- صفحه ی اصلی
- پدیدار شناسی از آغاز تا انجام
- هراکلیتوس
- ارسطو
- فلسفه در قرون وسطی
- رنه دکارت
- بندیکت اسپینوزا
- لایپ نیتس
- جان لاک
- فردریش نیچه
- پرداخت های فلسفی
- تحقیق و تفسیری بر نهیلیسم
- بخش فلسفی_ ادبی به زبان کردی
- و صادق هدایتDeconstraction
- صادق هدایت نیچه ی ایرانی
- درس گفتارهای رادیو بیستون
- بوفِ فکورِ قصهً بوف کور
- بوف کور_ صادق هدایت
- مکالمات سقراطی
- غزلیات
- مقاله ها
- کتاب ها
- جغد های سرگردان
- چهار پاره ها
- آثار دیگران
- شعر نو
- داستان_ درّه ی جزامیان
- تحلیل و ساخت گشایی_ نقد آثار دیگران
- کاروانی شعری هه ورامی
- مصاحبه با بهمن قبادی کارگردان دلسوز
- تاریخچهً شوراهای سنندج_ فتی کلاه قوچی
- Shame on Denemark شرم بر دانمارک
- اطلاعیه ها
- اخبار کارگری_مصاحبه ها_تحلیل ها
- اعدامهای فرودگاه سنندج1358
- نوشته های اردشیر نصرالله بیگی
- تماس با ما
- کتاب آرش زمانه_فرزاد کمانگر
- داستان-یادت هست-فلسفی
- ادبیات کارگری
- گردان شوان- واقعیتی بسیار تلخ
- fotos pishmarge
_ داستان های کوتاه_ مکالمات سقراطی
در مکالمات سقراطی، دیالکتیک، به شیوه ای آبرومندانه، رعایت شده است، و هیچکسی از روند گفتگو، خسته نمی شود. در پایان بحث ها، کسی از کسی دلگیر نمی شود و دست کم، فرد احساس می کند که غنی تر شده است. اگر چه سالها از آن روزها گذشته است، اما هنوز هم کیفیت مباحث بین دوستان وهمسنگران، و بسیاری خاطرات درگوشم زنگ می زنند. یادم هست که غالبا، من وتعداد ده- یازده نفردیگر وارد مقوله ای می شدیم و هنگامی که بحث به مرحله ای از گره خوردگی می رسید، زنده یاد کاک قادر، وارد گروه می شد ویکایک، گره ها ی موجود دربحث را می گشود. ای کاش می شد همگی آن گفت و گوها را به تحریر در آورد.
نوشتاری که در پی می آید، به همآن دوران مربوط است ومن آنرابه یاد کاک قادر، می نویسم وهم به اوتقدیم میکنم.
******
_ مگر می شود نسبت به آنچه در باستان و درمیان روشنفکران و متفکرین آن زمان می گذشته بی اعتنا بود؟
بسیاری چیزها هست که هنوز هم می بایستی، آنها را مرور کرد- ای بسا تکرار آن گفته شده ها- تاثیری بسزا در شنود و یاد یاران داشته باشد.
_ نه اینطور ها هم نیست. باستان، همانطور که از اسمش پیداست، باستان است و آنچه در آن می گذشته، فراخور همآن روزگار بوده است. چه نیازی هست که امروز، مغز خودمان را مشغول آن مسائل بکنیم؟ مگر تلاش ما بر این نبوده و نیست که، مردم را ازخواب ارتجاع ذهنی بیدار کنیم و جامعه را به پیش ببریم؟ تکرار این گفته های هزار باره، گفته شده چیست؟ چه چیزی در باستان هست که دردهای امروز کارگر را مداوا کند؟سفره ی خالی دهقان را پر نماید؟ یاد آوری آن گفته ها و اندیشه ها، چه تاثیر مثبتی می تواند داشته باشد؟
_ شما دارید کمی عجله می کنید. لطفا اینقدرسریع، در مقام داوری ننشینید.
_ یعنی چه؟ چیزی به این روشنی، آخر چه نیازی به گفتگو دارد؟
_ عزیز من. شما الآن وارد گروه شدید. تازه اصلا نمی دانید که ما داشتیم دقیقا از چه چیزی، گفتگو می کردیم؟! چطور ساده لوحانه، مهر رّد، بر پیشانی گفتگویی که نشنیده اید، می گذارید؟ از اینها بگذریم، از نظرشما «شجاعت »چیست؟ یعنی تعریف شما از شجاعت، چیست؟
_ شجاعت؟
_بله.
_ شجاعت، یک نوع ایستادگی و پایمردی است. آدم شجاع، سری نترس دارد.
_ یعنی هر آنکس که بر روی ایده، یا اندیشه ی خود و یا کار خود، استقامت و پایداری داشته باشد، و از هیچ چیزی نترسد، شجاع است. نه؟
_ دقیقا. به چنین کسی می گویند: شجاع.
_ خوب پس تعریف شما مشخص شد. من دوستی دارم که الآن در زندان است. به شهادت همه ی اطرافیان، او حقیقتا شجاع است و سری نترس داردو همواره، سخت ترین اتفاقات را با سری نترسانه، می پذیرد. در وجود این شخص، هیچ اثری از ترس نیست. البته نظر من این است که « ترس » یعنی اندیشه! { خنده ی حظار}.
_ چرا می خندید؟ هنوز که من چیزی دست گیرم نشده!
_ آه. خنده ی دوستان را به خودتان نگیرید. ما هم همین صحبت ها را داشتیم البته در مایه ای دیگر و مثالی دیگر.
_ بله متوجه هستم.
_ دوستی که گفتم الآن در زندان است. در واقع مرتکب عملی شد که، نتیجه اش به خود او برگشته است. اصولا سوالی پیش می آید. اینکه چرا نمی بایستی او نیز در همین محفل ما و همین الآن حاظر می بود؟! ولی ناگفته، پیداست که او خود، این حق را از خویش صلب نموده. در هر حال ماجرای او از اینقرار است که:
روزی به خانه می رود و می بیند، شخصی در خانه نشسته و با همسرش صحبت می کند. قبل از اینکه کلید را در درب ورودی بچرخاند و آنرا باز کند، خنده ی همسرش را می شنود. متاسفانه او به همسرش، با دیده ی تردید می نگریسته و به او چندان که باید، اعتماد نداشته. در صورتی که حقیقتا همسر او، انسانی سالم و دلسوز بوده است. گویا آن شخص سوم برای پیشنهادی در خصوص معامله ای با شوهرِ آن خانم، به منزلشان رفته بوده. و آن خانم از این اندیشه، خوشحال بوده است که به همراه همسرش، از نظر مالی، زندگی بهتری را می توانسته داشته باشد.
به محض ورود همسرش به خانه، خواسته است که برایش شرح بدهد که ماجرا از چه قرار است ولی همسرش که الآن پشت میله هاست، با خشم وکینه ای شدید، رو به آن آقا کرده و می گوید: با دست خودت، قبر خودت را کنده ای! و خلاصه به جان آن مرد بیچاره می افتد، و او را تکه پاره می کند. ماجرا به نزد قاضی کشیده می شود و بعد، این آشنا ی عجول، به خاطر آسیب وارد کردن به آن آقا، محکوم و راهی زندان می شود.
_ { از میان حظار}: فیلسوف ایده آلیست می گوید: کسی که از خانه ی خود خبر ندارد، چگونه از کیهان و جهان هستی می تواند آگاه باشد؟
_ عجب حماقتی کرده!
_ بله از نظر من هم حماقت بوده. نه شجاعت!
_ ولی این نمی تواند کلیت داشته باشد.
_ تا تعبیر شما از کلیت چه باشد؟ اما در هر حال به خاطر عدم تفکر و داوری درست، آن آقا هنوز هم در زندان است. اصولا عملکرد تند و سریع، نمی تواند نتیجه ای جز این داشته باشد. او می توانست با ادب و احترام، وارد خانه بشود وبا هر کسی که در آنجاست، مؤدبانه رفتار بکند و دقیقا نتیجه ای بر عکس بگیرد. یادم هست که دو نفر از سربازان ما، برادر بودند. و هر دو در یک جبهه از جنگ وهمیشه در کنار هم بودند. در یک درگیری، یکی از آنها زخمی می شود، برادر دوم، از خشم و عصبانیت، و بدون فکر کردن درست، شجاعانه، به قلب دشمن می زند و در دم او هم کشته می شود. این است که شجاعت، چهره ای عجیب از خود را به ما نشان می دهد.
_ بله درست است، پایداری، عملی نا بخردانه است.
_ من تنها یک چیز را به این صحبت اضافه کنم. به نظر می آید که در گذار زمان، هر چیزی در حال تغییر و دگرگونی است. کسی که به یک دستگاه فکری خاص باور دارد و شجاعانه، از آن دفاع می کند. هر آن، احتمال دارد که از آن دستگاه فکری، لغزشی صورت پذیرد. این لغزش، قاعدتا به همگی افرادی که در آن دستگاه فکری یا سازمانی و یا هرچه که هست، فعالیت می کنند، بر میگردد و ایشان یکایک، مسؤل آن لغزش هستند. خصوصا اینکه در یک دستگاه خاص و یک سیستم مطلق، کسی یا کسانی دیگر، برای روند آن سیستم، تصمیم می گیرند. این افراد، غالبا در درازنای زمان، باعث جهت گیری خاصی از کل سیستم، در برابر هر آنچه که هست، قرار میگیرند. چه کسی می تواند لغزش احتمالی افراد نشسته در راس را، تضمین بکند؟ از اینرو آیا پایمردی و شجاعت، در ماندگاری در آن سیستم، چه تصویری را در فکر شما ایجاد می کند؟ آیا این شجاعت و پایداری، ارزنده است؟
_ نه هرگز. به نظرم این شجاعت و پایداری، نوعی حماقت است.{ خنده ی حظار}.
_ فراموش نکنیم که « در جهانِ هستی ، هیچ چیزی مطلق نیست
***********
زیبایی چیست؟
در مکالمات سقراطی، دیالکتیک، به شیوه ای آبرومندانه، رعایت شده است، و هیچکسی از روند گفتگو، خسته نمی شود. در پایان بحث ها، کسی از کسی دلگیر نمی شود و دست کم، فرد احساس می کند که غنی تر شده است. اگر چه سالها از آن روزها گذشته است، اما هنوز هم کیفیت مباحث بین دوستان وهمسنگران، و بسیاری خاطرات درگوشم زنگ می زنند. یادم هست که غالبا، من وتعداد ده- یازده نفردیگر وارد مقوله ای می شدیم و هنگامی که بحث به مرحله ای از گره خوردگی می رسید، زنده یاد کاک قادر، وارد گروه می شد ویکایک، گره ها ی موجود دربحث را می گشود. ای کاش می شد همگی آن گفت و گوها را به تحریر در آورد.
نوشتاری که در پی می آید، به همآن دوران مربوط است ومن آنرابه یاد کاک قادر، می نویسم وهم به اوتقدیم میکنم.
******
_ مگر می شود نسبت به آنچه در باستان و درمیان روشنفکران و متفکرین آن زمان می گذشته بی اعتنا بود؟
بسیاری چیزها هست که هنوز هم می بایستی، آنها را مرور کرد- ای بسا تکرار آن گفته شده ها- تاثیری بسزا در شنود و یاد یاران داشته باشد.
_ نه اینطور ها هم نیست. باستان، همانطور که از اسمش پیداست، باستان است و آنچه در آن می گذشته، فراخور همآن روزگار بوده است. چه نیازی هست که امروز، مغز خودمان را مشغول آن مسائل بکنیم؟ مگر تلاش ما بر این نبوده و نیست که، مردم را ازخواب ارتجاع ذهنی بیدار کنیم و جامعه را به پیش ببریم؟ تکرار این گفته های هزار باره، گفته شده چیست؟ چه چیزی در باستان هست که دردهای امروز کارگر را مداوا کند؟سفره ی خالی دهقان را پر نماید؟ یاد آوری آن گفته ها و اندیشه ها، چه تاثیر مثبتی می تواند داشته باشد؟
_ شما دارید کمی عجله می کنید. لطفا اینقدرسریع، در مقام داوری ننشینید.
_ یعنی چه؟ چیزی به این روشنی، آخر چه نیازی به گفتگو دارد؟
_ عزیز من. شما الآن وارد گروه شدید. تازه اصلا نمی دانید که ما داشتیم دقیقا از چه چیزی، گفتگو می کردیم؟! چطور ساده لوحانه، مهر رّد، بر پیشانی گفتگویی که نشنیده اید، می گذارید؟ از اینها بگذریم، از نظرشما «شجاعت »چیست؟ یعنی تعریف شما از شجاعت، چیست؟
_ شجاعت؟
_بله.
_ شجاعت، یک نوع ایستادگی و پایمردی است. آدم شجاع، سری نترس دارد.
_ یعنی هر آنکس که بر روی ایده، یا اندیشه ی خود و یا کار خود، استقامت و پایداری داشته باشد، و از هیچ چیزی نترسد، شجاع است. نه؟
_ دقیقا. به چنین کسی می گویند: شجاع.
_ خوب پس تعریف شما مشخص شد. من دوستی دارم که الآن در زندان است. به شهادت همه ی اطرافیان، او حقیقتا شجاع است و سری نترس داردو همواره، سخت ترین اتفاقات را با سری نترسانه، می پذیرد. در وجود این شخص، هیچ اثری از ترس نیست. البته نظر من این است که « ترس » یعنی اندیشه! { خنده ی حظار}.
_ چرا می خندید؟ هنوز که من چیزی دست گیرم نشده!
_ آه. خنده ی دوستان را به خودتان نگیرید. ما هم همین صحبت ها را داشتیم البته در مایه ای دیگر و مثالی دیگر.
_ بله متوجه هستم.
_ دوستی که گفتم الآن در زندان است. در واقع مرتکب عملی شد که، نتیجه اش به خود او برگشته است. اصولا سوالی پیش می آید. اینکه چرا نمی بایستی او نیز در همین محفل ما و همین الآن حاظر می بود؟! ولی ناگفته، پیداست که او خود، این حق را از خویش صلب نموده. در هر حال ماجرای او از اینقرار است که:
روزی به خانه می رود و می بیند، شخصی در خانه نشسته و با همسرش صحبت می کند. قبل از اینکه کلید را در درب ورودی بچرخاند و آنرا باز کند، خنده ی همسرش را می شنود. متاسفانه او به همسرش، با دیده ی تردید می نگریسته و به او چندان که باید، اعتماد نداشته. در صورتی که حقیقتا همسر او، انسانی سالم و دلسوز بوده است. گویا آن شخص سوم برای پیشنهادی در خصوص معامله ای با شوهرِ آن خانم، به منزلشان رفته بوده. و آن خانم از این اندیشه، خوشحال بوده است که به همراه همسرش، از نظر مالی، زندگی بهتری را می توانسته داشته باشد.
به محض ورود همسرش به خانه، خواسته است که برایش شرح بدهد که ماجرا از چه قرار است ولی همسرش که الآن پشت میله هاست، با خشم وکینه ای شدید، رو به آن آقا کرده و می گوید: با دست خودت، قبر خودت را کنده ای! و خلاصه به جان آن مرد بیچاره می افتد، و او را تکه پاره می کند. ماجرا به نزد قاضی کشیده می شود و بعد، این آشنا ی عجول، به خاطر آسیب وارد کردن به آن آقا، محکوم و راهی زندان می شود.
_ { از میان حظار}: فیلسوف ایده آلیست می گوید: کسی که از خانه ی خود خبر ندارد، چگونه از کیهان و جهان هستی می تواند آگاه باشد؟
_ عجب حماقتی کرده!
_ بله از نظر من هم حماقت بوده. نه شجاعت!
_ ولی این نمی تواند کلیت داشته باشد.
_ تا تعبیر شما از کلیت چه باشد؟ اما در هر حال به خاطر عدم تفکر و داوری درست، آن آقا هنوز هم در زندان است. اصولا عملکرد تند و سریع، نمی تواند نتیجه ای جز این داشته باشد. او می توانست با ادب و احترام، وارد خانه بشود وبا هر کسی که در آنجاست، مؤدبانه رفتار بکند و دقیقا نتیجه ای بر عکس بگیرد. یادم هست که دو نفر از سربازان ما، برادر بودند. و هر دو در یک جبهه از جنگ وهمیشه در کنار هم بودند. در یک درگیری، یکی از آنها زخمی می شود، برادر دوم، از خشم و عصبانیت، و بدون فکر کردن درست، شجاعانه، به قلب دشمن می زند و در دم او هم کشته می شود. این است که شجاعت، چهره ای عجیب از خود را به ما نشان می دهد.
_ بله درست است، پایداری، عملی نا بخردانه است.
_ من تنها یک چیز را به این صحبت اضافه کنم. به نظر می آید که در گذار زمان، هر چیزی در حال تغییر و دگرگونی است. کسی که به یک دستگاه فکری خاص باور دارد و شجاعانه، از آن دفاع می کند. هر آن، احتمال دارد که از آن دستگاه فکری، لغزشی صورت پذیرد. این لغزش، قاعدتا به همگی افرادی که در آن دستگاه فکری یا سازمانی و یا هرچه که هست، فعالیت می کنند، بر میگردد و ایشان یکایک، مسؤل آن لغزش هستند. خصوصا اینکه در یک دستگاه خاص و یک سیستم مطلق، کسی یا کسانی دیگر، برای روند آن سیستم، تصمیم می گیرند. این افراد، غالبا در درازنای زمان، باعث جهت گیری خاصی از کل سیستم، در برابر هر آنچه که هست، قرار میگیرند. چه کسی می تواند لغزش احتمالی افراد نشسته در راس را، تضمین بکند؟ از اینرو آیا پایمردی و شجاعت، در ماندگاری در آن سیستم، چه تصویری را در فکر شما ایجاد می کند؟ آیا این شجاعت و پایداری، ارزنده است؟
_ نه هرگز. به نظرم این شجاعت و پایداری، نوعی حماقت است.{ خنده ی حظار}.
_ فراموش نکنیم که « در جهانِ هستی ، هیچ چیزی مطلق نیست
***********
زیبایی چیست؟