیر معقول است که بیانگاریم، آثار اورا، به طریقی سانسور کرده باشند. البته وهزار البته فهم مارکس و متد شناخت مارکس، کاملا تحریف شده است و من هیچ شکی به این مسئله ندارم.

       

      اجازه بدهید کمی بیشتر توضیح بدهم. و دلایل این کار را باز کنم.

      آنچه که در نوشتار قبلی ام ودر این خصوص طرح کردم مبنی بر اینکه: .... چه باید کرد؟ و پاسخ داده بودم که: می بایستی «مارکس» را دوباره خواند....

      این موضوع دقیقا به موضوع بالا مربوط است. مسئله به ساختار «نوشتار» بستگی تام و تمام دارد. وموضوع بسیار عمیق است. مسلما شما با دستگاه فکری«فرنینادو سوسور»آشنایی دارید. «زبان»، از لحاظ گفتاری و نوشتاری، متشکل از واژگان است. واژگان دارای بارهایی سنگین هستند واز سویی زبان و واژگان، دارای خصوصیت هایی است که حقیقتا نمی تواند در این نوشتار کوتاه، شرحی کامل به آن نوشت؛ مگر اشاراتی و به قول بعضی ها، آنرا که کس است_ یک حرف بس است. وحرف این است: نوشتار شامل واژگان و کلمات و حروف هستند. ارتش حروف وکلمات، به صورت جمله ها و متن ها، یک اثر نوشتاری را تشکیل می دهند. شناخت تک تک عناصر«کلمات»نشسته دراثر، ضروری است. دیگر اینکه متن، دارای خصوصیت هایی است که می توان اشاراتی به آنها نمود.

      *دال و مدلول. رابطه ی دال ومدلول، حاصل کار را به عنوان«دلالت» به ما می نمایاند. و دلالت ها بر گونه های مختلفند. مثلا دلالت  طبعی غیر لفظی>>> با این مثال: کسی که تب کرده است صورتش سرخ می شود این دلالت بر تب شخص است و یا حالت رنگ پریدگی شخص که نشانه ی وحشت و ترس از چیزی است. دلالت وضعی غیر لفظی >>> مثل کلمه ی« دانشکده» وواژه ی دانشکده، حاکی از مکانی است که در آن دانش را تدریس می کنند. دلالت وضعی لفظی>>> مثل فریاد کشیدن که می تواند دلالت بر آزار و شکنجه ی کسی باشد. وچند دلالت دیگر که در حوصله ی این نوشتار نیست.

       

      *نقاط سفید در متن. که وظیفه ی خواننده است تا این نقاط راپر نماید(فهم کند)از همین نگاه، می بینیم که خواننده با نویسنده، شریک است و این به ساختار نوشتار مربوط است.

      *نشانه شناسی . که از اصول و مبانی پایه ای دستگاه فکری«سوسور» است.

      در هر حال با مثال های بالا خواستم نشان بدهم که ساختار واژگان، به همآن سادگی نیست که مردم عادی به آن می اندیشند. درک ساختار زبان وواژگان وهمچنین نشانه شناسی ،واژه شناسی ، فرهنگ زبان، و بخصوص ساختار آن، هر کدام در درجه ای فوق العاده مهم، بروز می کنند. از سویی روند خاص زبان ها و واژگان، در طول سالهای متمادی و دوره های گوناگون وتغییرآنها، نه تنها براهمیت موضوع می افزاید که به واسطه ی بار معنایی اشان، توان مفاهیم مختلف رااز یک متن سبب می شود. شما نگاه کنید به این فاکت از مارکس که گفته است: « من هگل را با سرش بر روی زمین نگاه داشته ام». تعبیر شما از مطلب چه است؟ اما فهم من از جمله ی بالا به اینگونه است که مارکس، ساختار شکنانه، سیستم هگل را وارونه کرده است. یعنی سیستم ایده آلیستی ومتافیزیکی اورا، تبدیل به ساختاری ماتریالیستی کرده است. و همه می دانند که هگل یک ایده آلیست بود. وارونه کردن دستگاه فکری هگل، به صورتی که مارکس به آن اشاره می کند جدای مفهوم ساختار شکنانه اش، به نظرم به شیوه ای علمی و روشن، صورت گرفته است.

      اما فهم کاپیتال که اثری است ماندگار. چیزی جز بیان واقعیت روند سرمایه از سویی ووضعیت کارگر نیست.

       کاپیتال، درهرگامی، از اعداد و ارقام صحبت به میان می آورد و نشان می دهد که چگونه، سرمایه ی سرمایه دار به واسطه ی، سود و ارزش اضافه و خیلی  عوامل دیگر، هرآن افزوده می شود. از اینرو به نظرم نمی توان این واقعیت را انکار نمود. حالا اگر کاپیتال را مارکس ننوشته بود و شخصی به نام نادر احمدی نوشته بود، هیچ تفاوتی در بیان «واقعیت» نمی داشت. اینجا صحبت بر سر شخص نیست. ای بسا در بعضی مقوله ها، بتوان بر مارکس ایراد گرفت و به نظرم کارل مارکس اگر خود زنده بود، خوشنود هم می شد زیرا که او به دیالوگ ودیالکتیک باور داشت نه سرکوب و خفقان. او به واقعیتی که فهم کرده بود، وفادار و صمیمی بود. طرح آنچه را که درک کرده بود، که البته با یاری و همکاری انگلس صورت گرفت، چیزی را ساخت که بعد ها به نام مارکسیسم، مشهور شد.

       

      از اینرو جهان سرمایه، بر علیه چنین متد وشناختی که مشتش را می گشود، نمی توانست بی اعتنا عبور کند. آیا به همین خاطر نبود ونیست که بورژوازی، همواره خود را«به روز» می کند؟ یعنی خود را آپ دیت می کند؟ مگر بورژوازی، با ایجاد «ارتش ذخیره ی کار» در پی ِ استحکام موقعیت وجودی خود نبوده و نیست؟

      طرح این دست از واقعیات، به دست هر کسی که صورت گرفته، برای طبقه ی کارگر، اصولا ارزشمند است. از اینرو به نظرم، بی ارزش کردن ارزش ها، خطایی است که از اهالی کوچه ی«فهم» و ادراک، بعید می نماید. اما اینکه از مارکس یک پیغمبر می سازند! این چیزی دیگر است.

      شما میدانید که تئوری پرداز«حزب و قدرت سیاسی»به مارکس زمانه مشهور شد!درصورتیکه سالها گذشت و این تز، نه تنها جامه ی عمل نپوشید بلکه به نظرم از همآن آغاز، محکوم به فنا بود و چنانکه دیدیم، پس این سالها، هرگزجامه ی عمل به خود نپوشید.اینجا مسئله آیا بر سر فهم از مانیفست کونیست است یا کاپیتال؟ نکته ای باریکتر از مو اینجا هست، فراموش نکنیم که هر کدام از انسانها در نوع خود، یونیک هستند. هر کدام خصوصیاتی را دارا هستند که مختص به ساختار وجودی ایشان است. اما مقایسه کردن انسانها با همدیگر، ازنظر من مسیری را ازاشتباه به سوی«خطا»طی میکند. یعنی بین خطا و اشتباه، دره ای به ژرفناکی نیاگارا، وجود دارد. ازاینروبرابردانستن آدمها، ازفهم انسان پسا مدرن، کاملا دور است.

      من فکر میکنم که نقش «زمان»و گذار ِ آن که تشکیل دهنده ی تاریخ است، بسیار اساسی و زیباست. زمان پدیده ای است که کوچکترین تعارفی با دیگر پدیده ها ندارد چرا که اسناد_ سخنرانی ها_ استدلالها _ کنگره ها و نشست های بسیاری، وجوددارند که از نظرگاه گذارِ ِ زمان، پوشیده نیستند. از اینرو می توان نتیجه گرفت که هیچگاه نمی توان«واقعیت» را به بازی گرفت. و واقعیت( نه حقیقت_ زیرا که از نظر من هیچ حقیقتی وجود ندارد) بدون حضور زمان، ازمحتوا خالی می شود. شاید به همین خاطر است که همواره گفته اند: زمان بهترین داور است.

      من بار دیگرتاکید می کنم که برای من، شخصیت ها، مهم نیستند مگر نگاه وساختار بینشی ایشان.  برای همین است که چه در نوشتار قبلی و چه این نوشتار، اشاره به نام اشخاص، از اهمیت قضیه کاسته و نظرگاه ایشان را، دور از دسترس قرار می دهد و این درخور ِ کار من نیست یعنی به افراد خاص، کاری ندارم اما گرایش و بینش ایشان و فکر ایشان، آنچنانکه اطراف را متاثر می سازد، قاعدتا، تاثیر خود را به اشکال مختلف، نشان می دهند و تو اگر سنگ هم باشی، نمی توانی نسبت به مسئله، بی اعتناء بوده باشی. روشنتر اینکه، اگر نگاه هایی که هنوز با فهم درست «دموکراسی» غریبه اند، همچنان میدان دار عرصه های مختلف باشند و جمع و فرد هم، در قبال ایشان، سکوت کنند، هیچ حاصلی جز تکرار تاریخی تجارب تلخ گذشته را، شاهد نخواهیم بود. ازاینرو و در این راستا، من فکر می کنم که نقد، دارای جایگاه بسیار والایی است. اما اینکه دیگرانی، نقد را با شیوه ای تر دستانه، لوس می کنند ویا اصلا برای آن، ارزشی قایل نیستند، بر می گردد به ساختار اندیشه ی ایشان و ناگفته پیداست که اینگونه افراد و تشکل ها، شدیدا از نقد و پرسش، هراس دارند. چرا؟

      زیرا که می دانند، تنها و تنها با نقد دیالکتیکی وروشن است که دیوارهای ضخیم اطرافشان، ترک برداشته و خیلی زود، فرو می ریزند. پدیده ی رهبری درهرکدام ازگوشه گوشه های اپوزیسیون ایران، بیشترین هراس و وحشت را از نقد دارند. ایشان از نقد گریزانند_ زیرا که خوب می دانند با نقد ودیالوگ است که«واقعیات»پیش روی مردم، آشکار می شوند. طرح این واقعیات، همآن ترک هایی است که دیوارهای اطراف ایشان را، به ریزشی سخت، می کشاند. و دراینجاست که پای موضوع«دموکراسی مستقیم» به میان می آید. یعنی امروزه دیگر پدیده ی رهبری_ راه_ رهرو_کاملا ازاندیشه ی پسا مدرن، دور است و مردود. این مردود بودن اما «مطلق» نیست زیرا که هنوز وهنوز بایستی این راه ها_ رهبرها و رهروها، را به چالشی دیالوگ وار طلبید. این چالش، ای بسا دوای زخم، روشنفکر کمونیست ایرانی است. اماتو نمی توانی ایشان را به فضایی حاکی از دیالوگ و بررسی و نقد، بکشانی، چرا؟

      چرا ایشان سنت های گذشته را، همچنان زنده نگاه می دارند؟ چرا خیلی زود به شما مارک می زنند و گاه که خیلی دموکرات مآب می شوند می گویند:« این ساختار فکری، مخرب است؟»

       

      پیش ازهرچیز، دوست من بایستی به خود ببالد که مخرب دستگاه فکری ایشان است. واگر این برخورد اندیشه ها نباشد، آیا ادعای فهم« دیالکتیک»را می توان از ایشان انتظار داشت؟ به نظرم نه. واین به هراس ایشان از گفتگو وبررسی واقعیات، ربط پیدا می کند. دیگر اینکه اگر فضا از دیالوگ، به مسیری دیگر هدایت می شود، فهم مطلب، بدوش کشیدن اورست نیست. میتوان نوشت. میتوان در نقطه ای دیگر، به مبارزه ادامه داد. فضایی که تصویر می شود، فضای خفقان سیاهی است که سیاه چاله های استالینی را، به ذهن متبادر می سازد. فضایی است که در آن شلاق های شکنجه گر، نقطه نقطه های بدنت را، علامت گذاری میکند اما نکته ی تاسف باراین است که اینبار، این دین کاران ومهره های ایشان نیستند که با صدای الله و اکبر، شلاق را، بی رحمانه، بر پشتت می کوبند. اینبار، روشنفکر کمونیست است که صدای شلاقش، زبان سرخ نا-ایستا ست وحرکات سرو دستش، تهدیدهای پی در پی، برای سکوت توست. فریاد تو، دیگر هیچ معنایی ندارد. اینجا مهد دموکراسی است. اینجا شهر گوتنبرگ سوید است. و توحق نداری بنویسی. اجازه نداری نام شورای سوسیالیستی گوتنبرگ را بیاوری.

      در کدام یک ازآثار مارکس، چنین فضایی ترسیم شد؟ وآیا این به فهم ما ازمارکس بر می گردد و یا فهم ما از خودمان؟ و آیا این نوع گفتار_ این شکل ازفضای موجود، فضایی سنتی_ ایده آلیستی_ استالینی وبورژوا مآبانه نیست؟

      تا چه اندازه اپورتونیستی؟! رفیق تو ادعای رفاقت دارد؛ اما زمینه مهیا شده است تا ایشانی که تا دیروز، خود تحت فرمان این و آن و زیر بد ترین شلاق ها بوده اند، مدعی حفظ آبروی محفل می شوند! و این مرا به یاد زنان آزاده ای می اندازد که بارها گفته اند: اگر آبروی جمهوری اسلامی، به روسری وحجاب ما بسته است، این آبرو از ازل، وجودیتی نداشته است... وبهتر که چنین آبرویی نباشد.

      من از حجاب و پرده، بیزارم. این شعار نیست. این واقعیتی است که در جهان وجودی ام، مثل سنگ قبر، نقش بسته است. شما که طرفدار حجاب و پرده هستید، با من نمی توان، حتی دمی نشسته و از آزادی بگویید. زیرا که در اولین گام، کارنامه ی شما را زیر بغل می بینم و شخصا این پرده ها و حجاب ها، را پاره می کنم. چرا که دوستدار«واقعیت»هستم و نمی پسندم، ماه را در پشت پرده های سیاهی که امروزه نازکتراز، تارهای عنکبوتند. حالا دوست دارید هرچه بیشتروبیشتر برطبل بد آهنگ سنت گرایی و اندیشه ی سراسر افلاطونی ِ خویش بکوبید.

      مبارزه ی طبقاتی...

      صحبت بر سرطبقه است. نکته برروی کاپیتال مارکس است. واژه اکنون با نام کارگر، پیوستگی دارد. انکار کشا قوس_ پیچ و خم مسیرو درگیری هرساعته ی پرولتاریا با سیستم سرمایه، نهایت حماقت هراندیشمندیا فعالی است. این چیزی است که در جریان است وبه نظر می آید که نمی توان این درگیری را به خاموشی کشانید. یعنی هیچ پدیده ای نمی تواند این مبارزه را به قهقرا و یا به سکوت بکشاند. چرا؟

      زیرا که این کارگر است که با فروش نیروی بازوی خود، چرخ زندگی اش را می چرخاند. در این چرخش وفروش نیرو و کار، برابر آنچه را که انجام داده است، دریافت نمی کند.  ارزش اضافه وسودی را که از تولید وکارِ ِ او به دست آمده است، به جیب سرمایه دار، فرو می ریزد. و این اولین گام پایه ای برای افزون شدن توان «سرمایه»وضعیف شدن هر ثانیه ای، کارگر است. ایجاد«ارتش ذخیره ی کار»خود عامل دیگری برای سرکوب و استثمار این طبقه است. کارگر، در هر ساعت هستی اش، با سرمایه دار، رابطه ای تنگانگ دارد. این دو قطب، بدون همدیگر، هیچ معنایی ندارند. اما مکافات اینجاست که کارگر، سرمایه ای را دارا نیست و به خاطر فروش کارش، ناچار به بردگی می شود. به دلایل زنجیره ای فراوانی، کارگر از لحاظ فرهنگی_ اقتصادی وساختاری کلی اش، همواره به عقب رانده می شودو هر روز وساعت، بر شدت و رنگ استثمار، افزوده می گردد. او خوب می داند که علت های این ویرانی، ریشه در کجا دارند. اما مبارزه با این زیر بنا های، وحشی و حساب شده؛ کار چندان آسانی نیست. طبقه ی او، اگرچه همواره در این جنگ، درگیرمیدان است، اما از لحاظ نوع مبارزاتی و به لحاظ مشکلات بسیار زیاد... همواره بد ترین ضربه ها را می خورد. تحقیر می شود وحتی تا اندازه وحّد ِ یک وسیله، نزول کرده و پایین می افتد. از سویی روند لجام گسیخته ی سرمایه، به مثابه ی یک طبقه ی خاص و تشکیل دهنده ی بورژوازی، هر روز و دم،  پرتوانتر می شود و در مقابل، طبقه ی کارگر، هر روزو دم، ضعیفترو شکننده تر.

      مبارزه ی طبقاتی همچنان در جریان است اما به روشنی نظاره گر جریاناتی هستیم که تحت لوای نام«دفاع از طبقه ی پرولتاریا» و درنقش روشنفکر کمونیست، می خواهند، این طبقه رااز سرکوب و استثمار، نجات بدهند!!

      دو مسئله و دو اتفاق ویرانگر...

      1_ روشنفکر کمونیست، خود را به جای کارگر، نشانده ودفاع از او را به عهده می گیرد! که کاری ترین ضربه برپیکر این طبقه بوده است.

      2_ روشنفکر کمونیست، (درقالب تشکلات اپوزیسیون)خواسته وناخواسته، از دور به این طبقه، دستور می دهد وفرمانفرمایی میکند. و این در حالی است  که هرگز عمق، زخم این طبقه را نمی شناسد واز واقعیت ساختار آن، بی اطلاع است. از اینرو به شیوه ای که دقیقا به ارث رسیده از خود ِ سیستم بورژوازی است، اقدام به یک دست از کارهایی میکند که، از دور دستان فراموشی تا به همین ثانیه ها، این نقش، مثل ماری بر پیشانی «زمان»نقش بسته است. آهنگ مخالف می نوازم؟! بفرمایید نگاهی دو ساعته به تاریخ مارکسیسم بیاندازید. اسناد مربوط به کنگره های احزاب و سازمانها را بررسی کنید. باور بفرمایید که زهر آگین نخواهید شد ومرگ شما را نمی رباید، بلکه نگاهتان تغییر خواهد کرد. اصرار بر اینکه هر دو پا رادر تنها یک لنگه کفش کرده باشید، چیزی جز تکرار تجارب گذشته نیست و اینرا هرآدم حتی ساده ای می داند. اگر نگارنده ی این سطور به خطاست تنها این پرسش را پاسخ دهید که: چرا تا کنون چپ رادیکال، در راستای اهدافش، پیروزی را بدست نیاورده است؟ و چرا طبقه ی کارگر، با وجود شما(اپوزیسیون)نابغه در مارکسیسم، به این روز افتاده است که به جای مبارزه برای پیروزی قطعی، درحال مبارزه ای جانکاه، برای«حقوق به عقب افتاده اش» است؟ در این صورت نقش اپوزیسیون چه بوده است؟ آیا در مسیری خلاف منفعت طبقه ی مورد ادعایش، گام برنداشته است؟ و اگر چنین نیست، پس اینهمه جنگ درونی گرایشات، برای «قدرت» و به بهانه ی نام«کارگر»دارای چه مفهومی است؟ اصولا مفهوم مبارزه ی طبقاتی چیست؟ آیا مبارزه ی طبقاتی، نقد روز به روز ِ دیالکتیکی هر دو طبقه ی بورژوازی و حرکات آن وهمچنین طبقه ی پرولتر، درعرصه های اقتصادی_ فرهنگی و مبارزاتی اش نیست؟ آیا فهم نکردن دقیق و زلال ِ هرحرکت این دو طبقه، که در برابر هم همیشه صف آرایی کرده اند، دور بودن از فهم درست مبارزاتی در جهت نفع طبقه ی استثمار شده نیست؟

      هنگامی که بخشی عظیم از اپوزیسیون ایرانی، تحت تاثیر رسانه های تلویزیونی لوس آنجلسی، که همواره در جهت منافع بورژوازی، نقش بسزایی داشته اند، قرار می گیرند و هر روزدچار گردابی از بازی های کلامی وتریک های سرمایه داری، قرار می گیرند ودر دفاع ازتشکل ها و خیزش های غلط انداز سبز ِ امروز ونارنجی فردا، جلوی تلویزیون ها، قرار می گیرند، از چه چیزی حکایت می کند؟ ایا پرتغال ها گم شده اند یا اینکه خود پرتغال فروش، سرش را زیر برفهای سپید، فرو برده است؟!

      درعجب باید بود ازایشان که هر روز درنقش و لباس خاص و مرسومی که سرمایه داری به تن ایشان می دوزد، ظاهر می شوند وایشان حتی بر خود، رحمی ندارند! چرا که هر آنچه هست و بوده، در گذارزمان وبر پیشانی تاریخ و اسناد وآرشیو های خودشان، نقش خورده است. ومگر سیستم «سرمایه» چه چیزی می خواهد؟ آیا این عدم«فهم»، سرمایه ی زمانی برای بورژوازی نبوده ونیست؟

      از اینرو، بی پرده باید گفت که: در اینصورت تنها یک پدیده باقی می ماند و آن چیزی جز«کشش قدرت» نیست. حالا این موضوع، چه در قالب حزب وقدرت سیاسی، گنجانده شود، چه درافکار واندیشه ها وگرایشات مختلف، نمود یابد و چه درمقام رییس ورهبر باشد، و یا رهروی که ساده لوحانه و حماقت آمیز، دستور رهبران را مجری است، تفاوتی در روند و ساختار موضوع نخواهد داشت؛ چرا که به نظر می اید چپ کمونیست وحتی رادیکال آن، دچار توهمی است که به شیوه ای تر دستانه از جانب سرمایه داری، تزریق می شود و جالب اینکه، پدیده های یاد شده ی بالا، همگی بدون کوچکترین تحلیل دقیقی و بدون هیچ شک ورزی در فهم وعملکرد؛ دقیقا به بورژوازی خدمت می کنند.

      اگر پاراگراف بالا، حماقت آمیز است ونویسنده دچار توهم است، لطفی خواهد بود اگر به بیان زیر توجه کنید.

      چپ کمونیست، چگونه چپی است که مدعی رادیکال است( زیرا که روی سخن نه با راست است و نه با کسانی که ادعای کمونیست بودن می کنند اما در عمل و اندیشه، سنتی وخرده بورژوایی عمل میکنند) اما خود، به مثابه ی سرباز سرمایه داری، برای سرمایه داری می جنگد_ برایش کار میکند وهر ساعت، جیب سرمایه دار را پر می سازد؟ آیا تمامی این پیکره ی مدعای سوسیالیسم، در خدمت بورژوازی نبوده، یا نیست؟ اگر نیست، نقش زندگی ایشان، در خلال زمان وکار ایشان چگونه است؟ مگر می شود که کسی، با هر عنوان و ادعایی، کار نکند؟ واگر کار میکند و این غیر قابل انکار است،سود وارزش اضافه ایکه تولید می کند به جیب چه کسی، ریخته می شود؟ تازه این در حد کارگران است، ایشان اما چیزی بیشتر از خرده بورژواهایی نیستند، که مثل ارتشی بی رحم و مسلح، در راستای اهداف بورژوازی، نقش و تکلیف خود را انجام می دهند. و نتیجه ی کلی موضوع این است که ایشان خود، با وجود ادعای مبارزه برای طبقه ی کارگر، دقیقا در برابر این طبقه ایستاده اند. زیرا که چرخ های سرمایه داری را، بادقت هر چه تمامتر و هزار البته، روشنفکرانه، می چرخانند.

      ناگفته پیداست که اولا نمی توان، طبقه ی پرولتر را، از دورهدایت کرد و تاریخ اینرا نشان داده است. ثانیا تا زمانی که بستر«انقلاب اجتماعی»مهیا نشده است، ادعای انقلاب ودگرگونی، از سوی روشنفکر کمونیست، ادعایی پوچ و بی معناست. گذشته از همه ی اینها، برقراری سوسیالیسم دریک نقطه و در یک کشور، به هیچ شیوه ای، با سیستم مارکس، همخوانی ندارد.چرا؟

      اولا انقلابات گذشته که مهمترینشان اکتبر1917بود، نشان داد که نمیتوان سوسیالیسم را ازنقطه ای به دیگر نقاط جهان صادرکرد واین یکی از بزرگترین اشتباهات لنین بود. در کوبا هم دیدیم که فیدل کاسترو، چگونه جذب«کشش قدرت»شد ورهبری را به دست گرفت وعملا سیستمی را ساخت که از هر لحاظی، وبا دردست داشتن اسناد وتاریخ کوبا، کاملا بر همگان روشن است_واین چگوارا بود که متقابلا، در پی رهبری نبود وبرای قدرت مبارزه نمی کرد، واز همه مهمتر اینکه هیچ سیستمی را نساخت وباور به این داشت که شعار مشهور مارکس مبنی بر«کارگران جهان متحد شوید»کاملا درست است وانقلاب سوسیالیستی، می بایستی همه گیر و جهانی باشد نه منطقه ای ومقطعی. وبرای همین بود که کوبا را ترک نمودو...

      تعجب آور است که بسیارانی هنوز بر این باورند که میتوان تجارب کوبا_شوروی و یا چین را، به نقاط دیگر جهان صادر نمود! و این گفته مرا به یاد رهبرقبلی جمهوری اسلامی یعنی حضرت خمینی می اندازد، که میگفت: صدور انقلاب اسلامی ایران، به جهان ضروری ترین موضوع ماست.

      مهم این است که برای چپ کمونیستی این مسئله فهم شود که، تجربه_درک و مفاهیم یک دوره را، نمی توان به دیگر دوره ها، تزریق نمود. هر دوره ای دارای ویژگی وساختار خاص خود می باشد وانتقال آن به دیگردوره ها و(درمثال بالا به دیگر کشورها)کاری است که درعمل، هرگزلباس پراتیک به خود نپوشیده است. ازاینرواحزاب لنینیستی، که سراسر پیکره ی اپوزیسیون ایرانی را، پوشانده است، در مسیری به خطا ودقیقا تجربه شده ی قدیمی؛ راه می سپارند.

       

       

      تابو شکنی...!

      به سخره کشیدن مارکس، تابو شکنی نیست. اینکه از مارکس، یک تابو ساخته میشود، نمی تواند درست باشد و اگرعکس این موضوع صحیح است، در اینصورت، هر اندیشمندی در هر راستایی، می بایستی به سخره،  گرفته می شد. این کار( یعنی به استهزاء گرفتن مارکس) به بهانه ی اینکه از مارکس «بتی» ساخته اند، تابو شکنی نیست از اینرو به نظر می آید که طرح این موضوع، تنها ادایی روشنفکر مآبانه باشد، که در پی ساختار شکنی است. بازهم یاد آور باید بود اینرا که صحبت برسر«شخص»وشخصیت نیست، بلکه دقیقا مفهوم ماجرا، به روند گرایشات واندیشه ها، مربوط است. اگر نقدی در میان است، نقد و روی سخن نقد، به سوی گرایشات وحتی گاه، مفاهیم اند.

      از آنجا که آثار اصلی( درمورد بحث حاضر، نوشته های مارکس)از منابع دست دوم، مطالعه می شوند، پیش آمدن ِ درک درست اثرواقعی و اصلی، به ضعف می گراید.  اذهان تنبل، همواره به تحلیل سایرین، ازآثار اصلی، گرایش نشان می دهند. ازاینرودرک ایشان درک و فهمی ثانوی خواهد بود. این چیزی نیست که کسی بتواند آنرا مردود بشمارد. منظورمطلب در این است که تا زمانی که آثار خود ِ مارکس وجودیت دارند، فهم و برداشت ثانوی، دارای جایگاه اصلی نخواهد بود. ترجمه ی آثار مارکس در ایران، در واقع ترجمه ای از فهم و برداشت انگلس بوده است. نکته ی مهم اینجاست که درخصوص کتاب«سرمایه»به لحاظ علمی بودن آن و درگیر بودنش با علم ریاضی که مورد تایید، دانش درهر دوره ای بوده است، نمی تواند توسط هیچ کسی، ضایع بشود. زیرا که به روشنی روزواستدلال های دقیق و روشن ریاضی وعلمی، موقعیت طبقه ی کارگرو بورژوازی را نشان می دهد، این موقعیت اگر چه در گذار زمان، دستخوش تغییر بوده و خواهد بود، اما در ماهیت موضوع، کمترین تردیدی راسبب نمی شود.

      بله، آنانکه ازمارکس یک پیامبرمی سازندو بدتراینکه از او، یک بت ساخته اند که می بایستی در پیشگاهش، به سجده نشست، کاری بجز اعمال دینی ومذهبی انجام نداده اند و نمی دهند. اما این نکته نمی تواند، نقد برمارکس را ناشی باشد، چرا که مارکس به مانند یک فیلسوف و متفکر وآشنا به مسائل دقیق اقتصادی و فلسفی، هرآنچه حجاب سرمایه داری است را، کاملا برملا ساخته است. مدرک و رفرنس، آثار کارل مارکس و بیوگرافی اودر هر دوره ای. یاد داشت ها و نوشته هایش_ نامه ها و تحلیل های زلال و دقیقی که از ساختار طبقه ی کارگر، حکایت دارد و همچنین، جبهه ی مخالف وستیزنده ی بورژوازی که، در واقعیت کلام، هراسی سنگین از مارکس رادر دل داشته است. ازاینرو کسانی که تحلیل گر مسائل سیاسی و در خصوص روند بورژوازی و طبقه ی کارگرند، جز رجوع به آثار مارکس، چاره ای دیگر ندارند. و برای همین بود که در نوشتار قبلی عنوان کردم که: بایستی مارکس را دوباره خواند.

       عنوان این مطلب، ظاهرارنگ و بویی از مطلق گرایی را می رساند، اما تا زمانی که متفکر دیگری، نتوانسته است نوشته ای همسنگ آثار مارکس ارایه دهد وتحلیلی درست و دقیق ازساختارهردوطبقه ی بورژوازی وپرولتاریا، به جامعه ی بشری بنمایاند؛ ارزش کارهای او، به دست هیچ کسی، نمی تواند ضد ارزش قلمداد شود.

      این است که به نظرمی آید، گاهی، روشنفکر امروزی، تصویری غلط از«تابو» و تابوشکنی، ارائه می دهد اما این تصویرغلط ، در گذار زمان، وبر پیشانی ثانیه ها و مدارک و اسناد مربوطه، نقش خواهد خورد.

      واژگان بالا، دلیل برپشت کردن به، «باور به دیالکتیک و نقد وبررسی» نیست. و اتفاقا مدعی این میدان را می طلبد تا، واقعا با دردست داشتن رفرنس ها واستدلال های زلال و روشن، آثارمارکس یا هراندیشمند دیگری را، به چالش بگیرد. فهم دیالکتیک، بسیار روشنتر از آن است که کسی روی ازدیالوگ وواقعیت، بگیرد. ازاینروهر آنچه که هست، بر روی میز حاضرووجودیت دارد. پس واهمه ای هم نمی ماند. اگر واقعیت، برای افراد در گیر درماجرا، اهمیتی ضروری راداراست، پس بدورازاحداث وایجاد فضای سرکوب گرانه، بنشینیم وفهم مطلب کنیم. دراین عرصه هیچ کسی برترازدیگری نیست. اینجا میدان استدلال و توضیح است نه سرکوب و خفقان. اگرغیرازاین است دیگر چرا به شکنجه گاه های، جمهوری اسلامی ودیگر کشورهای مدافع سرمایه داری، گلا یه کنیم؟

      آیا احزاب موجود در اپوزیسیون، همواره در رهروان راه ِ خود، این ترس ووحشت را ایجادنکرده اند، که پرسش و جستجو، شما را به لب پرتگاه می رساند؟ ایشان چرا از جستجوی افراد، اینگونه هراس دارند؟ وآیا ترس ایشان، نشانه ی پوشالی بودن، ساختار قدرت خواهی وحکومت بربندگان، نبوده، آیا نیست؟؟

      نوشتم بندگان. مگرمی شود کسی نام خود را«منفرد» و«مستقل»بگذارد، اما گذشته ی خود را نقد نکرده وازآن گسست نکرده باشد؟ وآیا این نقض دیالکتیک نیست؟

      بر همین قیاس، سراسر پیکره ی اپوزیسیون ایرانی. چگونه است که ایشان هیچگاه گذشته ی خود را، نقد نکرده و نمی کنند؟ از آن نمی گسلند وهمچنان برسنت های گذشته و فهم نادرستی که ازطبقات ومبارزاتشان دارند، در این دشت ویرانی، می تازند؟!

      آنگونه که پیدا وآشکار است، سراسر جهان هستی، درآن ِ زمانی، در حال تغییرو تحول بوده و هست وهیچ پدیده ای بدون دگرگونی وتغییر، ازمعنا ومفهوم، تهی می شود. هیچ جانداری بدون تغییر و دگرگونی، نتوانسته و نمی تواند، به اگزیستانسیال خود، ادامه بدهد. هیچ فکری هیچ ماهیتی به صورتی مطلق، نمانده است وهمیشه افکاردرحال تغییرورشد و دگرگونی بوده اند، اما اینروزه شاهد آنیم که روشنفکر کمونیست واپوزیسیون ِ آن، هر دوپای در لنگه کفشی، لنگان لنگان راه می سپارد! این لجاجت وسرسختی درشیوه ی سنتی که رنگ و بویی دینی ومذهبی دارد، به چه نقاطی مربوط هستند و پیام آور چه چیزهایی می باشند؟

      نزد فلاسفه ی مدرن، حتی واژه ی «دموکراسی» به چالش گرفته می شود. مفاهیم دیگری از «ناسیونالیسم»طرح ومطرح می شوند. جهان انسانی به جهانی از«واژه»و لوگوس، تبدیل شده است که اساس آن بر دیالکتیک، استوار است. یعنی تغییر و دگرگونی ، گفتاری است که خاص جهان هستی است، اما روشنفکر کمونیست، اصراردارد که نقش کارگر را ایفا نماید. هنوز نتوانسته نقش رهبری را به شیوه ی«هرمی»به زیر نقد وچالش بگیرد. هنوز نتوانسته پدیده ی«راه» را مورد کاوشی زلال ، قرار بدهد وهنوزهم برویرانه های دینی_مذهبی وسنتی سنگ سر، حضور خود را فریاد می کشد. این حضور، اگر چه در ظاهر، پیام چپ کمونیستی را می رساند اما واقعیت ماجرا، چیزی به عکس را به نمایش گذاشته است. او می داند که پژواک این فریادها، ادعاها وراهروی ها، همآن تکرار تجارب قدیمی اند اما شوربختانه وهنوزهم نمی تواند بپذیرد که، جهان هستی، درهرمیلی سکند ِ ثانیه، دستخوش تغییروانقلاب است. دلیل این دگماتیک بودن چیست؟

       

      چپ کمونیستی، بخشی از نیروی خود را در تحلیل و نقدجناح«راست»_ مذهبیون و دین کاران، به سر برده است. او می داند که ایشان پیامبری دارند و خدایی و کتابی گاهی.

      او می داند که ایشان سرازیر شده در یک«راه»هستند واو خوب می داند که راه ایشان، به کویری خشک، ختم می شود. او خوب می داند که شکنجه گر زندان های جمهوری اسلامی، رهرو راهی است. و دستش در دست رهبری است که از بالا، اورا هدایت می کند. او خوب می داند که پس از 1917بستری نهانی، برای نابودی ارزش ها و طبقه ی کارگر( و با بهانه ی خودِ طبقه ی کارگر) در حال ایجاد بود و ایجاد شد ودستور قتلها صادر شد. او می داند که سراسرآنچه در آن تاریخ نقش بست، زمینه سازدولت وحکومتی شد که خونبارترین ها بود. وپرسش اینکه آیا روشنفکر و فعال کمونیست در بلشویک ها ی آنزمان، خبر نداشت که رهبرش(لنین)به همراه همسرش، در خانه ی خود و به دست استالین، زندانی است؟ اواگر هم میدانست، جرات انتقاد وبررسی واقعیات را نداشت، اما بعد ها شنید که هرنامه ای از هرکجای آن خاک برای «رهبر انقلاب» میرسید، پیشتر با دستان مبارک استالین، گشوده می شد...

      روشنفکر کمونیست رادیکال، امروز همه ی اینها را می داند، اما هنوز هم سنگ رهبری احزاب لنینیستی را بر سینه می کوبد. گویا خواب او، آنچنان گواراست که بیداری اش، نا-ممکن می نماید. فراموش نکنیم که سیستم لنینیستی بود که زمینه را برای بروز، استالین مهیا ساخت.

      این از تاریخی نسبتا دوراست. امروزرهبران دیگری و استالین های دیگری، اما با لبخند و با قیافه ای ساختگی و حاکی از ترسیم دموکراسی، پشت تلویزیون ها، ظاهر می شوند. وتحلیل هایی می دهند که خودِ اهالی لوسانجلس، در تنهاییشان، به ایشان می خندند. و اینسوتر گامی، راهروان این رهبران سوسیالیست وتحلیلگران کمونیست!( آنهم ازنوع مدعی رادیکال)تصویررهبرانشان را، بر دوش گرفته ودراعتراضات و تضاهرات ِ گاه به گاه، بر حضور این تصویرها، آنچنان تاکید می کنند که گفتی: بدون این عکس!! مگر می شود مبارزه کرد؟!

      این راهروان ناجی طبقه ی کارگر! بدون گسست از«راه»و«راهبر»، فعلا جنگ تصویر وعکس وجنگ گرایش قدرت رادارندو بت هایشان، مرا به یاد،لات- منا ت و عزا(سه بت درکعبه ی مسلمانان 1450 سال پیش)میاندازد. آن بت ها، بت هایی ایده آلیستی بودند، بت های امروزی که به مثابه ی راه و رهبرو راهرو، خود را نشان داده اند، بت هایی هستند که درظاهر، دارای ساختاری پیشرو_روشنفکر_کمونیست وسوسیالیست مینمایند اما درماهیت، دارای ساختارواساسی ایده آلیستی هستند. ایشان هیچگاه، نه گذشته را و نه زمان حال خود را، نقد نکرده اند. ازاینرو، نابریده از گذشته ی سنتی که از ساختاری ایده آلیستی تشکیل یافته، به سوی آینده ای می روند که بسیار پیشتر و در انقلابات چپ جهانی، تجربه شده بود. تکرار و اصرار براین تجارب ِ از پیش تجربه شده، دارای چه پیام و مفهومی است؟ آیا این گذشته نیست که در زمان حال، جاری است و این هردو پدیده نیستند که آینده را می سازند؟ اگر پاسخ به پرسش بالا، مثبت است، بنابراین بسیار ساده می توان، آینده ی ایشان را حدس زد. و این چیزی است که درروش اندیشه ی پسامدرن، کارچندان دشواری نیست. از اینرو بی پرده باید  گفت: آینده ی اپوزیسیون ایران وچپ کمونیستی بطور کلی، در گذشته ی آن، تداعی میشود مگر اینکه، چپ کمونیستی و اپوزیسیون مربوط، بدور از وحشت و هراس وصادقانه، به«نقد»خود بنشیند وبطور کلی از ساختار سنتی گذشته، گسست کند.

      آخرین نکته را به پرسشی اختصاص می دهم وپرسش این است: آیاچپ کمونیستی، ازگذشته ی سنتی خود، که دارای ساختاری بوروکراتیک وسلسله مراتبی است، بریده وآنرا نقد خواهد کرد؟ آیا این پدیده واقعا، از گذشته ی خود، گسست خواهد کرد؟

       

       

      مطلق گرایی شورای سوسیالیستی

      شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، نمونه ای ازاپوزیسیون ایران و جنگ گرایشات

      برای قدرت...

      ***

      شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، متشکل ازمجموعه ی افرادی بود که اکثرا منفرد و مستقل بودند. هرچند که بعضی از دوستان در یکی دو حزب مشخص،مانند حزب کمونیست ایران(کومه له) و همچنین اتحاد فداییان،فعالیت داشته و دارند، اما حضور ایشان در جلسات شورا، صرفا منفردانه، محسوب می شد. از اینرو می توان گفت که شورا از لحاظ ساختاری، شورایی منفرد کارگری محسوب می شدو اشتراک نظر بر روی چند مورد خاص، مانند مبارزه با سرمایه داری وتقویت طبقه ی کارگر در مبارزاتش بر علیه بورژوازی و همچنین باور به سوسیالیسم، به علاوه ی عملکرد راست در سطح شهر، و تضعیف راست ها، مثل وظیفه ای مهم، پیش روی همه قرار داشت. البته در این راستا، تلاش شورا برای مبارزه با جمهوری اسلامی به عنوان بخشی از بورژوازی جهانی، جایگاه خود را داشت و آنهم خالی از اهمیت نبود.

      چنین دور نگاهی از شورا و طبق جلسات اولیه ی آن، باعث جذب من به شورا شد. شورا تشکیل شد تا حول محوری حاکی از«اتحاد عمل» کار کند، نه ایجاد بستری ازمبارزه ی خود شکن در راستای گرایشات.

      پرسشی که در هر جلسه ی شورا در ذهنم چرخ می زد این بود که آیا شورا به عنوان یک شورای منفرد و مستقل از احزاب موجود عمل خواهد کرد یانه؟  دیگر اینکه چرا برای تشکیل شورای سوسیالیستی، قراخوانی به بیرون صادر نشد؟ یعنی شورا در بستر خود، دموکراسی را نقص کرده بود. از سویی و متاسفانه غافل از این بودم که بین رفقای شورا، اختلافاتی بسیار قدیمی و حل نشده ی گرایشات ، وجود دارد. و این اختلافات، به مرور خود را نشان می دادند.  تصویر واقعی شورا، مرا ناچار کرد تا در هفته ی گذشته، رسما از آن استعفاء بدهم.( اسناد و یاد داشت های این استعفا ودیگر نظرات، هنوز هم موجود است).

      شاید دوستان شورا، حقیقتا به این امید داشتند که این رشته اختلافات گرایشی قدیمی، در جریان پراتیک و مبارزه، حل و فصل می شود. اما متاسفانه، چنین نشد و از سویی به مرور آشکار شد که گرایشاتی، در شورا تصمیم دارد، تا ابتکار عمل شورا را در دست بگیرد. و این نقض برنامه واساس شورا بود. که آشکارا و در نمود های گوناگون، خود را نشان می داد و دوستان را به فکر وا می داشت.

      شورایی که قرار بود، از منافع طبقه ی کارگر دفاع کند، خود در جهت ویرانی هر چه بیشتر این طبقه، گام بر می داشت. شورایی که قرار بود پشتیبان مبارزات کارگران در جهت منافعشان باشد_ طبقه ی کارگری( در ایران) که در حال حاضر، برای حقوق به عقب افتاده اش، مبارزه می کندو این به وضوح، موقعیت این طبقه را در برابر بورژوازی نشان می دهد. از اینرو مسئولیت شورا، بسیار سنگین تر از آن می نمود که در تصویر ذهن در آید. درک و فهم موقعیت طبقه ی کارگر، به هر وجدان آگاهی، پیام میداد که: به دنبال منافع شخصی، حزبی و قدرت نروند وبدور از برتری دادن گرایشات خود، زمینه را برای سرنگونی کل سیستم سرمایه داری، فراهم آورند. اما...

       

      امروز برای من، به مانند روز، روشن شده است که گرایش خاصی در شورا، تلاش داشت تا، ابتکار عمل را به دست بگیرد. انتقاد من و یکی دیگر از رفقا، از این گرایش که با ساختار شورای سوسیالیستی گوتنبرگ( دست کم بر اساس اساسنامه اش) نا همخوانی داشت، باعث رئاکشن و عکسلعمل بسیار شدیدی شد که هر چه بیشتر و بیشتر، تصویر واقعی شورا را، حاکی از گرایش دگماتیک،  مدعی مبارزات کارگری، پیش همگی اعضاء، نشان داد.

      محفل گرایی وعدم انسجام درتفکر وعمل، در خور شورای سوسیالیستی، نبود؛ اما این محفل گرایی، به شیوه های مختلف، شورا را رنج می داد.

      از نظر من، مطلق گرایی در عرصه ی اندیشه و عمل_ مطلق گرایی در عرصه ی سخن و نوشتار و همچنین مطلق گرایی در نوع تفکر اعضاء، بیشترین ضربه ها را به ساختار شورا زد. ناگفته روشن است که این «مطلق گرایی» در عرصه های گوناگون، ناشی از به دوش کشیدن تجارب ناتجربه شده، به وسیله ی اپوزیسیون ایرانی است و احزاب موجود، دقیقا کارهای خود را، به تقلیدی ناشیانه از بورژوازی و سیستم سرمایه داری، بر گرفته اند. این تقلید  از بورژوازی، در هر کدام از عمل ها و عکسلعملهای ایشان، به روشنی روز هویداست. سیستم هرمی و رهبری وهمچنین برتری دادن پدیده ها، بر یکدیگر، دقیقا از ساختاری سنتی و مطلق گرایانه، که مختص بورژوازی است، آب می خورد و این در حالی است که نیروهای چپ کمونیستی، می بایستی این سنت و این ساختار را از اساس ورد نقد و بنیان فکنی قرار می دادند.

       

      اگر سیستم رهبری سنتی و هدایت تشکلات از طریق، سیستم هرمی، نقد شده است، ساختار آن از اساس و همچنان بر همآن ساز و کاری است که قبلا بوده و ای بسا که در ظاهر موضوع، سیستم هرمی، به سیستمی افقی و با ادعای دموکراسی مستقیم، تغییری ظاهری کرده باشند اما «واقعیت» ماجرا حاکی از آن است که در عملکرد، همچنان بر طبل بد آهنگ خود کوبیده و می کوبند، به این معنا که، هنوز رهبری و ساختار هرمی، به گونه ای دیگر، عملکرد خود را نشان داده است و این چیزی است که با رجوع به اسناد و بیوگرافی احزاب موجود، در گذار سالهای متمادی، کاملا آشکار می شود.

      لازم به یاد وری است که ادعای هر چیزی را داشتن، لزوما، اثبات واقعیت را نمی کند؛ آنچنانکه هستند احزاب و گرایشاتی که نقل سخنرانی ها و نوشتارهایشان، چه در کنگره ها و چه در هر نشستی، دفاع از« طبقه ی کارگر» است.«طبقه ی کارگر» پدیده ای است که همواره در دست این و آن به بازی گرفته می شود و همه ی این روند ضد کارگری، جز در پی منافع سرمایه داری، نبوده و نیست. به بیانی دیگر، هنگامی که مدعی سوسیالیسم و مدعی دفاع از طبقه ی کارگر، خود به عاملی تبدیل شده است که منافع این طبقه را به خطر می اندازد، دیگر چه نیازی به نگرانی بورژوازی را سبب می شود؟ اصولا بورژوازی از وضعیت موجودو بحران چپ کمونیستی، بیشترین و بهترین اهداف و منافعش را به دست می آورد. وقتی دوست بر سر دوست می کوبد، دشمن جز نیشخند وضعیت وگرگم به هوای یاران، چرا نمی باید، آرام و آسوده خیال، هر چه بیشتر و بیشتر طبقه ی کارگر را به نابودی بکشاند؟!

       

      احزاب موجود، به گونه ای عمل می کنند که انگار، می شودو میتوان، از خارج به داخل ایران، دستور داد و یا مبارزات داخل ایران را هدایت نمود و تلاشی که در این جهت و از جانب احزاب و تشکل های موجود، شکل گرفته است، دقیقا نشانگر همین موضوع است. از اینرو جنگ بر سر قدرت، همواره و در خلال این سالها در جریان بوده است. برای مثال تز« حزب و قدرت سیاسی» که مطرح شد و باعث فروپاشی نیروهای بسیاری شد. طرح مسئله ی« حزب و قدرت سیاسی» از همآن آغاز، محکوم به نابودی بود و دیدیم که جز به قهقرا بردن مبارزات کارگری داخلی، و قوت بخشیدن به نظام جمهوری اسلامی، هیچ نتیجه ای خاص را به دست نداد. همپای با طرح «حزب و قدرت سیاسی» مفاهیم غلط دیگری تحت رهبری و همآن سیستم هرمی، مبنی بر اینکه« کارگران از مبارزه خسته می شوند ومی روند. این ما هستیم که هنوز درمیدان ایستاده ایم!» را سبب شد.

      پشت کردن به طبقه ی کارگر و کارگر را مردود دانستن، از همآن فردای طرح مسئله، چیزی جز تخریب و لوس کردن جریان مبارزه ای اصیل را در بر نداشت و دیدیم که سال و ماه مقرر شده، به پایان رسید و چندین سال هم از پس آن گذشت، اما تز«حزب و قدرت سیاسی»  لباس عمل به خود نپوشید.

      از آنجا که درک نادرست و تحلیل غلط، از نگاه تاریخی و گذار زمان، به همگان ثابت شده بود، تنها راه باقیمانده، نقد هرآنچه بود که پیشتر مطرح شده بود. اما چنین نشد... و نتیجه را دیدیم.

      شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، توسط بعضی ازاعضاء خود، در تلاش بود تا گرایش خود را بر شورا، تحمیل نمایند. رد و انتقاد از این عملکرد، باعث شد که چهره ی واقعی تر پشت پرده، هویدا گردد واز سویی برای چند نفر، جالب بود که این عملکرد چگونه و تا به این اندازه، نهانی صورت می گرفت. غافل از آنکه هر گرایشی در نهایت، چه در قالب گفتار در جلسات و چه در قالب نوشتار و نظریات، وبالاخره در عمل، خود را نشان خواهد داد.

      کارمن و شورا به جایی رسید که حامل این گرایش، آشکار ودر حضور سایرین گفت:« گربه را می بایستی، دم حجله کشت»

      به حال شورایی که ادعایش، رادیکال بودن در چپ بود، بایستی خون گریست. چرا که در حد یک «حجله» به زیر کشیده شد. تشبیه یک حجله به شورا و کشتن گربه ی اندیشه، ساختار شورا را در نازلترین و پایینترین، حد قرار داد. از اینرو تحمل چنان وضعیتی در خور نیروهای بیدار نبود. اصولا و در این راستا پرسش این است که: کشتن گربه، یا به تعبیری دقیقتر«فکر» و بینش، آیا ریشه در فرهنگ بورژوازی نداشته و ندارد؟

      آیا این مطلق گرایی نیست که افکار دیگری را، ترور کنید؟ این سر بریدن ها و ترور اندیشه ها، جز بار مطلق گرایی، دارای چه جنبه ی دیگری می تواند باشد. آشکارا و در حضور همگی اعضاء شورا، به رفیقی دیگر گفته می شود که:« افکار شما مخرب است»! و این افکار می بایستی نابود بشوند!!

      و این دقیقا پیام رسان سیستم استالینیستی است که دنباله ی راهکار لنین بود. آیا می توان دموکراسی مستقیم را به این عملکرد، اطلاق نمود؟
      من پیشتر و در نقد این گفتار، نوشته بودم که، بر گردن این گربه، زنگوله ای خواهم بست و آنرا در میان جهان اندیشه، آزاد و رها خواهم کرد تا دیگران به داوری بنشینند. ای بسا صدای این زنگوله، وجدان های خفته را، بیدار سازد. و به همین خاطر است که به نقد این دست از افکار نشسته ام و می نویسم. سکوت نمی توانست در خور این موضوع باشد و مرا راضی نمی کرد زیرا که می دیدم و می بینم، مطلق گرایی_ محفل گرایی وکشش قدرت، سراسر پیکره ی چپ کمونیستی و احزاب و تشکل های موجود را شدیدا رنج می دهد و حاصل این ماجرا، هیچ چیزی غیر از نفع بورژوازی نبوده و نیست. ازاینرو می خواهم بگویم که دست کم، ادعای بزرگ نکنیم، طبقه ی کارگر را به بازی نگرفته و بگذاریم تا خود این طبقه، ساختارش را بر علیه نظام و نظم سرمایه داری، بسازد. احزاب موجود بیهوده در تلاشند تا از بیرون به روند مبارزات کارگری، خط و خطوط بدهند. تکلیف کارگر با سرمایه دار، کاملا آشکار است. از این میدان، و نهایتا بایستی یکی پیروز بشود.  


       نقش احزاب و تشکلات کارگری و کمونیستی، انتقال تجارب است، نه اینکه از دور، گرایش و خطی را به طبقه ی کارگر، تزریق کنند...این کار نشان دهنده ی آن است که پدیده ی رهبری وسیستم هرمی، از بیرون به داخل، تزریق واعمال می شود. نتیجه ی این نوع نگاه و عملکرد را در گذارسی ساله ی اخیر، در ایران و اپوزیسیون آن دیده ایم

      مسلم می گیرم این پرسش را که: پس راه چاره چیست؟

      از نظر من می بایستی«مارکس» و آثارش را دوباره بخوانیم. در متن ها ی مارکس چیزهایی هستند که بایستی مجدادا دوباره خوانی بشوند تا  بتوان«واقعیات» موجود طرح شده در مجموعه ی آثار مارکس، را بهتر و بهتر «فهم»نمود. این تحمیل گرایش و بینش خود به مارکس، که آشکارا، خلط مبحث بوده اند؛ ای بسا بزرگترین ضربه ها را بر جنبش کارگری جهانی زده است. در ایران، وضعیت سرمایه داری به گونه ای است که طبقه ی کارگرش را واداشته تا به جای سامان یابی و مبارزه ای پیگیر و کوبنده، به دنبال مبارزه برای «حقوق معوقه» بیاندازد. عملکرد احزاب موجود و گرایشات گوناگون، چه بوده است که همواره باعث وخیم تر شدن اوضاع شده است؟

      در کوچکترین تشکلات موجود، مبارزه برای «قدرت» و به دست گیری ابتکار عمل، به گونه ای است که به جای تقویت طبقه ی کارگر در جهت، پیروزی اش در برابر بورژوازی، هرز انرژی کرده ونیروها را هر روز پراکنده تر، ساخته است.

      اپوزیسیون ایران، حقیقتا و هیچگاه، به نقد خود ننشست و با روندی که در پیش گرفته است، هرگز نیز، به نقد اساسی و ریشه ای خود نمی نشیند، از اینرو می توان نتیجه گرفت که همواره« تجربه را تجربه می کند» و این هم بجز منفعت بورژوازی، کمترین تاثیر مثبتی در مبارزات طبقه ی کارگر نداشته و نخواهدداشت. اینکه پیکره ی یک تشکل تنها از ادعای مبارزه برای طبقه کارگر، لبریز باشد، نشانگر واقعی بودن آن مبارزه نیست. ساختمانی که هر نقطه اش از نام کارگر، سرشار است، اما واقعیت وجودی طبقه ی کارگر به گونه ای است که همگان بر آن واقفند. و امروز طبقه ی کارگر ایران در ضعیفترین دوران مبارزاتی خود به سر می برد. این شرایط، تنها و تنها پیام رسان مطلق گرایی _ کشش قدرت خواهی و نا-جدی بودن اردوگاه چپ کونیستی است. قالب کردن روشنفکر کمونیست، به جای کارگر، آیا همآن متد گذشته ی سنتی نیست که کاملا شکست خورده است؟!

       

      در خصوص شورای سوسیالیستی، همین بس که در آخرین عملکرد آن، دیده می شود که در شرایط خاص خود و تق و لق بودن آن، سه یا چهار نفر، به گونه ای محفل گرایانه، شب همبستگی با حزب کمونیست ایران، را در سایت ها اعلام می دارد. در صورتیکه مفهوم«شورا»نمی تواند اینگونه باشد. اصولا در کجای تاریخ مبارزات سوسیالیستی دیده شده که سکوت اعضاء شورایی با نام سوسیالیسم، نشانه ی رضایت ایشان بر صدور اطلاعیه، شب همبستگی و یا هر چیز دیگر باشد؟ در صورتی که طبق فهم از «شورا» در هر ساختاری، و با هر بینشی؛ می بایستی هر اطلاعیه یاهر عملی، بایستی به تبادل نظر گذاشته شود و همگی دخالت می کردند...در صورتی که ما شاهد عکس این قضیه ایم. این چه چیزی را به اثبات می رساند؟

      شورایی که وجود خارجی ندارد، اما سه چهار نفر، می توانند نام آنرا به دوش بکشند!! ونام آنرا _ تنها نام آنرا حفظ کنند!!

      پرسش اینکه، این دست از کارها و اقدامات، چه چیزی را به ذهن می رساند؟ مطلق گرایی و جنگ گرایشات در شورا، کم نبود، بعد محفل گرایی اش را، بیشتر رونق داده اند!

      مردود شمردن شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، نمی تواند منفعل شدن شخص را، در پی داشته باشد. زیرا که مبارزه برای طبقه ی کارگر، تنها در شورای سوسیالیستی و یا یک حزب و تشکل خاص، خلاصه نشده ونمی شود.

      ادامه ی کار در دیگر عرصه ها_ افشاگری ها_ نوشتن ها ونقد و بررسی ها، خود نشانه ی مبارزه ای است که در حال جریان است و هیچ پدیده ای نمی تواند این زنگوله را از گردن گربه، باز نماید. گربه ای که قرار بود، دم حجله(شورا) کشته بشود. این ننگی است که به گونه ای بسیار مفتضح، بر پیشانی شورای سوسیالیستی گوتنبرگ، نشسته است.

      حاصل مطلب اینکه نیروهایی هستند که«منفرد» و یا مستقل نام دارند. احزاب و گرایشات موجود، در تلاشند که از نیروی ایشان، به نفع  ساختار خود، بهره بگیرند_ لا غیر چرا کسانی که در احزاب موجود، عضو هستند، در تشکلات مستقل چپ کمونیستی، و با ادعای رادیکال بودن، حضور می یابند؟ چه اشکال یا اشکالاتی در احزاب و تشکلات خودشان موجودیت دارد، که ایشان را به حضور در پدیده هایی چون«شورای سوسیالیستی گوتنبرگ» سوق می دهد؟! آیا این حضور نشانه ی قوت حزب و تشکل و یا گرایش ایشان است؟ به نظرم هرگز و دقیقا بر عکس می باشد و نشانگر اینکه این احزاب توان جذب نیروها را به هیچوجه ندارند. ناکارایی ومطلق گرایی این گرایشات و احزاب، در گذار زمان، چهره ای ناهمگون، و منفی را از ایشان تصویر کرده است و این نقاشی و تصویر، همچنان ادامه دارد.

      مسلما چنین فهمی از ساختار وضعیت موجود، نه تنها افتخاری را سبب نمی شود، بلکه و ای بسا حاکی از اندوهی باشدمبنی بر اینکه، چپ کمونیستی رادیکال، چه هنگام از خر و پف خواب آشفته اش، بیدار می شود؟

       

      پایان این نوشتار را به نکاتی اختصاص می دهم که گویای، مطالبی مهم هستند. اول اینکه به نظر می آید که افراد منفرد، هیچ نقدی از دیدگاه گذشته ی خویش ندارند. در ثانی معلوم نیست بر چه اساسی، کار حزبی و سازمانی شان را کنار گذاشته و به اسم منفرد ظاهر می شوند؟! و این در حالی است که ایشان همچنان، حامل همآن گرایش فکری قبلی خویشند و دقیقا همآن ساختار را به دوش می کشند! از اینرو چنین افرادی «منفرد» محسوب نمی شوند. تا زمانی که از ساختار و گرایش قدیم و مردود حزبیو سازمانی قبلی، گسست نکرده باشی، چگونه می توان شما را «منفرد» خطاب کرد؟

      همآن بینش و گرایش، ناچارا به اشکال مختلف قدرت نمایی و رییس شدنها، نمود پیدا می کند.

      باور نداشتن به دموکراسی و لوس کردن آن_ رعایت سلسله مراتب به نام کار شورایی و هم فکری، دیگر نمودهای، این نگاه سنتی وبیمار است. تلاش برای لوس کردن انتقادها، به منظور جلوگیری از هر اقدام و بینش نقادانه، که سیستم سنتی وهرمی را واژگون می کند، نشانگر درجه ی فهم مبارزاتی در جهت راه پیش روست. به باد تمسخر گرفتن انتقادات منفردین بریده از سنت مبارزاتی قدیم، هدف خاصی را برجسته می سازد که از نگاه دقیق دیگران، پوشیده نبوده و نیست. هراس و وحشت ایشان از روبرو شدن با این پرسشها و انتقاد های بنیانی، دقیقا آدرسی است برای این موضوع که، چنین ساختاری هرگز نمی تواند در برابر پرسشها و انتقادات وارد به ایشان، ایستادگی داشته باشد. و از همین روست که فضای دیالوگ از روی عمد، به فضایی  حاکی از منولوگ دگماتیک، تبدیل می شود.

      آخرین کلام اینکه پدیده ی«زمان» بهترین داور این ماجراست.


       

      ***************************
       
        از خمیر ِ خام تا نان برشته

       

      تجربیات کارگران خباز و سنديكاي خبازان سقز

       گفتگو با محمد عبدی پور

       

       

       

      اشاره:درپی ، گفتگوی انجام شده با آقای محمد عبدی پور را ملاحظه می کنید.

      پاسخ های عبدی پور، علاوه برقابلیت ثبت به عنوان برگی ارزشمند و سندی گران سنگ در تاریخ جنبش کارگری،پر است از درس های بسیار برای کارگران و فعالان کارگری.گفته های عبدی پور که خاطرات تلخ و شیرین مبارزات او و دوستانش را برای ما حکایت میکند،بیش از هر چیزبازنمایاندن این نکته است که مبارزه و پیشبرد اهداف کارگری علاوه بر بحث و نظر و تحلیل بدون شک باید بر بنیاد تجربه ی مشخص ودست به یقه شدن با مناسبات مسلط در جامعه ی سرمایه داری باشد؛مبارزه ای در میان کارگران ، با انها و برای انها.تجربیات عبدی پور از این دست است و در خلال حرف هایش لحظه لحظه ی این فراز و نشیب ها را تا حد ممکن و در اندازه ی حوصله و توان این گفتگو لمس میکنیم.شيوه ي حكايت گونه در اين گفتگو و تجربياتي كه عبدي پور و دوستانش از سر گذارانده اند ،ميتواند دنبال كردن مطلب را براي خواننده آسان و حتا جذاب نموده باشد.

       

      با سپاس از محمد عبدی پور.

      علیرضاعسگری، مجید ملکی –  اسفند 88

       

      سوال ها با حروف با خط زیر و پاسخ ها بدون خط زیر است))

      ...........................................................................................

      سلام به شما آقای محمد عبدی پور .شما از اعضای سندیکای کارگران خباز سقز، و یکی از اعضای کمیته ی هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری هستید.از اونجا  که شما سابقه ی فعالیت کارگری و مبارزه برای احقاق حقوق کارگران در شهرسقز و مشخصن در ارتباط با کارگران خباز سقز دارید ، می خواهیم یه مقدار درارتباط با تجربیات شما و مشخصن در ارتباط با سندیکای کارگران خباز سقز صحبت کنیم ، برای این که به عنوان تبادل تجربیات باقی بمونه و کارگران دیگر بتونن از این تجربیات استفاده کنن.در اول صحبت خواهش می کنیم از آقای محمد عبدی پور یه معرفی مختصری از خودشون بکنن، سابقه ی فعالیت های کارگری شون، تا  خواننده گان این مصاحبه،بتونن آشنایی بیشتری با ایشون داشته باشن.


       

       با سلام.ضمن خسته نباشید به شما دوست عزیز. بنده محمد عبدی پور هستم.در سال 1373 وارد مسایل کارگری شدم.

      البته در سال 1361 وارد کار خبازی شدم.

       

       شرایط کارگران در اون دوره ای که شما کارگری را شروع کردید چه جوری بود؟

       

       بنده در سال 1361 وارد کار خبازی شدم.ما اون موقع، دستمزد خیلی کم می گرفتیم.اون موقع شرایط مناسبی ،نه بیمه،نه مزایا  ،هیچی در کار نبود.من خودم شخصن وقتی که سربازی را تمام کردم ، از سال 61 تا 68 ،7 سال توی یک نونوایی بودم، شش ماه بیمه برام پرداخت کردن،یعنی به جای هفت سال که کار کردم، سابقه ی شش ماه دارم.بعد از اومدن از سربازی دوباره به کار نونوایی مشغول شدم.از شرایط حالا و تجربیات خواهم گفت اما آن موقع هر نونوایی که می رفتی،مثل حالا نبود که کارگر نونوایی درسقز بتونه در یک نونوایی موند گار باشه.کارفرما اون موقع اگه دوست داشت، بیرونت می کرد؛یا اگه کارت خوب بود،یه نونوای دیگه می اومد می گفت آقا شما چون شاطر خوبی هستی 10 تومن بیشتر می دم،اون موقع ما 120تک تومنی درروز ،دستمزد دریافت می کردیم.طرف می اومد می گفت آقا شما کارت خوبه، من 10 تومن بیشتر می دم:130 تومن.من ِکارگر دیگه به فکر این نبودم که  بیمه چیه و نمی دونم آینده چی میشه و اینها. به خاطر این که فقر شدید داشتیم، اون موقع، 10 تومن هم ارزش ریالی هم داشت، می رفتی با 130 تومن کار می کردی،بدون این که بیمه ای باشه، بدون این که یه امنیت کاری داشته باشی، هیچی. اون موقع سوخت نانوایی نفت بود، یه بشکه نفت می ذاشتن بالای تنور، اون جا کارگر می رفت، یه 20 لیتری نفت رو خالی می کرد تو بشکه برای مصرف روزانه، حتا کارگر بوده با پیت نفت سقوط کرده، افتاده داخل تنور، کارگر سوخته، فوت شده و حالا نه خونواده ش ، نه خودش،هیچی بهش تعلق نگرفته.بعدن از اون موقع به بعد ما کار کردیم تا این که سال 73 برای سومین بار،دوباره سندیکا احیا شد.چون قبل از انقلاب 57 یه سندیکا بوده، من جزییاتشو نمی دونم، دوستان دیگری بودند.اون موقع من سن و سالم خیلی کم بوده و به بازار کار وارد نشده بودم... بعد از انقلاب، در اوایل انقلاب این سندیکا منحل می شه. مدتی که میگذره برای بار دوم هم درشهر سقز سندیکا احیا میشه که دولت جمهوری اسلامی که کامل مستقر میشه، اون سندیکا باز هم منحل می شه.تا این که ما در سال 73 اومدیم پیش قدم شدیم برای تشکیل سندیکای کارگران خباز.در سال 73 ،  3 نفر هیات موسس شدیم.

       

       چه کسانی بودند ؟

       

      من بودم،خلیل ولی پور بود وعطا سلیمی.این 3 نفر بودیم.هیات موسس که تشکیل شد،مجمع عمومی در نمازخانه ی مسجد برگزار شد.مسجدی که نامش" حضرت عُمَر" بود،.به این اسم معروفه تو شهر سقز.رفتیم داخل نمازخونه ی اون.وقتی که انتخابات خواستیم برگزار کنیم،یه نفر که لباس مشکی تنش بود بلند شد گفت:این طرز تشکیل سندیکا نیست.بعضی کارگرا گفتن این لباس مشکی کیه؟بعضی کارگرا،شاید 10 درصد، 15 درصد، این نفر رو می شناختن.ولی ما نه.اصلن، من خودم، این لباس مشکی، رو نمی شناختم.واقعن نمی شناختم.موقعی که بلند شد درباره ی تشکیل سندیکا، و بعد نحوه ی عضویت و نحوه ی انتخابات و مسائل مربوط به هیات مدیره صحبت کرد ، ما و بچه ها همه بلند شدیم گفتیم آقا ، این لباس مشکی هم باید بیاد خودش رو کاندید کنه.با وصف این که فقط 10 درصد، 15 درصد از کارگرا میشناختنش، همه بلند شدن گفتن آقا ما به ایشون رای می دیم.این لباس مشکی محمود صالحی بود.

      خلاصه انتخابات انجام شد.

       

      چند نفر جمع شده بودین توی اون مسجد؟

      حدودن 200 نفر، 160 نفر.150 تا 200 نفر می شدیم.بالاخره  انتخابات شد.محمود صالحی هم، تو انتخابات به عنوان عضو هیات مدیره رای آورد و من و محمود صالحی، با وصف این که آرای زیادی آورده بودیم، خود را در سمت بازرسی کاندید کردیم، و رای آوردیم و بازرس سندیکا شدیم.

       

      آقای عبدی پور! این 150 تا 200 نفر رو چه جوری بهشون اطلاع دادین؟ چه جوری به شما اطمینان کردن اومدن جمع شدن؟چه جوری دعوتشون کردین؟

       

      ما اطلاعیه دادیم.نانوایی به نانوایی میرفتیم و اطلاع میدادیم. کارفرماهای قدیمی کار که از تشکیل سندیکا خبر داشتن،میدونستن دو تا سندیکای دیگه تشکیل شده و این سندیکا هم اگر تشکیل بشه به ضرر اوناست،نامه اطلاعیه را از ما می گرفتن می انداختن توی  تنور.و یا بی حرمتی می کردن به ما.بالاخره ما موفق شدیم در اون زمان برای اولین بار 150 تا 200 نفررو جمع کنیم.البته امار دقیقش موجوده. اگر خواستید آمارش تو سندیکا هست، امار مربوط به مجمع عمومی اولمون، می تونیم اون آمارو ارائه بدیم.

       

      چه سالی بود اولین مجمع تون؟

      در سال 73 بود.

       

      چه ماهی؟

      به نظرم برج 11 بود.بهمن ماه 73

      اولین اعضای هیئت مدیره تون کیا بودن؟

       

      اولین اعضای هیئت مدیره مون، عطا سلیمی بود،محمد تال فتالی زادهبود،آقای جلال حسینی بود،بنده بودم،به عنوان بازرس، آقای محمود صالحی هم بود. دو نفر دیگه هم به عنوان علی البدل انتخاب شدن، که هیچگاه اونا در طول دوره ای که ما برای3 سال انتخاب شده بودیم-اون 2 نفر علی البدل- حتا برای جلسه هم نمی اومدن تو هیئت مدیره.

       

      بحث هایی که در روز مجمع انجام دادین چی بود؟چه صحبتایی کارگرا کردن؟ خواسته هاشون چی بود؟ اصلن به چه دلیل اومدن به شما به عنوان اعضای هیئت مدیره ی سندیکا رای دادن؟چه خواسته هایی داشتن؟شما چه حرفایی زدید؟چه پیشنهادها و چه راه حل هایی دادید که به شما اطمینان کنن؟

       

      مثلا در رابطه با دستمزدشون. اون زمان اداره کار میخواست سندیکا فقط یک  سندیکای فرمایشی باشه. ولی با توضیحاتی که محمود صالحی برای مجمع ارائه داد، مشخص شد که خواست ما برای تشکیل این سندیکا چیست. هرکدوم وقتی خودمون رو معرفی میکردیم برنامه مون رو هم میگفتیم.مثلا به اعضا، گفتیم: بنده محمد عبدی پور، با سابقه ی اینقدر سال کار، 11 سال،12 سال تو نونوایی کار کردم، و اهدافم از تشکیل سندیکا برای احقاق حقوق کارگران،بیمه، حقوقات قانونی؛خوب، کارگرا هم متوجه میشدن که ما راه درستی انتخاب کردیم و به سمتی می ریم برای کارگران، و به عنوان قدم اول حداقل در آینده، با این حداقل قانونی که تو قانون ِ کار گنجانده شده،اونا از اون قانون بهره مند بشن.

       

      در اون سال، مطالبات اولیه ی کارگران چی بود؟

       

      مطالبات ِ اولیه ی کارگران: دستمزد، بیمه و ماند گاری در یک نانوایی.قبلن کسانی مثل ما، کارگرای روزمزد بودیم،یعنی هرروزامکان داشت جایی باشیم.یا اصلن کار نداشته باشیم.کارگر بود اصلن بهش می گفتن زاپاس!یعنی انقدر ارزش نداشت کارگر، اگه کسی سر کار نمیرفت ، فلان کارگرو که زاپاسه،اسمش زاپاسه ،می بردن که کار بکنه .ولی بعد از تشکیل سندیکا، اینا همش برچیده شدن.ما امدیم در اولین قدمی که برای کارگران برداشتیم،کارگاه به کارگاه برای بیمه رفتیم. اول با سازمان تامین اجتماعی صحبت کردیم، گفتیم بیایید این کارگران را بیمه کنید.آنها هم بالاخره بعد از چند جلسه با ما همکاری کردن.ما خودمون یه نفر، دو نفر در روزهای تعطیلمون با اونها هماهنگی کرده بودیم.بالفرض نانوایی که من توش کار میکردم شنبه ها تعطیل بود و روز تعطیلی من هم بود، من شنبه با بازرس بیمهمیرفتم به خبازی ها.آقای محمود صالحی یکشنبه بیکار بود، تعطیلی رسمی خودش بود،بدون که هیچ حقوقی بگیریم،بدون ِ هیچ دستمزدی که بهمون بدن،هیچی! ما خودمون می رفتیم، اعضای هیات مدیره، یه پنج،شش نفرمون، هرکدوم توی یه روزی تعطیل بودیم، با بازرس ِ بیمه می رفتیم به محل کارگاهها؛که اصلن کارفرماها موقعی که میدیدن ما از ماشین پیاده می شدیم، کارگران را پنهان می کردن...می گفتن برو دستشویی، مامور بیمه اومد، با نفرات سندیکا اومد. کارگرا هم از ترس کارفرما نصفشون می رفتن، یه سری شون هم می اومدن می گفتن اسمم فامیلم اینه، بیمه شون می کردیم. بالاخره بیمه شدن کارگرا. یه سری کارفرماها مخالفت می کردن ، می اومدن جلوی سندیکا به کارگرا می گفتن چرا پول بیمه می دید؟! اون پول بیمه رو بدید موتورسواری بکنید، نمی دونم...برید با بچه هاتون، با خونواده تون، با رفقاتون برید یه جاهایی خوش بگذرانید! ما این کارگرا رو آوردیم تو سندیکا باهاشون صحبت کردیم، گفتیم: آقا این بیمه به دردتون می خوره...موتورسواری به دردتون نمی خوره، این کارو نکنید، با رفیق نرید خوشگذرونی...ما برای همه خوشی را دوست داریم، می خواهیم  از نعماتی که به دست ما آفریده می شه، همه مون از این چیزا استفاده کنیم. ولی این کارفرماها کلاه می ذارن سرتون به خاطر این که آینده ای نداشته باشی؛ اینا به ضررشونه که این حرفا رو میزنن به شما.. بالاخره ما خوشبختانه موفق شدیم در عرض شش، هفت ماه این کارو بکنیم، کارگرا رو بیمه بکنیم.

       

      شما ثبت کردین سندیکا رو؟یعنی همون سال 73 ثبت شد؟شرایط ثبتتون چی بود؟ انتخابات چه جوری برگزار شد؟

      بله بله.انتخابات توی یه فضای خوبی برگزار شد .نظارت ِ اداره کارهم بود، با نظارت سه نفر به عنوان هیات رییسه ، انتخابات شکل گرفت، بعدن ما درخواست ِ ثبت کردیم و از وزارت کار، پروانه ی ثبتشو گرفتیم.نه به اسم سندیکا، به اسم انجمن صنفی کارگران خبازی های سقز و حومه.

       

      همون روزی که می گید تو مسجد جمع شدین، همون روز انتخابات بود دیگه؟

       

      بله همون روز انتخابات شد...

       

      بازرس اومد از اداره ی کار؟

       

      همون روز هم نماینده ی اداره ی کار اومده بود اونجا.روی صندوق نظارت می کرد. انتخابات  که شکل گرفت و تموم شد، بعدن به ما اعلام کردن گفتن فردا بیایید اداره کار؛ مدارکی که خواسته بودن بردیم اونجا.یکی از مدارک، سوء پیشینه ی کیفری بود که ما خوشبختانه هیچکدوم سوء پیشینه ی کیفری نداشتیم. سندیکا ثبت شد و فعالیتش رو آغاز کرد.

       

      یه سؤال...شما گفتین که کارگرا رو می آوردید در محل سندیکا باهاشون صحبت می کردید؛دفتر ِ مخصوصی داشت سندیکا؟

      بله. ما تونستیم یه خونه رو اجاره بکنیم. متاسفانه اون موقع حق عضویت کارگرا خیلی خیلی کم بود. حداقل تا شش، هفت ماه، تا کارگرا رو بیمه نکرده بودیم، حق عضویت پرداخت نمی کردن.بعدن که کارگرا متوجه شدن باید حق عضویت پرداخت کنن،اون موقع، یواش یواش پول حق عضویت خودشونو دادن.اون شش، هفت ماهی که ما مشکل اجاره ی خونه داشتیم، من، شخصن خودم توی یه آشپزخانه ی مال سندیکا، قهوه خانه ای گذاشته بودم،کارگرا می آمدن، چایی می فروختم؛ پول سود اون چایی فروختن رو برای اجاره خونه کنار میگذاشتم.

       

      حق عضویت چقدر بود، اون موقع که کارگرا شروع کردن به پرداخت کردن؟

       

      150 تومان.حق عضویت...

       

      چندتا عضو داشتید ؟

       

      در اوایل کار  سندیکا،حتا تا شش، هفت ماه تعداد به سی نفرهم نرسید.بعد از شش ماه، دیگه تعدداد اعضا زیاد شد، حق عضویت ها زیاد شدن،حداقل در عرض شش ماه به بعد، تا یه سال تونستیم ما حداقل 180 نفر، 200 نفر عضویت داشته باشیم. بعدن هم بیشتر شد. حدودن تا 650 نفر ما عضو داشتیم. ولی متاسفانه به دلیل اینکه بعدن این قراردادهای سفید امضا و این ها اومد، از اون شدت فعالیت کاسته شد و موقعی که ما در سال 80 توسط اداره ی کار و اداره ی اطلاعات و بافشار کارفرماها، ما را از سندیکا بیرون کردن، از اون وقت کارگران از فعالیت اعضای جدید سندیکا راضی نیستند.

       

      آقای عبدی پور ، شما گفتید اون روز اول، روز مجمع،روزی که انتخابات هم برگزار شد، در میان خواسته های کارگران علاوه بر بیمه و امنیت شغلی برای موندن به صورت ثابت در یک نونوایی، در یک کارگاه، یکی از خواسته هایی که گفتین، دستمزد بود؛ منظورتون چی بود از این؟

       

      دستمزد خیلی کم بود.

       

      افزایش دستمزد؟

       

      بله خواسته ،افزایش دستمزد بود.عرض کردم، دستمزد روزانه، 120 تومان، نهایتش 130 تومان بود.بایستی کارگر،خیلی شاطر خوبی می بود و کارفرما خیلی کارش را قبول میداشت، هر موقع کارفرما می گفت این کارو بکن، بایستی شاطر به حرف اون گوش می کرد.می گفت آقا نون به فلانی نده، باید نمی داد.اگه می داد دیگه اخراج بود. ولی خوشبختانه بعد از تشکیل سندیکا و کارایی که برای کارگرا انجام داده شد،این مسائل باقی نمونده.

      دستمزد چگونه افزایش داده شد؟

       

      بله عرض می کنم،دستمزد، افزایش داده شد، قرارداد دسته جمعی بستیم؛ در این قرارداد دسته جمعی، اولین کاراین بود که ما اومدیم دستمزدها را همسطح کردیم. دیگه نگفتیم این شاطر خوبه، اون شاطر یه خرده از این بدتره ،این متوسطه، اون نمی دونم ردیف اوله، ردیف دومه،ردیف سومه؛ اینا همه ش برچیده شدن، سطح دستمزدها را یکسان کردیم، برای کارگر  وابر، برای شاطر، برای خمیرگیر، برای پیشکار، برای اینا همه ش حقوق ها را هم سطح کردیم.اول سطح حقوق ها را به حداقل دستمزد افزایش دادیم، و برای سال بعدش که رفتیم قرارداد ببندیم، دیگه بر اساس سطوح مزدی که هر سال از طرف شورای عالی کار اعلام می شود  ، ما هم دستمزد جدید معین  می کردیم.حالا بالاترین دستمزد را در سطح ایران، کارگران خباز سقز دریافت می کنن.

       

       در مورد قرارداد دسته جمعی، شما خودتون یه نمونه قرارداد آماده می کردید و همه ی صاحبان نونوایی، کارفرماها ناچار بودن که این قراردادو امضا بکنن و یا نمایندگانشون؟

       

      نه خیر.به عنوان نماینده ی کارگر، ما می رفتیم، اونا، کارفرماها هم اتحادیه داشتن: اتحادیه ی خبازها. اونا نماینده شونو می فرستادن، با هم جر و بحث میکردیم و بعد از یه ماه دو ماه درگیری و این ور و اون ور و حتا حرفای رکیک می زدن، و دوستان ما که می رفتیم اون جا، چندین بار شاهد این بودیم که اونا حرفای زشت زدن، ولی ما اصلن با اونا کوتاه نمی اومدیم و تونستیم دستمزد ها  را افزایش بدیم. این نبود که ما بنویسیم،کارفرماها را بیاریم تو سندیکا امضا کنن. نماینده ی اونا امضا می کرد، ما هم- نماینده ی کارگرا- امضا می کردیم و بعد از امضای پیمان دسته جمعی یک نسخه از آن نزد سندیکا و یک نسخه دیگر نزد اتحادیه خبازان و یک نسخه دیگر به اداره کار جهت اطلاع می فرستادیم .

       

      بعد همه ی نونوایی دارا مجبور بودن که...

      دیگه قابل اجرا بود. هرکی هم اجرا نمی کرد، ما کارگران را ميخواستيم و از کارفرماي ایشان شکایت می کردیم و دستمزد عقب افتاده کارگر را مطالبه می کردیم . ما بعد از دو سه سالی که از عمر سندیکا گذشت، توسط شورای آرد و نان، یه حکم بازرسی به دو سه نفر از ما داده شد. گفتن شما به عنوان بازرس می تونید به نونوایی ها سرکشی بکنید. ما می رفتیم سرکشی ی نونوایی ها را می کردیم.می وقتی به کارگری حقوق نمی دادن، کارفرما می خواست (سهمیه ی ) آرد ِ (دولتی) را آزاد بفروشه، آرد را می گرفتیم می بردیم سندیکا،تو سندیکا می گذاشتیم، میگفتیم حقوق کارگرتو بده ما این آرد را تحویل دولت نمی دیم، که جریمه ت بکنن. ولی حقوق کارگرتو بده، کارگرتو بیمه بکن. با این بدبختی و مشکلات ما تونستیم حداقل اون کارگرایی که بیمه نبودن، اون کارگرایی که دستمزد رو هم بهشون نمی دادن،با اون شیوه ما می تونستیم دستمزدهاشون رو از کارفرما بگیریم. هر کارفرمایی که آردش توسط بازرسان سندیکا ضبط می شد آن را صورتجلسه می کردیم و کارفرما را متعهد می کردیم که دستمزد کارگر را برابر توافق فیمابین پرداخت کنند.

       

      گفتید که شما به عنوان نماینده ی کارگر، می رفتید جروبحث می کردید با نماینده ی کارفرماها.و اونا هم اتحادیه ی خودشونو داشتن. حالا اگر به توافق نمی رسیدید مثلن سر دستمزد کارگران نانوایی، واقعیت اینه که شما یه جوری باید یه قدرتی می داشتید تا اونا قبول کنن. شما از چه ابزاری استفاده می کردید؟ اونا رو تهدید به اعتصاب می کردید؟ از چه ابزاری استفاده می کردید که اونا ناچار می شدن بپذیرن؟

       

      بله. ما موقعی که به توافق نمی رسیدیم، می اومدیم کارگرا را جمع می کردیم،اون تعداد عضوی که بودن، اطلاعیه می دادیم، می رفتیم در نونوایی ها بهشون اطلاع می دادیم، می گفتیم آقا فردا راس فلان ساعت درسندیکا جلسه ست. می اومدن اون جا، می گفتیم ما برای دستمزد به توافق نرسیدیم، راهکار شما چیه؟ کارگرا می گفتن  یه اولتیماتوم بدید، یه چند روزی فرصت بهشون بدید، اگر این توافقو نپذیرن، این قرارداد دسته جمعی رو نپذیرن کارفرماها، ما اعتصاب می کنیم. دست از کار می کشیدیم. اینا هم همیشه وحشت از اعتصاب  داشتن. دولت بهشون فشار می آورد، می گفت اگر اینو نپذیرید، کارگرا اعتصاب کنن، من سهمیه ی نونوایی هاتونو قطع می کنم.آرد بهتون نمی دم.دیگه ما موفق می شدیم  به اون شیوه قرارداد را به امضا برسانیم.

       

      آیا برای شما مشکلی پیش نیاوردند به خاطر فعالیت هاتون ؟

       

      در اوایلی که سندیکا تشکیل شد، بعد از حدود یه سال و دو سه ماهی  که از عمر سندیکا گذشته بود منو از کار اخراج کردن، کارفرماها اومدن منو از کار اخراج کردن؛ هیچ کدوم از کارفرماهای سقز کار به من نمیدادن.دوستان می دونن،من اونموقع فعالیت بیش تری داشتم، این ور و اون ور بیشتر می رفتم، برای بازرسی ها خیلی جدی بودم، برای احقاق حق کارگران خیلی جدی بودم؛ به همین خاطر اولین نفری که تو شهر سقز قربانی شد، من بودم.منو از کار اخراج کردن. حتا می رفتم جلوی نونوایی ها نون بخرم، با پول خودم نان  بخرم، کارفرماها به کارگرا گفته بودن نون به عبدی پور نفروشید! این عبدی پور رو حق ندارید باهاش سلام و علیک کنید. حتا نون خالی، نون خشک که برای خانواده م،نمیتونستم تهیه کنم. اون موقع تنها فرزند بزرگ خانواده من بودم و یه پدر کارگری داشتم، اون می رفت کار می کرد، چاه می کند، یک خانواده ی، ده نفری بودیم ، با پدر و مادرم، این ده نفر، روزانه حداقل 50-60 تا نون می خواستیم، نون خشک؛ حتا این 50-60 نون رو به من نمی دادن. بایستی می رفتم از این نونوایی 5 نون، از اون نونوایی 5 تا نون، از اون نونوایی 5 تا نون. این جوری نون خونمون رو تهیه می کردم.سرانجام نتونستم بالأخره تو سقز کارکنم. می رفتم تو شهرای دیگر مثل ساوه،مثل ارومیه، مثل بوکان، مهاباد، می رفتم یک ماه، دو ماه، سه ماه کار می کردم، بعد می اومدم تو سقز می موندم 5-6 ماه تو سندیکا، کارهای خودمو، فعالیت های خودمو ادامه می دادم. بعدن پولم تموم می شد، اون پس اندازی که تو شهرا کرده بودم، تموم می شد، دوباره می رفتم چند ماهی دیگه، چند وقتی دیگه کار می کردم، دوباره می اومدم.تا سرانجام، بالأخره یه کاری دیگه دست و پا کردم برای خودم و دیگه من نتونستم هیچ گاه دیگه  تو یه نونوایی ی دیگه برم. کارفرمایان قدیمی هر روز در جلو درب سندیکا تجمع می کردند و ما را کمونیست یا کومه له معرفی می کردند و هر روز به پیشانی ما یک آرم می زدند .

       

       

      آقای عبدی پور ! از اون جایی که این کارگرا از طبقات  پایین جامعه هستن، یعنی دستمزدشون کمه، پول کم دارن،قشر فقیر جامعه هستن، اگه یه وقت اعتصاب می شد و دیگه حقوقی نمی تونستن بگیرن، شما هیچ صندوق اعتصاب یا صندوقی داشتید که اگه اعتصاب می شد، بتونین پولی به کارگرا بدین، زنده گی ی روزمره شونو بگذرونن؟

       

      نه. متاسفانه نداشتیم.اصلن هیچ صندوقی نداشتیم.بارها هم کوشش کردیم که صندوق داشته باشیم.  در کلیه ی قوانین باید این صندوق با امضای دو نفر،یا سه نفر، با مُهر همون سندیکا یا با همون مُهر کمیته ی اعتصاب تشکیل بشه،و از اون حساب توسط  اون نفرات برداشت بشه...ولی ما اصلن نتونستیم، چون گفتیم یه موقع ما این پول رو بریزیم به حسا